خلاصه کتاب پدر،عشق و پسر
رابطه حسین و علی اکبر فقط یک رابطه پدر و پسر نیست؛ رابطه ای است که فرشته ها هم به آن غبطه میخورند.
درباره کتاب
راستش را بخواهی، تا حالا به این شکل به ماجرای کربلا نگاه نکرده بودی. نه از چشم یک آدم، که از چشم یک اسب. یک اسب صد و ده ساله که نامش «عقاب» است. اسبی که رویش نشستهاند: پیامبر، علی، حسن، حسین و حالا علی اکبر. یک اسب پیر و خسته که آخرین شبهای عمرش را در حیاط کوچک خانهای در مدینه سپری میکند و هر شب برای لیلا، مادر علی اکبر، از پسرش میگوید.
کتاب «پدر، عشق و پسر» روایت عقاب است از رابطه حسین و علی اکبر. رابطهای که به قول خودش «عقل آدمها به آن قد نمیدهد، چه رسد به اسب». این کتاب به تو نشان میدهد که میان این پدر و پسر چه میگذشت. آن نگاههایی که از درون خیمه به میدان رد و بدل میشد. آن دزدیده نگاه کردنهایی که به علی اکبر قوت میداد. آن لحظهای که حسین در شب عاشورا از خواب پرید و گفت سواری دیدم که پیام مرگمان را میآورد و علی اکبر بیمحابا گفت: «پس چه باک از مرگ پدر جان؟»
کتاب پر است از لحظاتی که نمیدانی کدام یکی عاشقتر است. پدری که با دستهای لرزانش خون را از سر و صورت پسر میسترد و با او زمزمه میکرد: «دنیا پس از تو نباشد، بعد از تو خاک بر سر دنیا». پسری که در اوج تشنگی و زخم، پیش پدر از عطش آب ننالید، از عطش وصال گفت. عقاب میگوید: «نزدیکتر رفتم... و دیدم که دنیای دیگری است در میانه این دو محبوب. دنیایی که عقل آدمها به آن قد نمیدهد... ماجرا، ماجرای وصال و دیدار بود.»
راوی کتاب، عقاب، فقط از علی اکبر نمیگوید. از زینب میگوید که مادری علی اکبر را تمام کرد و در شهادت فرزندان خود پا از خیمه بیرون نگذاشت تا مبادا هدیهاش به پیشگاه برادر رنگ منت پذیرد. از عباس میگوید که علی را نمیبوسید، میپرستید. از رقیه میگوید که دور جنازه برادر میچرخید و میپرسید: «کجاست دستهایی که مرا به هوا میانداخت؟»
اما شگفتانگیزترین بخش کتاب، لحظهای است که علی اکبر در میدان میجنگد و سپاه دشمن پا پس میکشد. چرا؟ چون نقاب از چهره برداشته و مردم فریاد زدهاند: «این رسول الله است!» و ابن سعد مجبور میشود فریاد بزند: «این علی اکبر است، همان که برای قتلش جایزه تعیین شده!»
کتاب با مرگ عقاب تمام میشود. اسبی که صد سال زندگی کرد تا شاهد عاشورا باشد و بعد از آن، دیگر طاقت ماندن نداشت. شبی که آخرین مجلس روایت تمام میشود، عقاب میگوید: «امشب آخرین شب عمر من است... من نیز این بار سنگین تن را بر زمین خواهم گذاشت.»
«پدر، عشق و پسر» را باید خواند تا بفهمی عشق یعنی چه. نه آن عشق معمولیِ هرروزه، عشقی که در قامت یک پدر و پسر معنا میشود و آن چنان با خدا گره میخورد که فرق عاشق و معشوق را گم میکنی. عقاب میگوید: «بحث عاشق و معشوق در میان نیست. هر دو یکی است و آن یکی عشق است.»
در چه صورتی از این کتاب لذت میبری؟
• اگر میخواهی ماجرای کربلا را از زاویهای کاملاً تازه ببینی
• اگر عاشق زبان ادبی و تصاویر شاعرانه هستی
• اگر میخواهی رابطه حسین و علی اکبر را در قالب یک روایت عاطفی لمس کنی
• اگر دلت میخواهد بدانی یک اسب صد ساله چه چیزهایی دیده
• اگر آماده گریه کردن هستی، چون بدون اشک نمیشود این کتاب را تمام کرد
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش!