بسم الله الرحمن الرحیم
عقاب؛ اسبی که آرزوی عمر جاودانه داشت
انگار چنین مقدر شده است که هر روز مقابل تو بنشینم و بخشی از آن حکایت جانسوز را برایت روایت کنم. جراحت جای جای بدنم را شکافته بود و خون از تمامی جوارحم فرو میچکید. من دوام آوردنی نبودم، زنده ماندنی نبودم. اگر نبود تقدیر چشمگیر خداوند، بازگشتنی و به اینجا رسیدنی نبودم. در تمام طول راه که با خودم و آن عزیز یگانه واگویه میکردم، میگفتم انگار من ماندهام که روایت کنم تو را. همچنان بر این گمانم که این است رمز ماندن من در پی آن طوفان آشوب و فتنه و بلا.
بنشین لیلا. این طور با چشمهای غمگرفته و اشکبار به من خیره نشو. من آتش این دل سوخته را این نگاه غمزده را بیش از این تحمل نمیتوانم کرد. هر چند تو هر روز بر زخمهای من مرهمی تازه گذاشتی و من هر روز بر جگر دندانگزیده تو جراحت تازهای نشاندم، اما کیست که بتواند این همه غم را در نگاه یک زن ببیند و تاب بیاورد؟ بیا لیلا، بیا و تاب بیاور و آخرین ورقهای حادثه را هم از چشمهای من بخوان. من دیگر بنای زنده ماندن ندارم. ماندهام فقط برای نهادن این بار؛ ادای این دین؛ انجام این فریضه. و کدام بار سنگینتر از خبر شهادت سوار؟ و کدام دین شکنندهتر از بیان آن ماجرای خونبار؟ و کدام فریضه سختتر از خواندن مرثیه یک دلاور برای مادر؟
زمانی بزرگترین آرزویم عمر جاودانه بود و اکنون مرگ تنها آرزوی من است. مثلی است در میان ما اسبها که شنیدنی است. اگر اسبی عمری طولانیتر از حد معمول کند، میگویند انگار مرکب پیامبر بوده است. از هر اسبی بپرسی عمر جاودانه چگونه حاصل میشود، میگوید: «نمیشود». و اگر در سؤال سماجت کنی میگوید: «مگر پیامبر از اسبی سواری گرفته باشد». این یعنی یک چیز غیرممکن. اما همین آرزوی محال وقتی که بوی حضور پیامبر در شامه جهان پیچید، رنگ دیگری به خود گرفت. پدرم و پدرش هر دو گمان بردند که به این آرزو دست خواهند یافت. اما من شایسته این مقام شدم.
وقتی سیف بن ذی یزن مرا به محمد پنجساله پیشکش کرد و او بر من نشست، من از شدت شعف دستهایم را به هوا بلند کردم آن چنان که عموهای پیامبر همه نگران شدند و به سوی ما دویدند. اما من که سوار محبوبم را زمین نمیزدم و او هم چه خوب این را میدانست، برای عموهای خود دست تکان داد و گفت: نگران نباشید، این اسب از حضور من به وجد آمده است. عقاب فهیمتر از آن است که سوارش را زمین بزند. اگر او محمد نبود چه میدانست که اسم من «عقاب» است؟ سیف که نام مرا به هنگام هدیه کردن نیاورده بود.
باور نمیکنی که همه چیز، حتی آرزوی عمر جاودانه، در آن لحظه فراموشم شده بود. عمر جاودانه برای چه؟ پیش از آن اگر عمر جاودانه از آن من میبود، همه را فدای یک لحظه سوارکاری پیامبر میکردم. اما خدا هم پیامبر را داده بود و هم عمر طویل را. پس از آن از برکت پیامبر، نعمت پشت نعمت و توفیق از پی توفیق. پس از پیامبر مرکب علی شدم، و پس از آن امام حسن و سپس امام حسین.
امام که ذوالجناح را داشت، مرا به علی اکبر سپرد. یعنی دوباره پیامبر. چرا که شبیهترین مردم به پیامبر، علی اکبر بود. و من شاید تنها اسبی باشم که راز این عمر طولانی را دریافته است. در تمام این صد و ده سال که من مرکب این کواکب بودهام، زمان بر من نمیگذشت. تمام این صد و ده سال انگار یک رویای شیرین بود که با دشت عاشورا به پایان رسید. من که در همه آن صد و ده سال هیچ عمر نکردم، در این چند صباح پس از عاشورا، عمر همه اسبهای تاریخ را بر دوش میکشم. این است که خستهام لیلا، خیلی خستهام و فکر میکنم که مرگ تنها مرهم این همه خستگی باشد.