بسم الله الرحمن الرحیم
مؤمن حقیقی باید هجرت و مجاهدت داشته باشد؛ اینها از ایمان جداشدنی نیستند، مثل شیرینی از عسل.
در آیات متعددی از قرآن، سه ماده در کنار هم آمده: ایمان، هجرت و جهاد در راه خدا. سؤال این است که رابطه این سه با هم چیست؟ آیا از یکدیگر مستقلاند یا ارتباط تنگاتنگی دارند؟
حقیقت ایمان، یک تعلق قلبی و دلبستگی به خداست. اعتقاد کار عقل است، اما ایمان کار قلب. ممکن است کسی از نظر عقلی همه براهین را قبول داشته باشد، اما دلش نبسته باشد و بر خلاف اعتقادش عمل کند. قرآن به اعراب میگوید: نگویید ایمان آوردیم، بگویید اسلام آوردیم، چون هنوز ایمان وارد قلبهایتان نشده است. ایمان یعنی دل بستگی به خدا؛ و مؤمن یعنی دل بسته خدا.
اما هجرت و مجاهدت چه نسبتی با ایمان دارند؟ اینها جزء حقیقت ایمان نیستند، اما از لوازم وجودی آن هستند. همان طور که شیرینی از عسل جداشدنی نیست، هجرت و مجاهدت هم از ایمان جداشدنی نیستند. محال است کسی مؤمن باشد اما به طور کلی هجرت و مجاهدت نداشته باشد. اینها سنگ محک ایمان هستند؛ انسان میتواند با آنها ایمان خود را بسنجد.
هجرت دو نوع است: هجرت صغری (بیرونی) و هجرت کبری (درونی). هجرت صغری همان کوچ کردن ظاهری از یک مکان به مکان دیگر است، برای حفظ دین. انبیای الهی همه هجرت صغری داشتند. پیامبر اکرم (ص) از مکه به مدینه هجرت کرد و تاریخ ما با هجرت ایشان رقم خورد. هجرت کبری اما هجرت درونی است؛ کوچ کردن از رذایل اخلاقی به فضایل، از گناه به طاعت، از جهل به دانایی. این هجرت مربوط به روح و درون انسان است. هر دو هجرت بر یک محورند: حفظ دل بستگی به خدا.
هجرت صغری برای حفظ هجرت کبری است. اگر در محیطی هستی که نمیتوانی دینت را حفظ کنی، باید هجرت کنی. حتی به اندازه یک وجب. پیامبر (ص) فرمود: هرکس برای حفظ دینش به اندازه یک وجب هجرت کند، بهشت برای او واجب میشود.
اما هجرت فقط کوچ ظاهری نیست. هر گریزی از گناه، هجرت است. پیامبر (ص) فرمود: هجرت دو گونه است: یکی هجرت از گناهان، و دیگری هجرت به سوی خدا و رسولش. امام باقر (ع) فرمود: هرکس داوطلبانه وارد اسلام شود، مهاجر است؛ یعنی از کفر به ایمان هجرت کرده است. با فضیلتترین هجرت، ترک چیزی است که پروردگارش ناپسند میداند.
نمونه عینی هجرت، ماجرای حر بن یزید ریاحی است. او با هزار سوار مأمور شده بود جلوی راه امام حسین (ع) را بگیرد. اما در دل، هجرتی ناخودآگاه در او شکل گرفت. روز عاشورا، وقتی پیشنهادهای امام حسین (ع) را به عمر سعد گفت و دید قبول نمیکند، کنار کشید. بدنش میلرزید. گفت: خودم را بین بهشت و جهنم میبینم، به خدا قسم جز بهشت را انتخاب نمیکنم. آرام آرام به سوی خیام امام حسین (ع) رفت و در بین راه میگفت: خدایا! به سوی تو بازمیگردم، توبه مرا بپذیر. من دل دوستانت را لرزاندهام. وقتی به نزدیک خیام رسید، صورتش را روی خاک گذاشت. امام حسین (ع) فرمود: سرت را بلند کن. حر پرسید: آیا توبه من قبول است؟ حضرت فرمود: بله، خدا توبهپذیر است.
اما هجرت واقعی که در آیات به عنوان لازمه ایمان آمده، هم هجرت ظاهری را شامل میشود و هم هجرت باطنی را. مؤمن حقیقی کسی است که هر دو را داشته باشد. همان طور که قرآن میفرماید: «کسانی که ایمان آوردند و هجرت کردند و در راه خدا جهاد نمودند، ایشانند که مؤمنان حقیقی هستند.»
نمونه دیگر، ماجرای مسلم بن عقیل در کوفه است. وقتی مردم از اطرافش پراکنده شدند و تنها ماند، در کوچههای کوفه سرگردان بود تا به خانه پیرزنی به نام طوعه رسید. حضرت مسلم از او آب خواست. طوعه به او آب داد. مسلم گفت: من در این شهر غریبم. پیرزن پرسید: تو کیستی؟ گفت: مسلم بن عقیل. پیرزن با گرمی از او استقبال کرد. فردا خانه را محاصره کردند. مسلم بیرون آمد و جنگید تا دستگیر شد. وقتی او را میبردند، گریه میکرد. عبیدالله بن عباس گفت: کسی که طالب چنین مقامی است نباید گریه کند. مسلم گفت: برای خودم گریه نمیکنم؛ برای حسین و فرزندان حسین گریه میکنم.