بسم الله الرحمن الرحیم
حق با علی (ع) میچرخد هر جا که او میچرخد. هیچ کس در شناسایی حق عذری ندارد؛ عقل و فطرت را خدا در وجود همه قرار داده است.
قیام امام حسین (ع) برای وصول به حق و اقامه حق بود. حضرت از اولین برخورد با والی مدینه تا آخرین لحظات در کربلا، محور سخنش حق بود. در همان جلسه اول فرمود: ما اهل بیت نبوت و معدن رسالتیم و یزید مردی فاسق، شرابخوار و قاتل نفس محترمه است. کسی مثل من با کسی مثل او بیعت نمیکند.
در وصیتنامه به برادرش محمد بن حنفیه، حضرت تصریح کرد که خروج من برای اصلاح در امت جدم است؛ میخواهم امر به معروف و نهی از منکر کنم. اما در همان وصیتنامه به صراحت میگوید: هرکس مرا بر حق میداند، بداند خداوند حق است. و هرکس مرا بر حق نمیداند، منتظر میمانم تا خدا میان ما به حق حکم کند.
در پاسخ به نامههای کوفیان، حضرت مسلم بن عقیل را فرستاد و در نامه نوشت: امام کسی جز حاکم عادلی نیست که به کتاب خدا حکم کند، قسط را برپا دارد و دین حق را پایدار کند. اینجا بود که حضرت مسلم با گریه از امام حسین (ع) جدا شد و راهی کوفه گردید.
اما حقیقت حق چیست؟ حق یعنی آنچه سزاوار است و درست است. ابزار شناسایی حق دو چیز است: عقل سلیم (حجت باطنی) و نقل صحیح (حجت ظاهری). انسان با این دو میتواند حق را از باطل تشخیص دهد. حق دو خصوصیت دارد: سنگین و تلخ است. باطل هم سبک و شیرین است. قرآن میفرماید: اکثر شما نسبت به حق کراهت دارید. چرا؟ چون انسان در دامن طبیعت و مادیت است و خواستههای نفسانی با باطل همسوست. پذیرش حق برای نفس سنگین و تلخ است.
اما این کراهت برای کسانی است که به اسارت هواهای نفسانی رفتهاند. کسی که خود را از این اسارت آزاد کرده، حق برایش شیرین و باطل تلخ میشود. شبیهترین مردم به پیامبران، کسانی هستند که حق را بگویند و بر عمل به آن صبر کنند. نزدیکترین بندگان به خدا، کسانی هستند که حق را بگویند هر چند به ضررشان باشد و به حق عمل کنند هر چند خوششان نیاید.
در اولین رویارویی سپاه حق و باطل، وقتی لشکر حر به کاروان امام حسین (ع) رسید، حضرت به آنها آب داد و نماز خواند و خطبه خواند. فرمود: اگر تقوا داشته باشید و اهل حق را بشناسید، خدا از شما راضیتر خواهد بود. ما اهل بیت محمد سزاوارتریم به ولایت. اگر از آمدن من کراهت دارید، برمیگردم. کسی جواب نداد. خطبه دوم را خواند و باز هم حق را مطرح کرد. اینجا بود که حر گفت: به خدا قسم من نمیدانم این نامهها چیست که میگویی. حضرت فرمود نامهها را بیاورید. دوازده هزار نامه را جلویشان ریخت. سپس حضرت تصمیم به حرکت گرفت. حر جلویش را گرفت. حضرت فرمود: مادر به عزایت بنشیند، چه میخواهی؟ حر گفت: اگر غیر تو از عرب این حرف را به من میزد، من هم نام مادرش را میبردم، اما نمیتوانم نام مادر تو را جز به بهترین وجه ببرم. چرا حر این حرف را زد؟ چون هنوز به اسارت نفسش نرفته بود. عقلش کار میکرد.
روز عاشورا، وقتی امام حسین (ع) با حضرت ابوالفضل (ع) نزد عمر سعد رفت و سه پیشنهاد داد و همه رد شد، حر از عمر سعد جدا شد. بدنش میلرزید. گفت: خودم را بین بهشت و جهنم میبینم، جز بهشت را انتخاب نمیکنم. آرام آرام به سوی خیام امام حسین (ع) رفت و در بین راه میگفت: خدایا! به سوی تو بازمیگردم، توبه مرا بپذیر. من دل دوستانت و فرزندان پیغمبرت را لرزاندهام.
وقتی امام حسین (ع) وارد کربلا شد، مرکبش ایستاد. شش مرکب عوض کرد، هیچکدام حرکت نکردند. پرسید: نام این سرزمین چیست؟ گفتند: غاضریه، شاطئ الفرات. فرمود: نام دیگری دارد؟ گفتند: کربلا. حضرت نفس راحتی کشید و فرمود: اینجا زمین گرفتگی و بلاست. به خدا قسم اینجا مردان ما کشته میشوند، کودکان ما ذبح میگردند و حریم ما هتک میشود. سپس خطبه خواند و فرمود: آیا نمیبینید که به حق عمل نمیشود و از باطل نهی نمیگردد؟ من مرگ را جز سعادت نمیبینم و زندگی با ظالمان را جز خواری.