بسم الله الرحمن الرحیم
مثل من با مثل یزید بیعت نمیکند. عزت واقعی تسخیر قلوب است، نه سلطه بر بدنها.
قیام امام حسین فقط برای یک هدف نبود؛ مجموعهای از درسها در ابعاد انسانی، معنوی و اجتماعی بود. اما در تمام سخنان حضرت از مدینه تا کربلا، دو موضوع محوری دیده میشود: «مرگ و زندگی» و «عزت و ذلت». در چهار موقعیت حساس، امام این دو را کنار هم آورد. در مدینه به ولید فرمود: «مثل من با مثل یزید بیعت نمیکند.» یزید مردی فاسق، شرابخوار و قاتل نفس محترمه است. در مکه فرمود: هرکس از جان گذشته و طالب لقای خداست با من بیاید. در برخورد با حر فرمود: «مرگ را جز شهادت نمیبینم و زندگی با ستمگران را جز ذلت.» در روز عاشورا فریاد زد: «هیهات منا الذلة.» از اول تا آخر، حرف امام یکی بود.
اما عزت یعنی چه؟ ریشه عزت در قرآن «توانایی» است. خداوند در چندین آیه خود را اول «قوی» و بعد «عزیز» معرفی میکند؛ مثلاً «إِنَّ رَبَّكَ هُوَ الْقَوِيُّ الْعَزِيزُ». یعنی عزت از قدرت نشأت میگیرد. عزت ذاتی فقط از آن خداست و دیگران اگر عزیز شوند، خدا به آنها اعطا کرده است. آیه میفرماید: «فَإِنَّ الْعِزَّةَ لِلَّهِ جَمِيعًا» و در آیه دیگر: «وَلِلَّهِ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُؤْمِنِينَ». پیامبر و مؤمنان هم عزت دارند، اما این عزت اعطایی و موهبتی است.
عزت حقیقی دو ویژگی دارد: اول اینکه دائمی است، نه مثل عزت دنیا که یک روز هست و روز دیگر نیست. امام علی فرمود: به دنبال عزت دنیا نروید چون عزت دنیا پایانپذیر است. دوم اینکه عزت حقیقی همراه با محبت است. نه هر غلبه و قدرتی عزت است. آن استیلایی عزت است که چاشنی محبت داشته باشد؛ یعنی دلها را تسخیر کند، نه فقط بدنها را. اینجاست که عظمت امام حسین مشخص میشود. دشمنان بر بدن امام مسلط شدند، اما هرگز بر دلها سلطه پیدا نکردند.
آیه «قُلِ اللَّهُمَّ مَالِكَ الْمُلْكِ» سه چیز را کنار هم آورده: ملکیت، حکومت و عزت. وجه مشترک همه «استیلا»ست. ملکیت دو نوع دارد: حقیقی (موجود، موجود دیگر را به وجود آورده باشد؛ مثل این که انسان خالق اعمال خودش است) و اعتباری (مثل مالکیت ما بر لباس و خانه که قراردادی و قابل زوال است). حکومت هم همین طور است. حکومت حقیقی از آن خداست و هر حکومت دیگری یا مشروع است یا نامشروع. در روایت، شخصی به امام صادق گفت: مگر خدا به بنیامیه حکومت نداده؟ حضرت فرمود: حکومت را به ما داده، اینها دزدیدهاند. مثل کسی که لباست را بدزدد. یزید و امثال او دزدند، نه حاکم مشروع.
حکومت واقعی و عزت حقیقی، استیلای بر قلوب است، نه بر ابدان. فرزدق شاعر در راه مکه به امام گفت: دلهای کوفیان با توست، اما شمشیرهایشان علیه تو. امام میدانست بر قلوب حکومت دارد.
اولین عامل عزت، رابطه با خداست. انسان بدون پیوند با خدا نمیتواند عزیز شود. بریدن از ماسوی الله، اولین گام است. روایت داریم: عزت همیشه سرگردان است تا به خانهای برسد که اهلش از آنچه در دست مردم است ناامید شدهاند. امام حسین از همه چیز بریده بود، برای همین عزیزترین عزیزان عالم شد. زهیر عثمانی مسلک را چنان تسخیر کرد که از خیمه بیرون آمد و گفت میخواهم با حسین باشم. همسرش هم گفت من میآیم تا پیش حضرت زهرا سربلند باشم. وهب نصرانی و همسر تازهاش را چنان جذب کرد که آن زن گفت ای کاش مرد بودم و میرفتم حسین را یاری میکردم. حرّ سردار سپاه دشمن را چنان تسخیر کرد که خود را میان بهشت و جهنم دید و به سوی خیمههای امام حرکت کرد. این است عزت واقعی.