بسم الله الرحمن الرحیم
مردم بنده دنیا هستند و دین لقلقه زبانشان است؛ تا وقتی سفره دنیا پهن است، دور دین جمع میشوند، اما در بلا، دینداران کم میشوند.
در کربلا دو گروه مسلمان به جان هم افتادند. چرا؟ برای پاسخ باید دید امام حسین (ع) از «دین» چه تعبیری دارد. وقتی وارد کربلا شد، به یارانش فرمود: مردم بنده دنیایند و دین لقلقه زبانشان است؛ تا وقتی معیشتشان میچرخد، از دین دفاع میکنند، اما در بلا، دینداران کم میشوند. در رجزهای عاشورا فرمود: اگر دین محمد جز با کشته شدن من استوار نمیماند، ای شمشیرها مرا در برگیرید. وقتی دشمن به خیمهها حمله کرد، فرمود: اگر دین ندارید و از قیامت نمیترسید، در دنیا آزاده باشید. حضرت ابوالفضل (ع) هنگام قطع شدن دستش گفت: به خدا قسم اگر دست راستم را قطع کنید، تا ابد از دینم حمایت میکنم. پس «برپا نگه داشتن دین» یکی از اهداف اصلی قیام حسینی است.
اما دین یعنی چه؟ در لغت به معنای کیش و آیین، و در اصطلاح مجموعه باورها، بایدها و نبایدهاست. دین مرکب از درون و بیرون است. قرآن میفرماید: دین چه کسی بهتر از آنکه چهره دلش را تسلیم خدا کرده و نیکوکار باشد؟ پیامبر (ص) از جبرئیل نقل میکند که دین مثل درختی استوار است: ریشهاش ایمان، ریشههایش نماز، آبش زکات، شاخههایش روزه، برگهایش خوشاخلاقی، و میوهاش خودداری از حرام است.
دین حق یکی است و تکثر ندارد؛ همسوی فطرت و سازمان وجودی انسان است. اما ممکن است کسی مسلمان باشد ولی دین نداشته باشد. کسانی که با امام حسین (ع) جنگیدند، مسلمان بودند اما بیدین.
ایمان غیر از دین است؛ یک امر قلبی و از واردات قلبیه. قرآن میفرماید: اعراب گفتند ایمان آوردیم. بگو ایمان نیاوردهاید، بگویید اسلام آوردیم، چون هنوز ایمان وارد قلبهایتان نشده است. ممکن است کسی برهان عقلی اقامه کند اما چون وارد دلش نشده، طبق آن عمل نکند. اگر وارد دل شود، ایمان است و اثر میگذارد. پیامبر (ص) فرمود: ایمان آن چیزی است که در قلبها جای گیرد و اعمال آن را تصدیق کند. امام رضا (ع) فرمود: ایمان گره زدن با قلب است.
اسلام دو جور است: ظاهری و حقیقی. اسلام حقیقی همان ایمان است. در قرآن هم داریم «دین نزد خدا اسلام است» و هم خدا اعراب را توبیخ میکند که بگویید اسلام آوردیم. معلوم میشود اسلام آنها غیر از اسلام حقیقی است. مسلمان بیدین وجود دارد.
نمونه کسی که حقیقت ایمان در قلبش وارد شده بود، حُرّ است. وقتی جلوی امام حسین (ع) را گرفت، حضرت فرمود: مادر به عزایت بنشیند! از من چه میخواهی؟ حُرّ گفت: اگر غیر از تو کسی نام مادر مرا میبرد، من هم نام مادرش را میبردم، اما نمیتوانم اسم مادر تو را جز به عظمت یاد کنم. روز عاشورا وقتی عمر سعد پیشنهادهای امام را رد کرد، حُرّ از او جدا شد و به سوی خیام امام حسین (ع) رفت و در بین راه میگفت: خدایا! به سوی تو بازمیگردم، توبه مرا بپذیر. این همان کسی است که دین دارد.
اما مسلم بن عقیل در کوفه تنها ماند. هزاران نفر با او بیعت کرده بودند، همه مسلمان. شب عرفه به مسجد کوفه رفت، نماز مغرب را فقط سی نفر پشت سرش خواندند. بعد از نماز، تنها ده نفر ماندند. وقتی به کوچه رسید، یک نفر هم نبود. همه مسلمان بودند اما بیدین. مسلم تشنه و سرگردان به خانه پیرزنی به نام طوعه رسید. پیرزن به او آب داد و گفت: برو پیش خانوادهات. مسلم گفت: غریبم. پرسید: تو کیستی؟ گفت: مسلم بن عقیل. پیرزن متدین با گرمی از او استقبال کرد. فردا خانه را محاصره کردند. وقتی مسلم را دستگیر کردند و میبردند، گریه میکرد. گفتند: کسی که طالب مقامی است نباید گریه کند. مسلم گفت: برای خودم گریه نمیکنم؛ برای حسین و فرزندان حسین گریه میکنم.
بنیامیه زیر پوشش اسلام ظاهری، ریشه اسلام حقیقی را میزدند. امام حسین (ع) دید ایمان دارد از بین میرود. برای همین قیام کرد.