مشت

بسم الله الرحمن الرحیم
شیعه از روز اول با اعتراض به سقیفه پا گرفت.

هنوز جسد پیامبر دفن نشده بود که عده‌ای در سقیفه جمع شدند و برای همه مسلمانها خلیفه تعیین کردند. اهل بیت و یاران خاص ایشان، مثل سلمان و ابوذر و مقداد، مشغول کفن و دفن بودند. به آنها خبری ندادند. وقتی فهمیدند، اعتراض کردند. گفتند پیامبر بارها گفته بود علی جانشین اوست. جواب شنیدند که مصلحت در این بوده و مسلمانها اینطور صلاح دیده‌اند. همان معترض‌ها بعدها شیعه نام گرفتند.

شیعه از همان لحظه حس می‌کرد که این کار، یک اشکال اساسی دارد. اگر کسی بتواند به راحتی نص صریح پیامبر را کنار بگذارد و بگوید ما مصلحت را بهتر می‌فهمیم، درِ بدعتی باز می‌شود که تا آخر بسته نمی‌شود. اولین مشکل این بود که دیگر هیچ حکومتی ضامن الهی ندارد. هر کسی سر کار بیاید، بدون ترس از خدا و پیامبر، هر کاری دلش بخواهد می‌کند. دوم اینکه به تدریج در خانه اهل بیت بسته می‌شود. کسی سراغ آنها نمی‌رود و معارف و احکام اسلام کم‌کم از بین می‌رود یا عوض می‌شود. بدتر از همه، شیعه می‌دید که بعضی از همان آدم‌هایی که سابقه خوبی در اسلام نداشتند، دارند پرچدار خیرخواهی می‌شوند. منافقینی که در زمان پیامبر کارشکنی می‌کردند، بعد از رحلت ناگهان ساکت شدند و همه قبولشان کردند.

این نگرانی‌ها خیلی زود به واقعیت پیوست. خلیفه اول از همان اول روی منبر گفت من مثل پیامبر نیستم که وحی به من برسد. من با اجتهاد خودم کار می‌کنم. شاید درست بروم، شاید خطا کنم. این حرف اجازه می‌داد هر وقت صلاح دید، حکمی را کنار بگذارد. خیلی زود این اجتهاد را در عمل هم نشان داد. خالد بن ولید مالک بن نویره را کشت و همان شب با زنش ازدواج کرد. خلیفه او را تنبیه نکرد و گفت مجتهد بوده و خطا کرده.

خلیفه دوم هم به همین روش پیش رفت. نماز و حج تمتع را عوض کرد. گفتن «حی علی خیر العمل» را از اذان برداشت. طلاق سه باره را در یک جلسه نافذ کرد. بیت المال را که در زمان پیامبر و خلیفه اول به طور مساوی تقسیم می‌شد، به طبقات مختلف مردم سهمیه‌بندی کرد و اولین شکاف طبقاتی در اسلام را به وجود آورد. در همان زمان، معاویه در شام مثل پادشاهان روم و ایران حکومت می‌کرد. خلیفه عذر او را پذیرفت و کاری به کارش نداشت. تازه، روایت‌هایی هم درست شد که می‌گفت هر کاری صحابه بکنند، معذورند و حتی اگر خطا کنند، مأجورند.

بیست سال از رحلت پیامبر نگذشته بود که اوضاع به جایی رسید که عمال حکومت آشکارا به مردم ظلم می‌کردند. فساد و بی‌بندوباری راه افتاد. امنیت جانی و مالی مردم از بین رفت. این فساد باعث شد مردم علیه خلیفه سوم شورش کنند و او را بکشند. بعد از آن، جنگ‌های داخلی جمل و صفین و نهروان پیش آمد که به شهادت علی منجر شد. بعد نوبت معاویه رسید که خلافت را به سلطنت موروثی تبدیل کرد. در تمام این ماجراها، خیلی از کسانی که نقش اصلی را داشتند، از همان صحابه‌هایی بودند که در نظر عامه مقدس به حساب می‌آمدند. عایشه، طلحه، زبیر، معاویه، عمرو عاص و خیلیهای دیگر. منطق این بود که هر کاری بکنند، چون صحابه هستند، معذورند و اجر هم دارند.

بعد از معاویه، بنی امیه و بعد بنی عباس روی کار آمدند. در تمام این مدت، هر که طرفدار اهل بیت بود، خونش هدر بود. قرن‌ها بالای منبرها علی را سب و لعن می‌کردند. تا جایی که قاتل و مقتول، ظالم و مظلوم، هر دو بهشتی معرفی می‌شدند. هزاران نفر از شیعیان کشته شدند. در حالی که اگر کسی توحید یا نبوت را انکار می‌کرد، در امنیت بود.

شیعه از همان اول می‌گفت این آشفتگی‌ها ریشه در همان کاری دارد که در سقیفه شد. وقتی نص صریح پیامبر کنار گذاشته شد، درِ هر بدعتی باز شد. شیعه هیچ وقت نپذیرفت که این همه جنایت را به نام اسلام قبول کند. نمی‌توانست بپذیرد که خاندان رسالت ریشه‌کن شوند، زنانشان اسیر بروند، سر مردانشان را از شهری به شهر ببرند، و بعد کسی حق اعتراض نداشته باشد.

در طول تاریخ، شیعه همیشه تحت فشار بود. بدترین روزگار، سه قرن اول بود. بعدها گاهی فرصت‌هایی پیش آمد، مثل حکومت فاطمیان در مصر یا آل بویه در ایران، اما هیچ وقت نتوانست حکومت واقعی اسلامی را که در آن همه برابر باشند و عدالت اجرا شود، برپا کند. تنها کاری که کردند این بود که دیگر جان و مالشان مباح نبود و می‌توانستند در محیط خودشان مراسم مذهبیشان را انجام بدهند.