بسم الله الرحمن الرحیم
والله لا اذوق الماء و سیدی الحسین عطشان
شریعه فرات پیش روست و چند هزار سوار دشمن پشت سر. سوار تشنهلب لحظه به لحظه به آب نزدیکتر میشود. با مشک خالی بر دوش و شمشیری در دست و لبخندی شیرین بر لب. لبخند، لبهای ترک خوردهاش را به خون مینشاند. اسب در زیر پایش به عقابی میماند که مماس با زمین پرواز میکند. آنقدر رعنا و رشید و بلندبالاست که اگر پا از رکاب بیرون کشد، سرانگشتانش خراش بر چهره زمین میاندازد.
وقتی تو بر اسب سوار میشوی، ماه باید پیاده شود از استر آسمان. چشمانی سیاه و درشت و کشیده داری و ابروانی پر و پیوسته و گیسوانی چون شبق که از دو سو فرو ریخته و تاب برداشته و چهره درخشانت را چونان شب سیاه که ماه را به دامن گیرد، در قاب گرفته است. ماه اگر در روز طلوع کند، از جلای خودش میکاهد. این چه ماهی است که رنگ از رخ روز میزداید و با ظهورش روشنایی روز را کمرنگ میکند؟
چیزی به آب نمانده است. برق آب در چشمهای اسب و سوار میدرخشد. سوار دمی به عقب برمیگردد و کشتههای خویش را مرور میکند. همه این جنازهها که تا لحظاتی پیش ایستاده بودهاند و سدی شکستناپذیر مینمودهاند. فقط چهار هزار نفر مأمور نگهبانی از شریعه بودهاند. فرمانده سپاه دشمن گفته بود که اگر اینان به آب دست پیدا کنند و جان بگیرند، احدی از شما را زنده نمیگذارند. باور دشمن بر این بوده که نه از آب که از حیات خویش نگهبانی میکند. اکنون همه آن چهار هزار یا کشته اویند یا گریخته از هجوم خشم او. اما آنها که گریختهاند بازخواهند گشت. یاران خویش را به کمک خواهند خواست و بازخواهند گشت. حتی پیادهها بر این اسبهای سرگشته و بیصاحب خواهند نشست و هجوم و محاصره را از سر خواهند گرفت.
این عباس علی است، عباس فرزند علی بن ابیطالب. تو را برای همین روز میخواستم عباس. حالا بدان که چرا در ابتدای ورودت به این جهان بر دستها و بازوان تو بوسه میزدم و سرانگشتانت را به آب دیده میشستم. باغبان اگر در آینه نهال، شاخسار سر به آسمان کشیده درخت را نبیند که باغبان نیست.
عباس علی است، خسته، گرسنه، تشنه، داغدیده و مصیبتزده. داغهایی که هر کدام به تنهایی برای از پا درآوردن مردی کافی است. داغ سه برادر، داغ یک فرزند، داغ چندین برادرزاده و خواهرزاده و داغ چند ده عزیز و همدل و همراه. نه خستگی، نه تشنگی، نه گرسنگی، نه این همه داغ هیچکدام تاب از کف عباس نربوده و توان عباس را نفرسوده. اما دیدن تشنگی حسین و بچههای حسین طاقتش را سوزانده و او را راهی شریعه کرده است.
در صفین نوجوانی نقابزده ناگهان چون تیری از چله کمان جبهه دوست رها شد و خود را به عرصه نبرد رساند. جز علی، هیچکس نه از جبهه دشمن و نه از اردوگاه دوست نمیدانست که این نوجوان نقاب بر چهره کیست. آنان که از چشم سن و سال را میسنجیدند، گفتند بین دوازده تا چهارده سال. آنان که از هیکل و جثه پی به سن و سال میبردند، گفتند حدود هفده سال. آنان که از چستی و چابکی حرکات حدود عمر را حدس میزدند، گفتند قریب بیست سال. این نوجوان نقابزده همه را به اشتباه انداخته بود.
معاویه به ابوشعثا گفت: برو و کار این سوار را بساز. ابوشعثا گفت: اهل شام مرا حریف هزار سوار میدانند. دون شأن من است جنگ تن به تن با این یکه سوار. اما یکی از پسران هفتگانهام را میفرستم تا سرش را برایت بیاورد. جوان ابوشعثا در دم با شمشیر آن نوجوان به دو نیم شد و آه از نهاد ابوشعثا برخاست. دومین فرزند را به خونخواهی اولی فرستاد. دومی نیز بیآنکه مجال جنگیدن پیدا کند، جنازهاش در کنار جنازه برادر قرار گرفت. و جوان سوم و چهارم و پنجم. و وقتی ششمین و هفتمین جوان ابوشعثا هم به خاک و خون غلتیدند، از جبهه دشمن نیز وای تحسین ناخودآگاه به هوا برخاست.
آن زمان که علی او را در آغوش گرفت و نقاب از چهرهاش برداشت تا عرق از پیشانیاش بسترد و روی ماهش را ببوسد، تازه همه فهمیدند که این عباس علی است، ماه بنیهاشم که هنوز پا به سال سیزده نگذاشته است و هنوز مو بر چهرهاش نروییده است.
اکنون اسب خنکای آب را حس میکند. عباس به یاد وصیت پدر میافتد. علی در واپسین لحظات حیات در بستر شهادت، عباس را صدا زد. وقتی عباس شتابناک پیش رفت و در کنار بستر او زانو زد، علی فرمود: عباس من، به زودی سبب روشنی چشم من در قیامت خواهی شد. در عاشورا وقتی وارد شریعه شدی، مبادا که آب بنوشی و برادرت حسین تشنه باشد.
چند سال پیش، در مسیر نجف به کربلا، پیرمردی را دیدند؟
برای شرکت در پویش، پاسخت رو بهصورت کامل در بخش نظرات بنویس. بهترین پاسخها انتخاب میشن!