مشت

بسم الله الرحمن الرحیم
وجود حقیقتی اصیل و واحد است و هر چه غیر او باشد پوچ و باطل خواهد بود

در دار هستی موجود یگانه و واجب الوجودی تحقق دارد که در بردارنده همه صفات کمال است. سوفسطائی می‌گوید عالم پوچ و موهوم است. فیلسوف می‌گوید حقایقی در خارج موجود است. مقصود ما از الفاظی نظیر اصیل، واقع، حقیقت وجود همان چیزی است که در برابر سوفسطائی به اثبات می‌رسانیم.

وجود حقیقت اصیلی است و غیری برای او در خارج نیست، زیرا هر چه غیر او باشد پوچ و باطل است. بنابراین وجود یک حقیقت صرف و خالص است. در نتیجه هر چه را به عنوان دوم برای آن در نظر بگیریم همان خواهد بود، زیرا اگر چیز دیگری باشد پوچ خواهد بود. پس فرض دوم برای وجود ممتنع است. از این رو حقیقت وجود واحد است و وحدتش به صورت وحدت حقه می‌باشد. از اینجا روشن می‌گردد که حقیقت وجود دارای هر کمال واقعی، بلکه عین آن می‌باشد.

و چون وجود ذاتاً نقیض عدم و طرد کننده آن است، ذاتش بگونه‌ای است که عدم نمی‌تواند بر آن عارض شود. از این رو وجود حقیقتی است که ذاتاً واجب الوجود می‌باشد. بنابراین حقیقت وجود ذاتاً و از هر جهتی واجب الوجود است و دارای همه صفات کمال و مبری از تمام نقص‌ها می‌باشد.

بدیهی است که هر مفهومی ذاتاً جدای از دیگر مفاهیم است. انطباق مفهوم بر مصداقی که ذاتاً نامحدود است، به نوعی متأخر از مرتبه ذات آن مصداق می‌باشد. این تأخر، تأخر تعین از اطلاق است. رتبه محمول پس از رتبه موضوع است. و چون وجود واجبی صرف و خالص است، نامحدود می‌باشد و از هر نوع تعین اسمی و وصفی و هر نحوه تقیید مفهومی منزه خواهد بود، بلکه از همین حکم نیز مبری است. پس این حقیقت مقدس نسبت به هر تعین مفروضی مطلق است و مقید به هیچ قیدی نیست، حتی قید اطلاق.

مضمون آنچه بیان شد بطور مکرر در کتاب و سنت آمده است. از جمله آیاتی که دلالت دارند براینکه آنچه در آسمانها و زمین است برای خداست و ملک آسمانها و زمین خاص خداست. این ملکیت اعتباری و موهومی نیست، بلکه یک رابطه حقیقی است. در روابط حقیقی باید یک طرف در وجود خود وابستگی ذاتی به طرف دیگر داشته باشد. اگر در تمام کتاب خدا فقط همین دو آیه بود که «ما آسمانها و زمین را به بازیچه نیافریدیم، آنها را جز به حق نیافریدیم» برای آنکه انسان آزاداندیش حقایق را بفهمد کافی بود.

اگر انسان خود را از زینت‌های دنیا جدا کند و به متاع این زندگی پشت کند، و چهره جانش را سوی پروردگار قرار دهد، آنگاه مشاهده می‌کند که تمام اهداف و آمال مردم دنیاطلب مانند حکمرانی، بزرگی، ریاست، عزت، روابط و خویشی‌ها، جملگی اموری خیالی و بازی و سرگرمی و فریبی بیش نیست. و همچنین می‌یابد که انواع لذت‌ها و بهره‌مندی‌هایی که مردم در طلبش تلاش می‌کنند، همگی اوهامی است که خداوند صاحبان این زندگی را بر آن مسلط کرده است.

آنگاه که این انسان دید خداوند در کتاب خود و بر زبان رسول و اولیائش اوصافی از قبیل رحمان، رحیم، خالق، مالک، عزیز، حکیم، غفور و شکور را به خود نسبت می‌دهد و می‌گوید هر نام نیکویی از آن اوست، و او از هر زشتی مبری است. چون می‌داند این اوصاف اموری حقیقی و نسبتی ثابت هستند، با استمداد از لطافت روح و سلامت ذوق یقین پیدا می‌کند که این نسبتها گونه‌های وابستگی ذات موجودات به خداوند است و خداوند قائم به ذات خود می‌باشد. و سپس این حقیقت که خداوند بر حسب ذات خود شاهد و گواه بر هر چیز است، مؤکد آن دریافت خواهد بود: «آیا این حقیقت که پروردگار تو شاهد بر همه موجودات است کافی نیست؟»

برهان نیز آن دریافت را تثبیت می‌کند. یک رابطه واقعی که بالحاظ ذات شیء برقرار است، باید در مقام ذات آن شیء تحقق داشته باشد. و چون این نسبتها وجودهای رابطند، بدون دو طرف خود تحقق نمی‌یابند. از این رو قطعاً آن طرف دیگر نسبت (منسوب‌الیه) نیز در ذات آن شیء حضور دارد. بنابراین مالکیت خداوند نسبت به موجودات، همان نحوۀ قیام و وابستگی گوهر و ذات آنها به خداوند می‌باشد. همین بیان درباره دیگر نسبتها و معانی نیز جاری است.