بسم الله الرحمن الرحیم
من چگونه به جهاد با مشرکان بروم وقتی مسلمانان به یاری من محتاج‌ترند؟!

داستان در بیابانی تفتیده و سوزان آغاز می‌شود. عبدالله بن عمیر به همراه همسرش ام وهب و هشت سوار زره‌پوش، در راه بازگشت از فارس به سوی قبیله «بنی کلب» در حرکتند. تشنگی بر آنها غلبه کرده، اما خبری از آب نیست.

در میان راه، به پیرمردی تنها می‌رسند که در گودالی کنار تک خیمه‌ای کوچک به نماز ایستاده است. نام او انس بن حارث کاهلی از قبیله بنی اسد است. عبدالله از او می‌پرسد: «وامانده‌ای یا در راه مانده؟» انس پاسخ می‌دهد: «هیچ کدام، مقیم هستم.» عبدالله با تعجب به بیابان سوزان اطراف اشاره می‌کند که جز خار و خاشاک چیزی نیست. انس می‌گوید: «اینجا جهنم نیست، تکه‌ای از بهشت است. منتظر یارانی هستم که به زودی می‌رسند.»

عبدالله به او پیشنهاد همراهی و پناه می‌دهد، اما انس می‌پذیرد؟ نه. او حتی آب را که تشنه است، به مسافران می‌بخشد و خود روزه‌دار می‌ماند. انس مشک آبی بزرگ از خیمه بیرون می‌آورد و به عبدالله می‌دهد. عبدالله حیران می‌پرسد: «تو آب در خیمه داری و خود تشنه مانده‌ای؟!» انس پاسخ می‌دهد: «شما مسافرید و روزه بر شما واجب نیست، اما من مقیمم و روزه‌دار.»

سپس انس، عبدالله را با نام خودش صدا می‌زند: «عبدالله بن عمیر از قبیله بنی کلب.» عبدالله می‌ترسد و می‌پرسد: «تو مرا می‌شناسی؟» انس پاسخ می‌دهد: «همان قدر که دیگر کوفیان را.» و سخنی می‌گوید که در تمام داستان طنین خواهد انداخت: «من چگونه به جهاد با مشرکان بروم در حالی که مسلمانان به یاری من محتاج‌ترند؟!»

عبدالله و همراهان به راه خود ادامه می‌دهند. در مسیر، به کاروانی برمی‌خورند که راهزنان به آن حمله کرده‌اند. عبدالله با یارانش به کمک می‌رود و راهزنان را فراری می‌دهد. سلیمان، کاروانسالار، زخمی شده و پیش از مرگ، امانتی به عبدالله می‌سپارد: اموال شریکش «عباس» را به همسرش «ام ربیع» در بنی کلب برساند. سلیمان می‌گوید: «عباس دیگر دستش از دنیا کوتاه شده.» یعنی عباس مرده است.

در بنی کلب، ام ربیع (همسر عباس) در بازار پرسه می‌زند. زبیر بن یحیی، مردی ثروتمند و حیله‌گر، به او نزدیک می‌شود و از او خواستگاری می‌کند. اما ام ربیع پاسخ سرد می‌دهد. زبیر کنایه می‌زند که چرا تمام اموالش را به سلیمان سپرده و او ناپدید شده است.

ناگهان کاروان سلیمان وارد بازار می‌شود. سلیمان زخمی و در حال مرگ است. ام ربیع به بالین او می‌رود. سلیمان از هوش می‌رود و پس از لحظاتی، جان می‌سپارد. پیش از مرگ، او رازی را فقط با ام ربیع در میان می‌گذارد.

وقتی ام ربیع از اتاق بیرون می‌آید، پسرش ربیع از او می‌پرسد: «او به تو چه گفت مادر؟» ام ربیع پاسخ می‌دهد: «سفارشی از پدرت برای تو داشت.» ربیع اصرار می‌کند. سرانجام ام ربیع راز را فاش می‌کند: پدر ربیع (عباس) در حجاز نمرده؛ در شام کشته شده است. نه به دلیل بیماری، بلکه به جرم این که از علی بن ابی‌طالب(ع) برائت نجسته است. او به مسجدی در شام رفته، بعد از نماز به رسم شامیان در دشنام به علی(ع) اعتراض کرده، و امام مسجد فتوای قتل او را داده و خونش را ریخته است.

ربیع از شنیدن این خبر آتش می‌گیرد. تصمیم می‌گیرد به شام برود و خون پدر را بگیرد، هر چند مادرش او را از این کار برحذر می‌دارد و سفارش پدر را یادآوری می‌کند: «هرگز به شام نرو.»

ربیع گوش نمی‌دهد. او آماده سفر می‌شود. در راه، به همراه مادرش مورد حمله راهزنان قرار می‌گیرد و زخمی می‌شود. اما عمرو بن حجاج (بزرگ قبیله مذحج) آنها را نجات می‌دهد و به خانه خود می‌برد.

در خانه عمرو، ربیع با سلیمه (دختر عمرو) روبرو می‌شود و دل به او می‌بازد. عمرو از ربیع درباره عبدالله بن عمیر می‌پرسد و می‌گوید که کوفیان در انتظار خبری از مکه هستند. ربیع که تشنه انتقام پدر است، از شنیدن نام «حسین بن علی(ع)» شگفت‌زده می‌شود و می‌فهمد که عمرو و شبث بن ربعی و دیگر بزرگان کوفه، نامه‌هایی به امام حسین(ع) نوشته‌اند و او را به کوفه دعوت کرده‌اند تا با یزید بن معاویه بجنگند.

ربیع با شوق می‌گوید: «کاش پیش از این با شما آشنا می‌شدم.» و عمرو به او می‌گوید: «کینه شامیان را در سینه نگه دار تا روز انتقام فرا رسد.»