بسم الله الرحمن الرحیم
هیچ چیزى که با حواس پنجگانه قابل درک باشد، نمىتواند آفریدگار باشد؛ چون تغییرپذیر و از بین رفتنى است.
یک طبیب هندی که همیشه با امام صادق درباره وجود خدا بحث میکرد، یک روز هنگام کار با گیاه دارویی «هلیله»، دوباره بحث را شروع کرد. او معتقد بود جهان همیشه بوده و همیشه خواهد بود، هیچ آفریدگاری ندارد و تنها راه شناخت هم حواس پنجگانه است. گفت هر چه حس نکند، وجود ندارد؛ پس خدا را که نمیبینیم و نمیشنویم، نیست.
امام اول پرسید: اگر تو در اشتباه باشی و من درست، من خطری ندارم، اما تو هلاک میشوی. طبیب قبول کرد اما گفت: عقیده من به نبودن خدا بر علم و یقین است، چون خدا قابل درک با حس نیست.
امام فرمود: من هم چون خدا را با حس درک نمیکنم، به وجود او اعتراف میکنم. دلیلش این است: هر چیزی که با حواس درک شود (رنگ، صدا، جسم) تغییر میکند و از بین میرود. آفریدگار نباید مثل آفریدههایش زوالپذیر باشد.
سپس امام پرسید: آیا تمام جهان را گشتهای تا بگویی خدا را نیافتی؟ طبیب قبول کرد که نگشته است. امام گفت: پس چه میدانی که در جاهایی که حس تو به آن نرسیده، خدا نباشد؟ طبیب حرفش را عوض کرد و گفت: شاید باشد و شاید نباشد. امام فرمود: این شد «شک»، نه انکار. امیدوارم از شک هم بگذری.
طبیب پرسید: از چه راهی یقین پیدا کنم؟ امام اشاره به همان هلیله کرد. گفت: این هلیله را میبینی؟ هستهای در درون دارد که نمیبینی. آیا قبول میکنی چیزی در درون آن هست، هر چند نبینی؟ طبیب گفت: تا نبینم قبول نمیکنم. امام پرسید: آیا این هلیله از درختی به وجود آمده؟ گفت: بله. امام پرسید: آن درخت را الان میبینی؟ گفت: نه. امام فرمود: پس به وجود چیزی اعتراف کردی که با هیچ حسی درکش نمیکنی. در حالی که شرط تو این بود که هر چه حس نکنی، نیست.
طبیب گفت: ولی درخت را قبلاً دیدهام. امام فرمود: آیا قبل از به وجود آمدن هلیله، خود هلیله را در درخت میدیدی؟ گفت: نه. امام گفت: پس چیزی از هیچ به وجود آمد. آیا آن چیز بدون سازنده ممکن است؟ طبیب گفت: شاید هلیله خودش خودش را ساخته.
امام فرمود: اگر هلیله خودش را ساخته، چرا خود را کوچک، ناتوان، تلخ، خشک و خوردنی ساخته؟ چرا از خورده شدن جلوگیری نمیکند؟ مگر میتواند موجودی که هنوز وجود ندارد، خود را بسازد؟ محال است چیزی قبل از وجود، خود را به وجود بیاورد.
سپس امام پرسید: درخت را چه کسی ساخته؟ طبیب گفت: هلیلهای دیگر. امام فرمود: به اولین درخت که میرسیم، یا باید بگویی خدا ساخته یا بگویی سلسله بینهایت درخت و هلیله بوده. اگر بگویی بینهایت، آن وقت میپرسیم: آیا دانه هلیله در خاک نمیپوسد تا درخت شود؟ طبیب گفت: چرا. امام فرمود: پس پس از پوسیدن هلیله، چه کسی درخت را صد سال اداره میکند؟ آن هلیله که دیگر نیست. ناچاری اعتراف کنی که آفرینندهای غیر از هلیله هست.
در ادامه، امام بحث را به شناخت کشاند. گفت: حس برای شناخت نیاز به عقل دارد، نه عقل به حس. مثال زد: بچه تازه به دنیا آمده، گرسنه میشود و گریه میکند. کدام حس به او یاد داده که شیر بخواهد؟ یا پرندگان گوشتخوار و دانهخوار، با اینکه هر دو حس دارند، چرا یکی به طرف گوشت و یکی به طرف دانه میرود؟ یا جوجه اردک در آب شنا میکند، اما جوجه مرغ غرق میشود. اگر حس تنها راه بود، چرا آدم پنجاه ساله شنا نمیکند، اما مورچهای که اصلاً آب ندیده در آب شنا میکند؟
بعد مثال خواب را زد: در خواب، با کسی که مرده صحبت میکنی، غذا میخوری، لذت میبری، محتلم میشوی. در آن حال، هیچ کدام از حواس پنجگانه کار نمیکنند؛ چشم بسته، گوش بسته، اما مغز همه چیز را درک میکند. پس عقل میتواند بدون کمک حس، واقعیت را بفهمد. یا وقتی تصمیم به کاری میگیری، اول در ذهنت طرح میکنی؛ هیچ حسی در آن لحظه دخالت ندارد، اما نتیجه کار درست از آب درمیآید.
در پایان، طبیب هندی درمانده شد و با صراحت گفت: گواهی میدهم خدایی جز الله نیست، یکتاست و بیهمتا.