بسم الله الرحمن الرحیم
«بودن» دو گونه است: بودن در زمان و بودن با زمان. زمان خودش در زمان نیست، اما همه چیز در زمان است.
انسان «بودن» را بدون واسطه میفهمد. این مفهوم، نخستین و پایهایترین مفهومی است که ذهن به آن میرسد و به همین جهت گستردهترین و فراگیرترین مفهوم نیز هست. «نبودن» تنها مفهومی است که میتواند همآورد آن باشد، که نقیض آن است. اکنون اگر بپذیریم که «بودن» نخستین مفهوم است، این پرسش مطرح میشود: چه چیزی میتواند با آن باشد و در مرتبهاش قرار گیرد؟
ابنسینا از «بودن در زمان» و «بودن با زمان» سخن میگوید. «بودن در زمان» همان مقولهٔ «متی» است که در آثار فلاسفه مطرح شده و نشاندهندهٔ نسبت موجودات این جهان با زمان است. این نوع بودن آغاز و انجام دارد، همواره آغازش غیر از پایانش است و پیوسته در حال دگرگونی و گذشتن میباشد. اما «بودن با زمان» که «دهر» نامیده میشود، بر زمان احاطه دارد و برتر و بالاتر از زمان است. ابنسینا میگوید واهمهٔ انسان از ادراک آنچه «نسبت ثابت به متغیر» خوانده میشود، عاجز و ناتوان است. چون انسان همه امور را در ظرف زمان میبیند و برای هر چیزی از مقولهٔ «متی» سخن میگوید.
نکتهٔ مهم این است که خود زمان در زمان نیست. نمیتوان از مقولهٔ «متی» برای خود زمان سخن گفت. خود زمان آغاز و پایان زمانی ندارد. ابنسینا معتقد است عقل میتواند به حقایق بدون زمان دست یابد. حقیقت زمان در هیچ یک از مقولات شناخته شده نمیگنجد، ولی عقل آن را انکار نمیکند.
اگر «بودن در زمان» را به «بودن با زمان» اضافه کنیم، به مرحلهٔ سوم میرسیم: «سرمد» که محیط بر دهر است. این سه مرحله از هستی در طول یکدیگر قرار گرفتهاند. نسبت میان زمان و دهر و سرمد از نوع نسبت میان محیط و محاط است. «دهر» با زمان است نه در زمان، و «سرمد» با دهر است نه در دهر.
اما مسئلهٔ حرکت و زمان چه رابطهای با هم دارند؟ انسان به عنوان یکی از موجودات این جهان در زمان زندگی میکند و زندگی او بر اساس نوعی حرکت شکل میگیرد. معرفت نسبت به زمان و حرکت در زمرهٔ بدیهیات است. هر موجود مادی زمانمند است. نسبت داشتن یک موجود مادی با زمان ویژهٔ خود، مقولهٔ «متی» است. اما خود حقیقت زمان یک مقوله نیست. آنچه در زمان واقع میشود میتواند محسوس باشد، در حالی که حقیقت زمان محسوس نیست و با هیچ یک از حواس قابل ادراک نمیباشد.
ادراک زمان یک ادراک عقلی است. اقوال و آراء دربارهٔ زمان بسیار متفاوت است. برخی زمان را اسم بدون مسمی میدانند، برخی آن را نوعی حرکت محسوس به شمار آوردهاند، برخی زمان را یک امر معقول دانسته و آن را مقدار حرکت به شمار آوردهاند، و برخی دیگر عرض بودن آن را پذیرفتهاند. اگوستین قدیس گفته است: «من به آسانی زمان را میشناسم و به درستی آن را ادراک میکنم، ولی به مجرد این که از من میپرسند حقیقت زمان چیست، در ادراک آن ناتوان میشوم.»
زمان با حرکت همبستگی دارد. روز به عنوان چیزی که زمان خوانده میشود، مقدار حرکت خورشید در طلوع و غروب آن است. بسیاری از حکما زمان را مقدار حرکت دانستهاند. اگر کسی به قدیم بودن زمان باور داشته باشد، ناچار باید به قدیم بودن حرکت نیز اعتراف کند. ابنسینا معتقد است حرکت آغاز زمانی ندارد. او میگوید: «والحركة لا أول لها».
لحظه یا «آن» در زمان همانند نقطه در خط است. نقطه به حکم این که طول و عرض و عمق ندارد، وجود عینی خارجی نداشته و تنها در وهم تحقق مییابد. همین سخن در مورد لحظه یا «آن» نیز صادق است. تقسیم زمان به گذشته و حال و آینده، یک تقسیم وهمی است. اما این وهمی بودن تقسیم، به این معنا نیست که زمان موهوم است. ابنسینا به واقعی بودن زمان باور دارد و آن را یک حقیقت عینی و خارجی میداند. او میگوید: «الزمان في كلية وجوده في الأعيان».