مشت

بسم الله الرحمن الرحیم
آگاهی بدون هستی معنی ندارد و هستی بدون آگاهی هزل است

هر آنچه در جهان موجود می‌شود و به ظهور می‌رسد در آگاهی آغاز می‌شود و سرانجام نیز در آگاهی پایان می‌پذیرد. اگر آگاهی نباشد، از آغاز و پایان هیچ امری نمی‌توان سخن گفت. خود سخن نیز همانند هر چیز دیگری در عالم آغاز و پایان دارد؛ اما آغاز سخن بر اساس آگاهی شکل می‌گیرد و پایان آن نیز بر اصول آگاهی استوار می‌گردد. آنجا که آگاهی نباشد، سخن نیست و آنجا که سخن نباشد، هستی معنی پیدا نمی‌کند. هستی و آگاهی همواره متحد و یگانه هستند و دو چهره از یک حقیقت شناخته می‌شوند.

آیا آگاهی خود آغاز و انجام دارد؟ آگاهی به حکم اتحاد با هستی، هم آغاز است و هم انجام. هر موجودی آغاز و انجام دارد ولی وجود خود آغاز و انجام همه موجودات است. هنگامی که صدرالمتألهین شیرازی از وحدت و مساوقت وجود و علم سخن می‌گوید، به همین مسئله اشاره می‌کند. سهروردی نیز روی اصالت حقیقت نور تکیه می‌کند و می‌گوید نور ظاهر بالذات و ظاهرکننده غیر خود است. همین سخن در مورد علم و آگاهی نیز صادق است. آگاهی به حسب ذات خود ظاهر است و به حکم ظهور ذاتی خود، هر چیز دیگری را نیز ظاهر و آشکار می‌سازد.

مولانا نیز به همین مسئله اشاره دارد که هر موجودی از اصل خود دور مانده و بازگشت به سوی اصل را می‌جوید. فصل بدون وصل تحقق نمی‌پذیرد و اگر وصل نباشد، از فصل هم سخن به میان نمی‌آید. جهان فصل، صورت عالم وصل است و عالم وصل حقیقت جهان فصل و مقوم آن به شمار می‌آید. جمع‌کننده و جداکننده حق تعالی است و بدون او جمع و تفریق وجود ندارد.

پوینده راه حقیقت ناچار بدون پرسش نخواهد بود. آیا هستی بهتر است یا نیستی؟ آیا زندگی کردن در این جهان از ارزش زیستن برخوردار است یا نه؟ ارزش از لوازم جدا نشدنی هستی است. انسان در هستی‌شناسی خود ارزش‌گذاری می‌کند و خودش نیز ارزشمند است. او از ایوان ملکوت تا زندان ناسوت و از زندان ناسوت تا ایوان ملکوت امتداد دارد.

جهل مرکب زندانی است که درِ خروج ندارد. نادانی مضاعف چیزی است که جهلِ خود را نمی‌داند. چنین کسی هرگز به دانایی نخواهد رسید. انسان در هنگام تولد نادان است ولی به حکم غریزه و فطرت خود برای دانستن و ارتباط با جهان از آمادگی کامل برخوردار است. این آمادگی در طی زمان به تدریج به مرحله فعلیت می‌رسد. جهل بسیط نه تنها مانع آگاهی نیست، بلکه مقدمه و شرط هرگونه آگاهی است. اما جاهل مرکب استعداد ذاتی خود را از دست داده و از فطرت انسانی بیرون رفته است.

عقل در ارزیابی و احاطه پیدا کردن به امور لازم نمی‌بیند که جایگاه ویژه خود را ترک کند و مسافتهای دور و دراز را پشت سر بگذارد. عقل می‌تواند در همان جایگاه ویژه‌ای که استقرار دارد به همه امور جهان اشراف و احاطه پیدا کند. ادراک عقلی به ماهیات تعلق پیدا می‌کند و به واسطه ماهیات تحقق می‌پذیرد. حیوانات از درک ماهیات بی‌نصیب هستند و تنها اموری را ادراک می‌کنند که در رفع نیازهای حیوانی آنها مؤثر است. اما ادراکات حسی هر اندازه نیرومند باشند، مادام که نور ادراک عقلی بر آنها نتابد، نظم منطقی پیدا نمی‌کنند.

انسان به حکم این که از ادراک عقلی برخوردار است، مانند موجودات دیگر مظروف این جهان نیست و جهان ظرف هستی او به شمار نمی‌آید. جسم انسان در ظرف زمان و مکان تحقق می‌پذیرد؛ ولی همین انسان از آن جهت که دارای عقل و اندیشه است بر زمان و مکان و هر آنچه به این جهان تعلق دارد احاطه و اشراف پیدا می‌کند.