بسم الله الرحمن الرحیم
همه انسانها در درون خود احساس جاودانگی و میل به بقا دارند و این احساس فطری باید پاسخ داده شود.
آینده انسان و جهان همیشه دغدغه اصلی ذهن بشر بوده است. کیست که نخواهد بداند پایان کارش به کجا میرسد؟ کیست که ذهنش درگیر این نباشد که حاصل تمام این سالها تلاش و رنج و شادی چه میشود؟ این سؤالها برای همه، چه مومن و چه غیرمومن، چه دانشمند و چه عامی، یکسان مطرح است. هیچ کس نیست که لااقل یک بار در زندگی به این فکر نکرده باشد که مرگ که فرا رسد، چه میشود؟
در برابر این سؤال بزرگ، دو جواب اساسی و کاملاً متفاوت وجود دارد. جواب اول از آن ادیان الهی است. تمام پیامبران و کتب آسمانی با استدلالهای محکم و متقن، آینده جهان و انسان را بسیار روشن و امیدوارکننده میدانند. آنها معتقدند نهایت و پایان همه چیز به سوی خداست. مرگ پایان راه نیست، بلکه دریچهای به سوی جهانی دیگر است. در آن جهان، نتیجه همه کارها و تلاشها، چه خوب و چه بد، به انسان نشان داده میشود. این نگاه به زندگی معنا و جهت میدهد.
اما در مقابل، جواب دوم متعلق به مکتبهای مادی است. این مکتبها آینده را بنبست و تاریک میبینند. میگویند مرگ یعنی نابودی کامل. دیگر نه خبری از حسابرسی است و نه پاداش و کیفر. این نگاه فوقالعاده یأسآور و خطرناک است. جالب اینجاست که این مکتبها هیچ دلیل علمی محکمی برای ادعای خود ندارند. قرآن به زیبایی این حقیقت را بیان میکند که منکران قیامت تنها بر اساس گمان و ظن و خیالات باطل حرف میزنند، نه علم و یقین.
حالا بیایید کمی دقیقتر نگاه کنیم. جالب است که همین منکران معاد، در عمل نشانههایی از باور به بقا بروز میدهند. به قبر پدران و نیاکان خود احترام میگذارند. برای آنها سنگ قبر میگذارند، فاتحه میخوانند، دسته گل روی قبرشان میگذارند. اسم شخصیتهای مرده را روی خیابانها، میدانها، مدارس و دانشگاهها میگذارند. خودشان هم دوست دارند بعد از مرگ اسمشان به نیکی برده شود و یادگاری از خودشان به جا بماند. اسم نیاکانشان را روی فرزندان جدید میگذارند تا آن اسم و آن یادگار زنده بماند. گاهی مردگانشان را مومیایی میکنند تا جسدشان دیرتر فاسد شود.
حالا اگر کسی واقعاً باور دارد که مرگ یعنی هیچ و پوچ، چرا باید این کارها را بکند؟ چرا باید به سراغ هیچ و پوچ برود و برایش سنگ قبر بگذارد؟ چرا باید به نام هیچ و پوچ افتخار کند؟ چرا برای هیچ و پوچ مقبره بسازد و دسته گل ببرد؟ اینها همه نشان میدهد که در عمق وجود این منکران هم یک باور ضعیف و ناخودآگاه به بقای روح و شخصیت انسانی وجود دارد. یک احساس فطری که نمیتوانند آن را انکار کنند.
علاوه بر این، انسان یک احساس درونی دیگر هم دارد که خیلی مهم است: احساس غربت. دنیا برایش تنگ است. هر چه هم پیشرفت کند، هر چه هم به فکر آبادانی دنیا باشد، باز احساس کمبود میکند. با همسر، با باغ و ویلا، با مسافرت و تفریح، فقط موقتاً خودش را سرگرم میکند. یک مدت خوشحال است، اما دوباره احساس پوچی میکند. گاهی به فکر خودکشی میافتد. گاهی میپرسد اصلاً هدف از آفرینش من چه بوده؟ چرا من هستم؟
این احساس غربت نشان میدهد که این دنیا جای اصلی انسان نیست. او اینجا غریب است. مثل پرندهای که در قفس افتاده باشد. مثل ماهی که از آب بیرون باشد. این احساس غربت، یک نیاز فطری را نشان میدهد: نیاز به جهانی که در آن سیر شود و به آرامش برسد. همان طور که تشنگی را با آب پاسخ میدهند و گرسنگی را با غذا، این احساس غربت درونی هم باید پاسخ داده شود. و پاسخ آن، ایمان به روز قیامت و معاد است.
اما مواظب باشیم! هر احساسی را میشود درست پاسخ داد و هم غلط. کسی که تشنه است، هم میشود او را به چشمه آب زلال برد و هم میشود به سراب نشانش داد. کودکی که گرسنه است، هم میشود او را به پستان پر شیر مادر رساند و هم میشود پستانک خشک و بیخاصیت توی دهانش گذاشت. احساس جاودانگی در انسان هم همین طور است. یا پاسخ واقعی و دائمی به آن میدهند، یا با خرافات و سراب و پستانک خشک موقتاً سرگرمش میکنند. کار پیامبران این بود که مردم را از بندگی بتها و طاغوتها نجات دهند و به بندگی خدای یگانه برسانند. یعنی پاسخ درست و واقعی به آن نیاز فطری بدهند.
حالا انبیا در این باره چه میگویند؟ حرفشان روشن و قاطع است. اول اینکه انسان بیهوده و بیهدف آفریده نشده. دوم اینکه در آفرینش انسان یک هدف بزرگ وجود دارد و آن بندگی خداست. سوم اینکه خدا همه امکانات زمین را مسخر انسان کرده تا بتواند به آن هدف برسد. چهارم اینکه به او بشارت و هشدار داده شده که هر کار نیک و بد، حتی به اندازه ذره، دیده میشود و حساب دارد. پنجم اینکه هر کسی در گرو عمل خودش است. ششم اینکه حتی از گوش و چشم و دل انسان بازجویی میشود. هفتم اینکه خدا پاداش نیکوکاران را هیچ وقت ضایع نمیکند. اینها همان جوابهای درست و واقعی به آن نیاز فطری بشر است.