مشت

بسم الله الرحمن الرحیم
وجود مطلق به موجود بالفعل و موجود بالقوه تقسیم می‌شود

غرض از نگارش این مقاله، تبیین انقسام وجود مطلق به موجود بالقوه و موجود بالفعل است. مراد از موجود بالفعل، موجودی است که آثار مرغوب بر آن بار گردد. مراد از موجود بالقوه، موجودی است که آثار مرغوب در ظرف فعلیتش بر آن بار نگردد. بدیهی است حیثیت وجود عین حیثیت منشأیت آثار است. پس سلب ترتب آثار از موجود بالقوه به اعتبار قیاس آن با موجود بالفعل است، وگرنه فرض وجود فرض ترتب آثار است. پس فعلیت با مطلق وجود برابری دارد. موجود بالقوه خود از مصادیق موجود بالفعل است و فی نفسه دارای اثر است، اگرچه با اضافه در مقابل موجود بالفعل قرار می‌گیرد. وجود که مقسم است، در انطباق معنایش بر افراد هنگام مقایسه بعضی با بعض دیگر مختلف می‌شود. این اختلاف از نوع تشکیک است. باید دانست این تشکیک با تشکیک موجود بین علت و معلول مغایر است، زیرا هر یک از علت و معلول ماهیتی مغایر با دیگری دارند، به خلاف ما بالفعل و ما بالقوه که ما بالفعل عیناً نسبت به کمال آینده‌اش ما بالقوه می‌گردد.

عامه مردم ابتدا لفظ قوه را بر وصف شدت اطلاق می‌کردند، مانند شدت آتش در گرم کردن. سپس گمان کردند فزونی در انفعال همانند فزونی در فعل است. بعد چون کیفیت فعل و انفعال را مختلف یافتند، معتقد شدند قوه امری تشکیکی است. همچنین معتقد شدند اثر مطلقاً چیزی انباشته در مؤثر است که به هنگام تأثیر به متأثر انتقال می‌یابد. این امور موجب شد اذعان کنند فعل و انفعال خارجی قبل از افراز از مبدأ در ضمن قوه وجودی نامتمایز داشته‌اند. این بیان سیر تدریجی اطلاق لفظ قوه است. نخست «ما فی القوه» به موجودی که آثارش بار نمی‌گردد اطلاق می‌شد، سپس لفظ قوه و ما بالقوه را به جای آن نهادند و بعد لفظ فعل را برای موجودی که آثار بر آن مترتب می‌شود وضع کردند.

حاصل آنکه ما بالفعل موجودی است که آثار مطلوبه بر آن مترتب می‌شود و ما بالقوه موجودی است که آثار مرتبه فعلیت بر آن مترتب نمی‌شود. ترتیب بحث: نخست انقسام وجود را به موجود بالفعل و بالقوه مبین می‌سازیم. بعد روشن می‌کنیم هر موجودی که وجودش مسبوق به قوه است، وجودش سیال و غیر ثابت خواهد بود. مقصود از سیلان وجود این است که موجودی ناقص به سوی تمام و کمال نسبی خویش روی آورده است. کمالی که بدان متلبس شده پذیرای تقسیم است و هر قسم لاحق تمام کمال سابق و سابق مرتبه ناقص آن است. اجزاء مفروضه مجتمع الوجود نیستند. کمال متلبس به وجودی تدریجی و سیال است. مجموع اجزاء نیز کمال نسبی و واسطه‌ای برای وصول به کمال ثانی است.

با توجه به آنچه گفته شد، حقیقت این کمال عین حرکت است، زیرا حد حرکت «کمال اول لما بالقوه من حیث انه بالقوه» بر آن منطبق می‌شود. کمال اول در فلسفه عبارت است از وجود امری که تمام ملاک نوعیت است، مانند صور نوعیه. اما در حرکت، وصفی که جسم در حالی که هنوز در مسافت است به خود می‌گیرد، کمال اول است، ولی نه مطلقاً، بلکه از حیث ارتباطش به غایت. جسمی که هنوز حرکت نکرده دو قوه دارد: قوه اصل حرکت و قوه وصول به غایت. با حصول حرکت، قوه اول فعلیت می‌یابد. با وصول به غایت، قوه ثانی فعلیت یافته و کمال ثانی حاصل می‌گردد.

حاصل کاوش آنکه ذوات جواهر جسمانی و صفاتشان بی وقفه در حرکتند. جهان طبیعی حقیقتی وحدانی است که گوهرش در هر آن متبدل و سیال است. جوهر عالم طبیعت بین قوه محض و فعلیت خالص است و با تحول ذاتی بین مراتب فعلیات از ضعف به سوی شدت روان است. برخی از فعلیات، صورتی بسیط بر ماده اولی است که هویت آن فقط قابلیت وجود است. مجموع این ماده و صورت خود ماده برای صورت ثانیه می‌شود. پاره‌ای از فعلیتها، شماری از طبایع فعلیت یافته را با حفظ فعلیتشان ماده خود قرار داده و صورت مجموع می‌شوند. این فعلیت «نفس» نامیده می‌شود.

جوهر عالم جسمانی در حرکت اشتدادی به سوی صورتی فوق صورت است. هرگاه حرکت به زوال صورتی منقطع شود، این انقطاع تجرد صورت و بازگشت ماده به فعلیت سابق است. حرکت عالم جسمانی دائماً موجودات مجردی از سنخ صورش ذخیره می‌نماید.