بسم الله الرحمن الرحیم
انسان بدون فکر و عمل قابل شناخت نیست و فلسفه بدون حوار معنا ندارد
برای شناخت هر انسانی، باید هم فکر او را دانست و هم عمل او را. این دو، دو تا بلد جدا از هم نیستند که میانشان فاصله عمیقی باشد. یک انسانِ فعال، دو نوع فعالیت دارد: یکی در عالم فکر، دیگری در عالم عمل. اما تفکر با سایر افعال فرق دارد؛ چون هر فعل دیگری، خودش نیاز به فکر قبلی دارد. یعنی فکر بر همه کارهای دیگر مقدم است و این تقدم، از نوع تقدم وجودی است.
اگر از فلاسفه بپرسی، میگویند انسان «حیوان ناطق» است. یعنی نطق و تفکر، فصل ممیز اوست. اما کمتر کسی پرسیده که فکر چه نوع فعلی است و فاعل آن کیست؟ فکر را نمیشود مثل دیگر کارها دانست، چون خودش پیشنیاز هر کار دیگری است. همچنین پرسش مهم دیگر این است که رابطه فعل و فاعل چگونه است؟ آیا چیزی در این جهان هست که بدون فعل یا اثرش موجود باشد؟
در فلسفه و منطق، بحثی به نام «اتحاد عاقل و معقول» وجود دارد. یعنی کسی که میفهمد، آن چیزی که میفهمد، و خودِ فهمیدن – این سه تا در نهایت یکی میشوند. این حرف درباره حس و محسوس هم صادق است. وقتی کسی چیزی را حس میکند، خودِ حس کردن، حسکننده و آنچه حس میشود، در یک نقطه با هم جمع میشوند. به عبارت دیگر، در آینه فعل، همیشه صورت فاعل و مفعول با هم دیده میشوند.
در این نوع نگاه به تفکر، فعل جای مصدر را میگیرد و همه چیز از فعل شروع میشود. پس تفکر است که حقیقتاً فعل محسوب میشود و بدون آن، هیچ چیزی سر جای واقعی خود قرار نمیگیرد.
ارسطو انواع فکر را به پنج صنعت تقسیم کرده: برهان، خطابه، شعر، جدل و سفسطه. میان اینها، برهان از همه مهمتر است. برهان از عقل سرچشمه میگیرد و اعتبار عقل هم ذاتی است و کسی نمیتواند آن را از بین ببرد. درست مثل جفت بودن عدد چهار که کسی نمیتواند آن را از آن بگیرد.
اما باید مواظب بود که سفسطه با برهان اشتباه گرفته نشود. سفسطه باطل را در قالب حق نشان میدهد. همیشه جنگی میان این دو جریان بوده و هست. آنچه میتواند در این جنگ نجاتبخش باشد، تفکر و تأمل است. خودِ فلسفه هم از همین جنگ زاده شده.
بعضی میگویند فلسفه تا حالا نتوانسته به یقین کامل برسد. در پاسخ باید گفت: چه کسی میگوید چنین یقینی دستیافتنی است؟ اگر هیچکس نمیتواند به آن برسد، پس باید همیشه در تلاش برای رسیدن باشیم. رسیدن بدون حرکت ممکن نیست. اگر انسان در این راه حرکت نکند، چگونه میتواند ادعا کند که به حقیقت رسیده؟ حرکت و کوشش، شأن ذاتی انسان است.
شاید کسی بگوید تلاش برای رسیدن به حقیقت فقط برای کسانی لازم است که صدای پیامبران را نشنیدهاند. اما کسی که صدای پیامبر را شنیده، بیش از دیگران میفهمد که زبان و کلام چه نقشی دارند. تفکر و تعقل جز از طریق کلام - به معنای عام آن - ممکن نمیشود. کلام، ظهور عقل است. به همین دلیل دین اسلام یک دین عقلانی است؛ چون به صورت کلام نازل شده و خود را بر اندیشه متفکران عرضه کرده است.
از نظر برخی عارفان بزرگ، ظهور فهم و ادراک در انسان، نوعی گفتگو با خداست. ابن عربی در کتاب فتوحات مکیه میگوید: وقتی خدا در نهانخانه دل انسان صالح سخن میگوید، همان سخن خدا، فهم و ادراک آن انسان میشود. بنابراین فهم چنین انسانی از کلام خدا جدا نیست و همین عدم جدایی را «حوار» میگویند.
سقراط که پدر فلسفه خوانده میشود، اهمیت زیادی به کلام میداد و با مردم حوار میکرد. در میان فیلسوفان مسلمان، خواجه نصیرالدین طوسی را باید فیلسوف حوار نامید. او نه فقط با فیلسوفان و متفکران هم عصر خود حوار میکرد، بلکه با بزرگان پیش از خود نیز از راه سؤال و جواب گفتگو میکرد. مجموعه «اجوبة المسائل النصیریه» شامل بیست رساله است که نمونهای از این حوارهاست.
نصیرالدین طوسی به قواعد حوار و معیارهای سخنرانی وفادار بود و بلیغ سخن میگفت. وقتی به نقد افکار اشعریِ شهرستانی میپردازد، کتابی مینویسد به نام «مصارع المصارع» در پاسخ به «مصارعة الفلاسفه» شهرستانی. این کار او شبیه کاری است که ابن رشد در «تهافت التهافت» در پاسخ به «تهافت الفلاسفه» غزالی کرد. اما تفاوت مهمی میان این دو هست: ابن رشد در دفاع از فلسفه، تنها از افکار ارسطو دفاع میکرد، اما خواجه طوسی از اصل فلسفه دفاع میکرد بدون اینکه خود را محدود به فیلسوف خاصی کند.
دفاع ابن رشد از فلسفه تأثیری در جهان اسلام نگذاشت و پس از او فلسفه در بسیاری از سرزمینهای اسلامی خاموش شد. اما دفاع طوسی موفق بود. او توانست با کمک به تحول علم کلام و جایگزین کردن برهان به جای جدل و سفسطه، راه را برای رشد فلسفه هموار کند. اگر او نبود، شاید مدرسه فلسفی شیراز، اصفهان و تهران هرگز شکل نمیگرفت.