بسم اله الحمن الرحیم
انسان با نیروی کشش و رانشِ درونش شناخته میشود و حقیقت روح در جهت همین دو نیرو آشکار میگردد.
نیرویی در جان انسان وجود دارد که او را به سوی برخی چیزها و انسانها میکشد و از برخی دیگر دور میکند. این دو نیرو، برخاسته از میلها و دریافتهای عمیق روحاند و نقش بزرگی در کنار هم دارند. روحی که با پاکی هماهنگ است، به سوی نور متمایل میشود و از تاریکی فاصله میگیرد. و روحی که با آلودگی آمیخته شده، به عکسِ آن عمل میکند. این انتخابها تصادفی نیست؛ بازتابِ حقیقتی پنهان در جان انسان است.
دل در برابر خوبی، احساس آشنایی میکند. وقتی انسان با فضیلتی حقیقی روبهرو میشود، درونش گرمایی حس میکند که او را جذب میکند. گاهی این جذب چنان نیرومند است که مسیر زندگی را تغییر میدهد. و در برابر زشتی و ظلم، دل سالم طاقت ندارد؛ ناخودآگاه میرنجد و دور میشود. این بیزاری، نشانهای از زنده بودن روح است. اگر آن حس دوری خاموش شود، روح کمکم نسبت به حقایق حساسیتش را از دست میدهد.
در زندگی اجتماعی نیز این دو نیرو پنهان نیستند. انسانها بر اساس چیزهایی که دوست دارند و چیزهایی که نمیپذیرند، در کنار هم قرار میگیرند یا از هم دور میشوند. هر جمعی، بر پایه این که چه حقیقتی را جذب میکند و چه باطلی را پس میزند، هویت پیدا میکند. کششها و گریزها، میدانهایی از معنا میسازند که در آن، روحها خودشان را نشان میدهند.
گاهی یک شخصیت بزرگ، چنان حضور روشنی دارد که انسانها را میآزماید. دلهایی که درونشان شوق حق هست، با او احساس نزدیکی و آرامش میکنند. اما دلهایی که آلودهاند، طاقت حضورش را ندارند. این واکنشها نشان میدهد که این دو نیرو تا چه حد با حقیقتِ انسان پیوند دارند. نوع دوستیها و دشمنیها، ماهیت درونی انسانها را آشکار میسازد.
در ساحت اخلاق، این دو نیرو پایه رفتارهای بزرگاند. محبت به نیکی، انسان را از درون بالا میبرد و او را به تلاش برای بهتر شدن وامیدارد. و بیزاری از بدی، مانند نگهبانی است که روح را از انحراف حفظ میکند. انسانی که محبتی پاک در دل دارد اما نسبت به زشتی حساس نیست، در معرض خطر است. و انسانی که فقط بیزاری دارد، اما محبت نمیسازد، دلش سخت میشود. هماهنگی این دو نیروست که روح را کامل میکند.
در تجربه روزمره نیز این هماهنگی دیده میشود. انسان گاهی به کسی احترام میگذارد، چون در او صداقت میبیند. گاهی از کسی فاصله میگیرد، چون در او ریا یا بیعدالتی حس میکند. این واکنشها تنها قضاوتهای ذهنی نیستند؛ پژواک حقیقتی در عمق جاناند. روح، بیآنکه توضیحی بخواهد، جذب نور میشود و از تاریکی میگریزد.
از سوی دیگر، این نیروها همیشه هم مثبت عمل نمیکنند. دل ممکن است به چیزی کشیده شود که در ظاهر زیباست اما در باطن زیانبار است. جاذبههای سطحی مانند شهرت، لذتهای آنی یا قدرت ظاهری، گاهی دل را فریب میدهند. در چنین مواقعی، نیروی بیزاریِ درست باید بیدار باشد تا انسان را حفظ کند. این بیزاری، سدی است که مانع سقوط میشود.
شناخت کیفیت این دو نیرو، راهی برای شناخت خود نیز هست. انسان با نگاه به آنچه دوست میدارد و آنچه از آن میگریزد، میتواند عمق جانش را ببیند. اگر به عدالت، صداقت و پاکی میل دارد، نشان میدهد که روحش زنده است. و اگر از ظلم و فریب و ریا بیزار است، یعنی هنوز قدرت تشخیص در او روشن مانده. اما اگر کششها به سوی خواستههای سطحی باشد و بیزاریها نسبت به خیر و حقیقت شکل بگیرد، نشانه واژگونی ارزشهاست.
در تاریخ و جامعه نیز، این دو نیرو نیروی محرک مبارزه حق و باطل بودهاند. حقیقت همیشه یاران و دشمنان خود را میآفریند. نیکی، دلهای آماده را جذب میکند و بدی را از میان آنها میراند. و بزرگی، هم محبتهای شدید میآفریند و هم خصومتهای شدید. نیروی جذب، همراهان را آشکار میکند، و نیروی دفع، دشمنان را. در برخورد با حقیقت، هیچکس بیتفاوت نمیماند.
انسان برای رشد، به هر دو نیرو نیاز دارد. محبت، او را به حرکت درمیآورد و امید میبخشد. بیزاری از باطل، او را از لغزشها بازمیدارد. جمع شدن این دو نیرو در یک روح، تعادل و استواری میآورد. مسیر کمال، نه تنها با دوست داشتن خوبی پیش میرود، بلکه با دوری از بدی نیز کامل میشود.
این نگاه، جایگاه انسان را در جهان معنا روشن میکند. کسی که به نور جذب میشود، نور را در خود زنده میکند. و کسی که از ظلم بیزار است، عدالت را پاس میدارد. هماهنگی کشش و رانش، راز ساختن روحی استوار است؛ روحی که هم راه را میشناسد و هم از خطر دور میماند.