مشت

بسم الله الرحمن الرحیم
هر چه به بروز انقلاب کمک کند، اخلاق است! نقل از کتاب جنگ مختصر فلسفی کوسیولیتر - سال 1941

محمود، جوان روشنفکری که با حزب توده درگیر شده، نامه تهدیدآمیزی دریافت می‌کند. در نامه نوشته شده: «مرگ به استقبال تو می‌شتابد». محمود می‌داند این تهدیدها جدی است. از خود می‌پرسد مگر جز انجام وظیفه اخلاقی و اجتماعی گناه دیگری دارد؟ به خدا توکل می‌کد و می‌گوید هر چه باشد در راه حق کشته شده. اما نگران مادر پیر و دو خواهر کوچکش هم هست.

به افسر شهربانی که دوست قدیمی‌اش است پناه می‌برد. ماجرا را تعریف می‌کد. افسر تعجب می‌کند که چرا تو را تهدید کرده‌اند؟ مگر حزب توده با ترور شخصی مخالف نیست؟ محمود با تلخی می‌گوید: اینها همه حرف است. شما چقدر خوش باور هستید.

سپس ماجرای دوستش نادر را تعریف می‌کند. نادر او را به کلاس سری درس فلسفه حزب کمونیست برد. آنجا یک فیلسوف آذربایجانی که در لهستان و اتریش درس خوانده بود، درباره «ماتریالیسم دیالکتیک» سخنرانی می‌کرد. محمود در آن کلاس با همه وجود فهمید که این‌ها فلسفه واقعی ندارند، فقط با الفاظ قلمبه‌سلمبه مثل «ایسم» و «لوژی» مردم را گول می‌زنند.

یکی از مدرک‌های اصلی کمونیست‌ها کتابچه «نگهبانان سحر و افسون» است. پر از دشنام و ناسزا به خدا و پیامبر. محمود توضیح می‌دهد که این کتابچه همان حرف‌های دیگر نشریات حزب را دارد فقط با لحنی رکیک‌تر. وقتی حزب دید انتشار آن نه تنها نفعی ندارد بلکه تنفر عمومی ایجاد کرده، اصل موضوع را انکار کرد و گفت امپریالیست‌ها ساخته‌اند.

کمونیست‌ها رسماً اعلام کرده‌اند که مذهب را یک نظریه غیرعلمی می‌دانند. اما به جای مبارزه اداری و خشونت‌آمیز با دین، از راه فرهنگی وارد می‌شوند. استالین گفته: «مذهب را نمی‌توان با اجبار از بین برد. باید با تبلیغ مداوم جهان‌بینی ماتریالیستی، این کار را کرد.» آنها از جریحه‌دار کردن احساسات مذهبی مردم می‌ترسند. می‌دانند اگر مستقیماً به دین توهین کنند، عکس‌العمل شدیدی می‌بینند. به همین دلیل جوانان را هدف گرفته‌اند. اگر یک کمونیست جوان به خدا اعتقاد داشته باشد، از انجام وظیفه تخلف کرده است.

محمود به دوستش می‌گوید: مگر تو نمی‌بینی که در ماه رمضان آمار جرم و جنایت به یک‌چهارم می‌رسد؟ پس چرا با دین مبارزه می‌کنند؟ افسر شهربانی قبول دارد که دین بهترین راه مبارزه با مفاسد اخلاقی است.

سپس محمود نقد اصلی‌اش را شروع می‌کند. کمونیست‌ها می‌گویند مذهب مانند همه حوادث تاریخی، ساخته وضع مادی محیط است. استالین گفته: طرز زندگی مردم هر طور باشد، تفکرشان هم همان طور است. انگلس هم گفته: رابطه مذهب و فلسفه با اصول اقتصادی مخفی ولی مسلم است.

محمود این ادعا را با مثال‌های تاریخی رد می‌کند. طالس ملطی که آب را اصل همه چیز می‌دانست، در کنار دریا زندگی می‌کرد. اما شاگردانش که همان جا بودند، چیز دیگری گفتند. دکترین آرانی گفته وقتی تمدن یونان اوج گرفت، فلاسفه مادی آمدند و وقتی انحطاط شروع شد، فلاسفه الهی قوت گرفتند. اما تاریخ خلاف این را نشان می‌دهد. مادی‌ها و الهی‌ها همیشه در عرض هم بوده‌اند.

نکته جالب: اگر مطابق ماتریالیسم، همه افکار زاییده وضع اقتصادی است، پس خود ماتریالیسم هم محصول محیط خاصی است و نمی‌تواند یک حقیقت مطلق باشد. ماتریالیسم دارد با دست خود قبرش را می‌کند. اگر این اصل کلی است، خودشان هم باید مشمول آن باشند. در این صورت فلسفه‌شان محدود به همان محیط کوچک می‌شود. اگر کلی نیست، که از صف نظریه‌های جهانی خارج می‌شود. به قول معروف: «همه چیز را زاییده محیط می‌دانند جز افکار خودشان را.»