مشت

بسم الله الرحمن الرحیم
هیچ فلسفه‌ای، اعم از الهی و مادی، نمی‌تواند نتایج علوم را انکار کند، زیرا فلسفه و علم به مثابه دو کاوشگرند که در دو سنگر متفاوت قرار دارند

برای این که بفهمیم فلسفه چه تفاوتی با علم دارد، اول باید بدانیم فلسفه اصلاً به چه کار می‌آید. فلسفه به کلی‌ترین قوانین جهان و هستی می‌پردازد. قوانینی که هیچ علمی نمی‌تواند درباره‌شان نظر بدهد، چون هر علمی فقط در محدوده موضوع خودش کار می‌کند. مثلاً فیزیک درباره خواص ماده بحث می‌کند، شیمی درباره تغییرات درونی ماده، زیست‌شناسی درباره جانداران، و روان‌شناسی درباره روح و روان انسان. اما سؤال‌هایی مثل این که «آیا جهان آغازی دارد و پایانی؟»، «آیا جهان هدف دارد یا بی‌هدف است؟»، «آیا هر پدیده‌ای علتی دارد؟»، «آیا بعد از این زندگی، حیات دیگری هم هست؟» و «آیا جهان فقط ماده است یا چیزهای دیگری هم وجود دارد؟» - این سؤال‌ها را هیچ علمی نمی‌تواند پاسخ بدهد. فقط فلسفه است که از زاویه کلی‌تر و وسیع‌تری که دارد، می‌تواند جوابگوی این مسائل باشد.

علوم سه محدودیت بزرگ دارند. اول: محدودیت موضوعی. هر علمی فقط درباره یک موضوع خاص صحبت می‌کند و از آن خارج نمی‌شود. مثلاً زیست‌شناسی نمی‌تواند درباره فشار گازها نظر بدهد. دوم: محدودیت ابزاری. علم فقط از راه فرضیه و آزمایش پیش می‌رود. هر چیزی که با تجربه حسی قابل اندازه‌گیری نباشد، علم نمی‌تواند درباره آن قضاوت کند. سوم: محدودیت در قاطعیت. فرضیه‌های علمی همیشه موقتی هستند. هر روز فرضیه‌ای جای فرضیه قبلی را می‌گیرد و نظریه‌های علمی مرتباً تغییر می‌کنند. اما مسائل فلسفی از قاطعیت بیشتری برخوردارند و می‌توانند پایه ثابتی برای اعتقادات و ایدئولوژی‌ها باشند.

حالا بیاییم ببینیم مکاتب مادی چه ویژگی‌هایی دارند. این مکاتب پنج ویژگی مشترک دارند. ویژگی اول: هستی را با ماده مساوی می‌دانند و می‌گویند در جهان هیچ چیز غیرمادی وجود ندارد. اگر کسی به موجود غیرمادی معتقد باشد، از نظر آن‌ها چنین چیزی با پوچی برابر است. این گروه دو راه برای توجیه اشتباه خود دارند: گاهی «نیافتن» را گواه بر «نبودن» می‌گیرند و می‌گویند چون ما خدا و روح را با چشم ندیدیم، پس نیستند. گاهی می‌گویند هر چیزی که تجربه حسی از عهده آن برنیاید، وجود ندارد. این گروه جهان‌بینی فلسفی را با جهان‌بینی علمی اشتباه گرفته‌اند. ابزار علم تجربه و آزمایش است، اما ابزار فلسفه بسیار گسترده‌تر از این حرف‌هاست.

ویژگی دوم مکاتب مادی: جهان را مخلوق تصادف می‌دانند. به نظر آن‌ها نظم شگفت‌انگیز جهان نتیجه انفجارهای تصادفی ماده اولیه بوده، نه کار خدای دانا و توانا. ویژگی سوم: برای جهان و انسان هیچ هدفی قائل نیستند. اگر خالق دانایی در کار نباشد، سؤال از هدف بی‌معنا می‌شود. ویژگی چهارم: معتقدند جهان کور و کر است و هیچ مراقبت و حسابی در کار نیست. برای اعمال خوب و بد انسان، هیچ واکنشی از سوی جهان وجود ندارد. ویژگی پنجم: برای جهان فقط علت مادی قائل هستند. فیلسوفان الهی برای هر پدیده‌ای چهار علت معرفی می‌کنند: علت مادی (ماده اولیه)، علت صوری (شکل و قالب)، علت فاعلی (سازنده و پدیدآورنده)، و علت غایی (هدف و غایت). اما مادی‌گرایان از میان این چهار علت، فقط به یک علت یعنی علت مادی اعتقاد دارند و می‌گویند خود ماده توانایی خودسازی دارد.

اما نکته مهم این است که اختلاف مکاتب الهی و مادی در این نیست که آیا قوانین مادی بر جهان حاکم است یا نه. هر دو گروه به علل طبیعی و اسباب مادی اعتقاد کامل دارند. اختلاف اصلی در این است که آیا جهان طبیعت به موجودی ماورای ماده وابسته است یا نه. مادی‌گرایان می‌گویند نه، اما نمی‌توانند با ابزار تجربی این ادعا را ثابت کنند. چون تجربه هرگز نمی‌تواند وجود یا عدم وجود موجود ماورای ماده را ثابت کند. آن‌هایی که منکر موجود ماورای ماده هستند، اگر انصاف داشته باشند، باید بگویند «نمی‌دانیم»، نه این که بگویند «نیست». این مثل کسی است که می‌گوید چون گرسنگی را با ترازو نمی‌شود وزن کرد، پس گرسنگی وجود ندارد! مارکسیست‌ها گاهی وانمود می‌کنند که فلسفه الهی ضد علم است، چون به خالق اعتقاد دارد. اما این یک مغالطه آشکار است. علم هرگز نمی‌تواند وابستگی یا عدم وابستگی جهان به موجودی بالاتر را ثابت کند. فیلسوفان الهی هرگز منکر علل طبیعی نیستند؛ آن‌ها معتقدند این علل طبیعی همگی مخلوق خدا هستند و در طول اراده او کار می‌کنند.