بسم الله الرحمن الرحیم
فلسفه انتقادی تاریخ از اقسام فلسفه علم است و از پیوند میان فلسفه و تاریخ حاصل میشود.
مطالعه فلسفی تاریخ را میتوان از دو زاویه متفاوت دنبال کرد: نخست اینکه خودِ جریان تاریخ چه ماهیتی دارد، چگونه حرکت میکند، آیا قانون یا الگویی بر آن حاکم است و حرکت جوامع انسانی به سوی مقصد خاصی پیش میرود یا نه؛ دوم اینکه اساساً شناخت تاریخی چگونه پدید میآید، مورخ چگونه گذشته را میشناسد، اعتبار این شناخت تا چه اندازه است و با چه روشهایی میتوان درباره گذشته به معرفتی قابل اعتماد رسید. همین دو زاویه، دو گونه متفاوت از فلسفه تاریخ را شکل دادهاند: «فلسفه نظری تاریخ» و «فلسفه انتقادی تاریخ».
اصطلاح «فلسفه تاریخ» نسبتاً جدید است. ولتر در قرن هجدهم آن را به کار گرفت؛ اما مقصود او دقیقاً همان معنایی نبود که بعدها از فلسفه تاریخ فهمیده شد. نگرش او تحت تأثیر فضای عصر روشنگری قرار داشت؛ دورانی که اعتماد فراوانی به عقل و توانایی انسان برای شناخت جهان پدید آمده بود. موفقیت علوم دقیق این امید را ایجاد کرده بود که میتوان در سایر حوزههای معرفتی نیز با اصلاح شیوه مطالعه به شناختی منظمتر و معتبرتر رسید. ولتر نیز خواهان دگرگونی تاریخنگاری رایج بود. تاریخنگاری نباید صرفاً به جنگها، فرمانروایان، تحولات سیاسی و نظامی محدود میشد؛ فرهنگ، آداب، رسوم، روحیات ملتها و زندگی اجتماعی انسانها نیز باید موضوع شناخت تاریخی قرار میگرفت. آرزوی او این بود که تاریخ با نگاهی عمیقتر و فلسفیتر نوشته شود.
با این حال، پیوند «فلسفه» و «تاریخ» از همان ابتدا با دشواری مفهومی روبهرو بود. فلسفه معمولاً در جستوجوی کلیات، اصول عام و معرفت عقلانی است، در حالی که تاریخ با رخدادهای مشخص، انسانهای معین، زمانها و مکانهای خاص سروکار دارد. رویداد تاریخی تکرارناپذیر است و در موقعیتی ویژه اتفاق میافتد. از همین جا این پرسش پدید میآید که چگونه میتوان دو حوزهای را که یکی میل به کلیت و دیگری توجه به جزئیت دارد، با یکدیگر پیوند زد.
این تعارض ظاهری هنگامی کاهش مییابد که روشن شود مقصود از نگاه فلسفی به تاریخ الزاماً تبدیل همه رویدادهای تاریخی به قوانین کلی نیست. میتوان خودِ شناخت تاریخی را موضوع تأمل قرار داد. در این حالت، پرسش اصلی دیگر این نیست که «تاریخ به کجا میرود؟»، بلکه پرسیده میشود «ما چگونه تاریخ را میشناسیم؟» بدین ترتیب، به جای اینکه حرکت کلی جوامع و سرنوشت بشر موضوع اصلی باشد، سازوکار پیدایش معرفت تاریخی اهمیت پیدا میکند.
در نگرش نظری، تاریخ مانند موجودی دارای حرکت، مسیر، نظم و حتی غایت در نظر گرفته میشود. کوشش اصلی کشف الگوهای فراگیر حاکم بر تحولات تاریخی است. بعضی نگرشها حرکت تاریخ را دوری دانستهاند؛ یعنی جوامع و تمدنها در چرخههایی از پیدایش، رشد، شکوفایی، ضعف و زوال حرکت میکنند. در مقابل، نگرشهای خطی تاریخ را دارای مسیری نسبتاً پیوسته میبینند که از نقطهای به نقطه دیگر حرکت میکند و ممکن است برای آن مقصد یا غایتی نیز در نظر گرفته شود. چنین تلقیهایی سابقهای بسیار طولانی دارند؛ زیرا انسان از زمانی که درباره سرنوشت خود و جامعه اندیشیده، به معنای حرکت تاریخی نیز توجه داشته است.
نگرش انتقادی مسیر دیگری را دنبال میکند. موضوع اصلی آن خودِ گذشته نیست، بلکه «علم تاریخ» و چگونگی تشکیل معرفت درباره گذشته است. به همین دلیل، این نگرش در شمار فلسفههای مضاف و فلسفههای علم قرار میگیرد. همانگونه که میتوان درباره مبانی، روشها و اعتبار علوم دیگر پرسش فلسفی مطرح کرد، درباره تاریخ نیز میتوان پرسید که داده تاریخی چگونه شکل میگیرد، مورخ چه نقشی در تولید آن دارد، واقعیت گذشته چه نسبتی با روایت مورخ پیدا میکند و ادعاهای تاریخی تا چه اندازه میتوانند معتبر باشند.
این تغییر زاویه بسیار تعیینکننده است. گذشته دیگر چیزی تلقی نمیشود که بدون واسطه در برابر انسان حاضر باشد. رخداد گذشته سپری شده و مورخ مستقیماً به آن دسترسی ندارد. آنچه در اختیار اوست مجموعهای از آثار، اسناد، گزارشها، شواهد و نشانههایی است که باید از طریق آنها گذشته را بازسازی کند. بنابراین میان «آنچه واقعاً اتفاق افتاده» و «شناختی که اکنون از آن اتفاق داریم» فاصلهای وجود دارد. بررسی همین فاصله یکی از مهمترین زمینههای شکلگیری نگرش انتقادی است.
مورخ نیز موجودی کاملاً خنثی و بیرون از فرایند شناخت نیست. او در زمان و جامعهای معین زندگی میکند و دارای باورها، پیشفرضها، علایق و چارچوبهای ذهنی خاصی است. انتخاب مسئله، گزینش شواهد، اهمیت دادن به برخی رخدادها و برقراری ارتباط میان دادهها همگی با فعالیت ذهنی او ارتباط دارند. از سوی دیگر، این امر به معنای انکار واقعیت گذشته نیست؛ مسئله اصلی یافتن نسبت صحیح میان واقعیت تاریخی و نقش فاعل شناسا در بازسازی آن است.
از همین جا پرسشهای اساسی متعددی پدیدار میشوند: علم تاریخ چگونه شکل میگیرد؟ مورخ در پیدایش معرفت تاریخی چه جایگاهی دارد؟ آیا تاریخ را میتوان علم دانست؟ آیا روش علوم طبیعی در شناخت پدیدههای انسانی و تاریخی نیز قابل استفاده است؟ عینیت در تاریخ چه معنایی دارد؟ آیا میتوان میان رخدادهای تاریخی رابطه علّی برقرار کرد؟ آیا امکان استخراج قوانین عمومی از تحولات تاریخی وجود دارد؟ تبیین یک واقعه تاریخی با تفسیر آن چه تفاوتی دارد؟ و فهم گذشته تا چه اندازه تحت تأثیر افق فکری و زمانی مورخ قرار میگیرد؟
بنابراین فلسفه انتقادی تاریخ بیش از آنکه در پی ارائه داستانی کلی از سرنوشت بشر باشد، اعتبار و سازوکار معرفتی تاریخ را بررسی میکند. به همین دلیل از آن با تعابیری مانند «فلسفه تحلیلی تاریخ» و «فلسفه علم تاریخ» نیز یاد شده است. چنین رویکردی دانشی درجه دوم محسوب میشود؛ زیرا موضوع آن مستقیماً وقایع گذشته نیست، بلکه دانشی است که درباره آن وقایع شکل گرفته است.
با این همه، جدایی فلسفه نظری و فلسفه انتقادی مطلق نیست. تلقی مورخ از انسان، جامعه، علیت، زمان و واقعیت بر نحوه بازسازی گذشته اثر میگذارد. باورها، مبادی متافیزیکی و پیشفرضهای او نیز میتوانند در شناخت تاریخی دخالت داشته باشند. بنابراین حتی هنگامی که تمرکز بر روش و اعتبار معرفت تاریخی است، نمیتوان تأثیر مبانی نظری را کاملاً نادیده گرفت. تفاوت اساسی در «موضوع مستقیم پرسش» است: در یک سو خودِ حرکت تاریخ و در سوی دیگر شناخت انسان از تاریخ قرار دارد.
فلسفه انتقادی تاریخ در مقایسه با نگرش نظری پدیدهای جوان است و عمدتاً در قرن بیستم به بلوغ رسیده است. اختلاف پوزیتیویستها و ایدئالیستها، گسترش نگرشهای بینرشتهای و ظهور جریانهای تازه تاریخنگاری به روشنتر شدن مسائل آن کمک کرد. نتیجه این تحولات آن بود که توجه از صرف روایت وقایع به پرسش درباره اعتبار، روش، ساختار و شرایط امکان معرفت تاریخی منتقل شد. تاریخ از این منظر فقط مجموعهای از اطلاعات درباره گذشته نیست؛ دانشی است که باید درباره مبانی شکلگیری، روش شناخت و میزان اعتبار ادعاهایش نیز پرسش کرد.