بسم الله الرحمن الرحیم
وقتی نگاه و معیار نباشد، هر داوری سرگردان و هر اثر آشفته میشود.
فضای ادبیات معاصر پر از داوریهای متناقض و واکنشهای احساسی است. یک روز همهچیز به گردن جامعه میافتد، روز دیگر به گردن فرد، گاهی تاریخ مقصر است، گاهی سیاست، گاهی خانواده و گاهی سرنوشت. این جابهجایی مداومِ متهمها نشانهی زندهبودن نقد نیست، نشانهی نداشتن تکیهگاه فکری است. وقتی نگاه ثابتی وجود نداشته باشد، قضاوتها هر روز رنگ عوض میکنند و هیچکدام به نتیجه نمیرسند.
ادبیات وقتی بالنده میشود که از یک «دیدن» عمیق تغذیه کند. اثر بزرگ از جایی میآید که انسان، جهان و تاریخ را بهصورت یک کل زنده فهمیده باشد. بدون چنین فهمی، نوشتن فقط واکنش است؛ واکنش به درد، به شکست، به فشار، به هیجان. این واکنشها ممکن است پررنگ و پرصدا باشند، اما ریشه ندارند و زود فرسوده میشوند.
مشکل فقط در نویسنده نیست. نقد هم گرفتار همین بیریشگی است. نقدی که پشتوانهی فکری ندارد، ناچار به احساس، سلیقه یا مُد روز تکیه میکند. چنین نقدی نه میتواند راهی باز کند و نه هنرمند را رشد بدهد. فقط حکم صادر میکند؛ گاهی با خشونت، گاهی با تحسینهای بیپایه. نتیجهاش هم یا دلسردی هنرمند است یا غرور کاذب.
ادبیات صد سال اخیر پر از تلاش، درد، فریاد و تجربه است، اما این تجربهها اغلب به بلوغ نرسیدهاند. حرکت بوده، ولی جهت روشن نبوده است. گاهی شیفتگی به غرب، گاهی پناه بردن به گذشته، گاهی غرقشدن در اسطوره، گاهی لذتجویی، گاهی پوچی، گاهی عصیان. این نوسانها نشان میدهد که سؤال اصلی هنوز پاسخ نگرفته: انسان برای چه مینویسد و به کجا میخواهد برسد؟
وقتی این سؤال روشن نباشد، هنر هم دچار پراکندگی میشود. زیبایی فقط در رنج دیده میشود یا فقط در لذت. مبارزه یا به افراط کشیده میشود یا به انفعال. شخصیتها یا قربانی مطلقاند یا قهرمانهای بیریشه. همهچیز یا سیاه است یا سفید. این دوگانهها حاصل نگاه سطحیاند، نه حاصل شهود.
نقد واقعی باید بتواند امکانات نادیدهگرفتهشده را نشان دهد. باید راههای دیگری را که میشد رفت، پیش چشم بگذارد. نه اینکه اثر را با دنیای ذهنیِ منتقد محاکمه کند، بلکه آن را با هدف و ظرفیت خودش بسنجد. چنین نقدی تحمیلی نیست، راهگشاست. هنرمند در آن خود را میبیند، نه داوری بیگانه را.
هنری که از درگیری و شکست نترسد، زنده میشود. اما این درگیری باید آگاهانه باشد. شکست اگر فهم نشود، به یأس میرسد؛ اگر فهم شود، به عمق. ادبیات وقتی رشد میکند که هم درد را ببیند و هم امکان عبور از درد را. نه با شعار، بلکه با نگاه.
مشکل اصلی، نداشتن فلسفهی زیستن است. بدون این فلسفه، نه زیبایی درست دیده میشود، نه زشتی درست فهم میشود. نه میدانیم با رنج چه کنیم، نه با پیروزی. به همین دلیل است که بسیاری از آثار، با همهی صداقتشان، در بنبست میمانند.
تا زمانی که نگاه مسلطی به انسان و جهان شکل نگیرد، این آشفتگی ادامه دارد. ادبیات و نقد به خانهتکانی جدی نیاز دارند؛ خانهتکانیای که از فکر شروع میشود، نه از تکنیک. وقتی نگاه درست شود، زبان و فرم هم راه خودشان را پیدا میکنند.