بسم الله الرحمن الرحیم
غایت حکمت نظری ایمان است.
در صحیفه الاهی به دو فن حکمت اشاره شده است. «لقد خلقنا الانسان فی احسن تقویم» اشاره به صورت انسان دارد که به سبک عالم امر است و «ثم رددناه اسفل سافلین» اشاره به ماده او دارد که از اجسام تاریک و متراکم است. «الذین آمنوا» اشارت به غایت حکمت نظری و «عملوا الصالحات» اشارت به نهایت حکمت عملی است. اگر غایت حکمت نظری ایمان باشد، ناچار ایمان باید به نحوی بر سیر و سلوک عقلانی و حکمت نظری تقدّم داشته باشد.
غایت و علت غائی را باید چنین فهمید: علت غائی آن است که وجود معلول به خاطر اوست. غایت به اعتبار وجود علمی در ذهن فاعل، علت غایی و فاعل است و به اعتبار وجود عینی اش غایت است. آنچه فاعلیت فاعل را تأمین میکند، اولی به فاعلیت است، پس علت غائی احق به فاعلیت و فاعل حقیقی است. علت غائی در حقیقت همان علت فاعلی است. غایت باید از نحوهای تقدم برخوردار باشد و در همین تقدم است که علیت آن قابل فهم میشود.
با این نگاه به غایت، باید در پایان حکمت نظری ایمان تحقق عینی یابد و نیز ایمان پیش از ورود به حکمت نظری در ذهن رهرو فلسفی وجود علمی یا تخیلی داشته باشد تا بتواند علت حرکت در سیر فلسفی باشد. اگر تفکر فلسفی منتهی به ایمان نشود، در حقیقت سیر حکمی نبوده است.
ایمان نوری است عقلانی که نفس در پرتو آن از قوه و نقص بیرون میرود و به فعل و کمال میرسد، از دنیای اجسام و تاریکیها به دنیای ارواح و انوار پر میکشد و آماده لقاءالله میشود. این نور همان است که نزد حکمای پیشین «عقل بالفعل» نامیده میشود. ایمان همان چیزی است که نزد حکما «عقل مستفاد» نام دارد. روح انسانی چون آینه است، آنگاه که به صیقل عقل قدسی برای عبودیت تام زنگارزدایی شود و پرده طبیعت و غلبه معصیت از آن زدوده گردد، نور معرفت و ایمان بر آن میتابد.
کفری که منشأ عذاب شدید است، نوعی جهل مرکب همراه با استکبار و عناد است، نه جهل بسیط به معارف. کافران محبت دنیا دارند و مانع راه خدا و طریق حقند. کفر جهل مرکب است، پس ایمان با خروج از وادی جهل مرکب و قدم نهادن در صراط جهل بسیط آغاز میشود. جهل بسیط نوعی حیرت است و این حیرت همان مبدأ فلسفه است. فیلسوف کسی است که شوق دانستن در جانش شعلهور شده و این شوق مسبوق به حیرت است؛ یعنی دانستن ندانستن. جهل مرکب با استکبار و عناد همراه است اما جهل بسیط با فروتنی، اشتیاق به حق و تسلیم همراه است. کفر به سرگردانی در وادی ضلالت میکشد اما ایمان آدمی را به راه حق میکشاند.
تقدّم ایمان بر حکمت نظری به معنای تقدّم جهل بسیط بر سیر عقلانی است. تا آدمی از چنگال جهل مرکب رها نشود، نمیتواند با سلوک عقلی در پی ادراک حقایق برآید. کسی که نمیداند حقیقتی در کار است که آن را نمیداند، هرگز در جستجوی کشف آن برنمیآید. حکمت نظری مسبوق به حیرت است؛ اما این حیرت، حیرتی اجمالی است و تفصیل آن در پایان سلوک عقلی هویدا میشود. فلسفه کوششی در جهت طرح پرسشها و پالودن آنها و رسیدن به پرسشهای نهایی و در نتیجه وصول به حیرت تفصیلی و پس از آن ره یافتن به ساحت ایمان است. سیر استکمالی بشر، سیری تحیّری است. ساحت ایمان نیز حیرت خاص خود را دارد که موسوم به حیرت بعد از عقل است و قابلیت اشتداد دارد.
وقتی ایمان که همان وصول تفصیلی به مرتبه جهل بسیط است در پایان سلوک نظری تحقق عینی مییابد، لازمهاش این است که عقل فلسفی در کل سیر و سلوکش اقبال و توجه به حق داشته باشد و مقصد این حرکت عقلانی از پیش معلوم باشد؛ یعنی سفر از خلق به سوی حق است. آن دسته از مباحث فلسفی که در جهت تحقق ایمان و وصول به حق نباشد، در حقیقت کوششی شیطانی است. حکیم در سیر حکمی خود نظر به غایت دارد و انتهای راه را در ابتدای آن میبیند. حکیم راستین تابع متد نیست؛ حرکت حکمی سیر و سلوک است و فاقد متد، زیرا در متد تابع راهیم نه تابع مقصد، اما در سلوک تابع مقصدیم. برای صدرا مقصد از پیش معین است؛ وصول به حق مهم است، از هر راه که باشد.