مشت

بسم الله الرحمن الرحیم
هرگونه کج‌اندیشی ریشه در سوءاستعمال لغات دارد و اصلاح جامعه از اصلاح اصطلاحات آغاز می‌شود.

خیلی از مشکلات فکری و اجتماعی، ریشه در بی‌دقتی در به‌کار بردن کلمه‌ها دارد. واژه‌هایی مثل «آزادی» یا «شناخت» آنقدر معنی‌های گوناگون پیدا کرده‌اند که هرکسی جور دیگری ازشان حرف می‌زند. سرگذشت این کلمه‌ها از سرگذشت خود انسان‌ها جدا نیست. بعضی می‌گویند هستی یعنی آزاد بودن، یعنی خود را برگزیدن. اما ماجرای شناخت پیچیده‌تر از این حرف‌هاست. شناخت را معمولاً مطابقت ذهن با عین می‌دانند، اما این پرسش پیش می‌آید که دو چیز کاملاً جدا از هم چطور می‌توانند «عین هم» باشند؟ اگر ذهن و خارج دو تا واقعیت جدا باشند، چطور ممکن است یکی کاملاً شبیه دیگری بشود؟ این همان معمایی است که همواره گریبانگیر نظریه‌های شناخت بوده. با این حال، نمی‌شود انکار کرد که بین ذهن و خارج رابطه‌ای برقرار است؛ همان رابطه‌ای که ریشه دانش و اساس فرهنگ به حساب می‌آید.

برخی می‌گویند دوره فلسفه تمام شده و هرچه ندانسته‌ایم، بالاخره علم جوابش را می‌دهد. می‌گویند در زمان ارسطو فلسفه و علم یکی بودند، ولی به مرور علم از زیر چتر فلسفه بیرون زد و مستقل شد. اما واقعیت خلاف این را نشان می‌دهد. هرچه یک علم از فلسفه جدا می‌شود، یک فلسفه جدید برای آن علم متولد می‌گردد، به نام «فلسفه علم». فلسفه نه تنها نمرده، بلکه هر روز زنده‌تر هم شده است. جالب اینجاست که کسی که فلسفه را انکار می‌کند، ناچار برای انکارش از استدلال فلسفی استفاده می‌کند؛ یعنی با حربه فلسفه به جنگ فلسفه می‌رود. حتا آنهایی که می‌گویند در امور اجتماعی فقط «مصلحت» مهم است و نیازی به فلسفه نداریم، باز هم بی‌اختیار وارد قلمرو فلسفه می‌شوند، چون همین «مصلحت» خود نیاز به تعریف و هدف دارد و وقتی از هدف بپرسی، دوباره به فلسفه برمی‌خوری.

نکته اصلی اینجاست: هر انسانی در جامعه زندگی می‌کند، اما وقتی به اطراف نگاه می‌کند، فقط افراد را می‌بیند، نه «جامعه» را. بسیاری از حکما گفته‌اند کلی طبیعی چیزی جز وجود افراد نیست. پس «جامعه» چیست؟ آیا واقعیت دارد یا فقط اسمی است برای جمع افراد؟ فردگرایان می‌گویند جامعه یک افسانه بیش نیست. اما اگر این حرف درست باشد، فشارهایی که از طرف جامعه بر افراد می‌آید چیست؟ این فشارها واقعاً وجود دارند. و این «رابطه» میان افراد چیزی است بیش از خود افراد. اگر کسی از موضع حکمای اسلامی در این باب دور بیفتد، نمی‌تواند از وسوسه‌های سفسطه‌انگیز رهایی یابد. برخی اندیشمندان غرب رابطه ادراک ذهنی با واقعیت عینی را مثل رابطه یک شکل چندضلعی با دایره می‌دانند: هرچه اضلاع بیشتر شود، به دایره نزدیکتر می‌شویم ولی هیچوقت به خود دایره نمی‌رسیم. بر این اساس، فلسفه یعنی «جهل آموختنی» و حقیقت همیشه دست‌نیافتنی است. اما اشکال اساسی اینجاست که چنین دیدگاهی نمی‌تواند توضیح دهد چرا قوانین علمی که کشف می‌کنیم، باورنکردنی دقیق و همگانی‌اند. رابطه میان اشیاء را نمی‌شود نادیده گرفت. جامعه، قانون، ریاضیات، همه و همه مبتنی بر نوعی «رابط» هستند. این «رابط» نه یک شیء فیزیکی است، نه یک مفهوم ذهنی محض. وجودش را حس می‌کنیم، ولی مثل یک میز یا صندلی دستمان نمی‌آید.

در فلسفه اسلامی، «وجود» را به دو قسم تقسیم کرده‌اند: وجود مستقل (آن چیزی که فی‌نفسه هست، مثل خود جوهر اشیاء) و وجود رابط (آن چیزی که فقط در ارتباط با چیز دیگر معنا پیدا می‌کند، مثل رابطه پدری یا مالکیت). رابطه از خود صفت هم پیچیده‌تر است. فهم اینکه «رابط» هم نوعی هستی است ولی نه از جنس هستی مستقل، کلید ورود به بسیاری از مسائل عمیق فلسفی است. از چیستی قانون گرفته تا چرایی نظم ریاضی در طبیعت، همه به این حقیقت ظریف بازمی‌گردند که «رابط» را نه می‌شود دید، نه می‌شود انکار کرد. حکمای اسلامی به اندازه‌ای که به وجود مستقل اهمیت داده‌اند، از وجود رابط هم سخن گفته‌اند. قانون چیزی است که نه در مکان خاصی است، نه در زمان می‌گنجد، نه تغییر می‌کند، نه منفرد است و نه ضروری. قانون با این خصوصیات، یک پدیده شگفت‌انگیز است. حکمای اسلامی با طرح مسئله وجود رابط و مستقل، همه آنچه می‌تواند به سنخ هستی قانون مربوط باشد، مورد بحث قرار داده‌اند. تقسیم وجود به دو قسم رابط و مستقل، از جمله تقسیم‌هایی است که بیشتر فلاسفه اسلامی به آن توجه کرده‌اند.