بسم الله الرحمن الرحیم
انسان اگر ادعای آزادی مطلق کند، در واقع بردهترین موجود عالم است.
سعادت و آزادی، دو خواسته همیشگی بشرند، اما تعریف دقیق آنها آسان نیست. آزادی یک وصف نفسانی است و هر انسانشناسی، معنای خاصی از آن ارائه میدهد. از نگاه اسلام، جهان دارای مبدأ و معاد است و انسان موجودی محدود و متناهی. اگر هستی یک شیء محدود باشد، نمیتوان برای آن اوصاف نامحدود فرض کرد؛ چون لازمه اش «تجاوز وصف از موصوف» است که محال میباشد. بنابراین انسان محدود، هرگز نمیتواند آزادی نامحدود داشته باشد.
تاریخ بشر نشان داده که اکثر انسانها از روی طبع خود، مایل به تعدی و افزونطلبی هستند. در درون بسیاری از آنان شعله «هل من مزید» افروخته شده و به هیچ حدی راضی نمیشوند. اما در کنار این طبیعت سرکش، فطرتی الهی در وجود انسان نهاده شده که گرایش به قسط و عدل، دینخواهی و توحید دارد. قرآن کریم در بیش از پنجاه مورد، انسان را به خاطر صفاتی مانند هلوع، جزوع، منوع، ظلوم و جهول مذمت کرده که همگی مربوط به طبع اوست، نه فطرت پاکش. درباره فطرت میفرماید: «لقد کرمنا بنی آدم» و «فطرت الله التی فطر الناس علیها».
اگر طبیعت بر زندگی انسان حکومت کند نه فطرت، هیچ حد و مرزی برای خواستههایش وجود ندارد و جز هرج و مرج چیزی حاصل نمیشود. به همین دلیل، هیچ قانونی در جهان یافت نمیشود – چه شرقی، چه غربی، چه الهی و چه غیر الهی – مگر آنکه برای انسان محدودیتهایی قرار داده و آزادی او را مقید کرده است. آزادی به معنای بیبندوباری و رهایی مطلق را نه عقل میپذیرد، نه فطرت، نه دین و نه هیچ جامعه انسانی.
حال این سوال پیش میآید: چه کسی باید محدوده آزادی را تعیین کند؟ پاسخ روشن است: تنها کسی که برای اصل هستی انسان حد و مرز قرار داده و او را محدود آفریده است. خداوندی که برای هر چیز اندازهای خاص قرار داده: «إنا کل شیء خلقناه بقدر». او میداند چه مقدار آزادی برای کمال انسان مناسب است. از این رو، انسان هرگز خود را مالک آزادی نمیداند، بلکه امانتدار آن است. آزادی ودیعه الهی است که به او سپرده شده و نباید به رأی خود آن را تفسیر یا تحریف کند. همان گونه که حیات، ودیعه خداست و خودکشی خیانت در امانت محسوب میشود، آزادی نیز چنین است.
در جهانبینی الهی، انسان مسافری است که عوالمی را پشت سر گذاشته و عوالمی پیش رو دارد و با مرگ نابود نمیشود. اما در جهانبینی مادی، زندگی به همین دنیا خلاصه میشود. بر اساس این دو نگاه، دو تفسیر متفاوت از آزادی پدید میآید. مادیگرایان آزادی را رهایی مطلق و بیقید و شرط میدانند، تا جایی که به دیگران تعدی نشود. اما در مکتب وحی، این رهایی مطلق در واقع نوعی بردگی است؛ چون انسان را اسیر هواهای نفسانی خود میکند: «أفرأیت من اتخذ إلهه هواه».
اگر چه خداوند انسان را تکویناً آزاد آفریده و در انتخاب دین مجبور نیست، اما تشریعاً موظف است دین حق را که خواسته فطرت پاک اوست بپذیرد. قرآن کریم میفرماید: «قد تبیّن الرشد من الغیّ». راه از چاه جدا شده و هر انسان خواهان سعادت باید هدایت الهی را مغتنم شمارد. کفر و الحاد، سم کشنده روح انسان است و خداوند هرگز راضی نیست که انسان با آزادی مطلقش، خود را با این سم هلاک کند.