بسم الله الرحمن الرحیم
آتش اصلی از درون انسان بلند میشود، نه از بیرون.
گاهی آدم فکر میکند درد و آتش و فشار از بیرون به او تحمیل شده؛ از شرایط، از دیگران، از دنیا. اما حقیقت این است که سوزاندن اصلی از جایی عمیقتر شروع میشود. انسان وقتی از خودش میسوزد که سرمایهی وجودیاش را خرج چیزهایی میکند که ارزش او را ندارند. نه اینکه فقط چیزی را از دست بدهد، بلکه خودش را ببازد. این سوختن، سوختنِ دست یا مال نیست؛ سوختنِ دل و جهت و مقصد است.
انسان با ظرفیت بزرگی به دنیا آمده؛ ظرفیتی که میتواند دنیا را در خودش جا بدهد، نه اینکه خودش در دنیا گم شود. اما وقتی مقصد را اشتباه میگیرد، همان مقصد، شکل نهایی او میشود. اگر دنیا شد مقصد، انسان دنیایی میشود؛ اگر مال شد مقصد، انسان به مال تبدیل میشود؛ اگر قدرت شد مقصد، انسان اسیر قدرت میشود. اینجاست که آتش روشن میشود؛ نه آتشی که از بیرون بیاید، بلکه آتشی که خود انسان آن را افروخته است.
مشکل اینجاست که این سوختن خیلی وقتها دیده نمیشود. ظاهر شاید آرام باشد، شاید حتی موفق. اما در درون، چیزی دارد میسوزد. انسان احساس تنگی میکند، بیقراری، حسرت، مقایسه، رنج از اینکه دیگری چه دارد و او چه ندارد. اینها نشانهاند. نشانهی اینکه دل هنوز به چیزی بسته است و هنوز وابستگیها قطع نشده. تا وقتی انسان از اینکه دیگری چه خورد و چه برد میسوزد، یعنی هنوز در همان گردونه است.
آدمی که هنوز در این چرخ میچرخد، نمیتواند گرداننده باشد. کسی که خودش درگیر دنیاست، نمیتواند دنیا را مدیریت کند. برای همین است که حرکتهایش هم آلوده میشود. حتی اگر کار خوب بکند، این کار از جای سالمی نمیجوشد. قیامش از تکلیف نیست، از حسرت است. ایستادگیاش از آزادی نیست، از عقده است. و اینجاست که انسان، بیآنکه بفهمد، دارد خودش را میسوزاند.
وقتی انسان از خودش میسوزد، دنیا دیگر ابزار نیست؛ میشود معیار. ارزشها جابهجا میشوند. چیزهای کوچک بزرگ میشوند و چیزهای بزرگ، کوچک. یک پست، یک موقعیت، یک دارایی، میتواند انسان را شاد یا ویران کند. این یعنی انسان خودش را همسطح این چیزها کرده. اگر چیزی پایینتر از انسان بتواند او را اینطور بلرزاند، یعنی انسان جایگاه خودش را فراموش کرده است.
این سوختن فقط برای کسانی نیست که دنیا را زیاد دارند. گاهی آنهایی که چیزی ندارند، بیشتر میسوزند. چون حسرت میخورند، مقایسه میکنند، و مدام چشمشان دنبال آن چیزی است که ندارند. در هر دو حالت، مسئله یکی است: مقصد اشتباه. انسان بهجای اینکه خودش محور باشد و دنیا را بچرخاند، خودش را به دنیا آویزان کرده.
در این وضعیت، انسان خیال میکند اگر به چیزی برسد، آرام میشود. اما هرچه جلوتر میرود، تنگتر میشود. چون این مسیر، مسیرِ جمعکردن است نه مسیرِ رشد. مسیرِ انباشتن است نه مسیرِ جاریشدن. و انسانی که برای جریان آفریده شده، اگر راکد شود، میگندد. این گند، فقط خودش را نمیگیرد؛ پخش میشود، رابطهها را خراب میکند، نگاه را تیره میکند، ایمان را فرسوده میکند.
آنوقت انسان ممکن است شعار هم بدهد؛ از خسارت دیگران بگوید، از باطل بودن دنیا حرف بزند، اما دلش هنوز همانجاست. زبان یک چیز میگوید و دل چیز دیگر. این دوگانگی، خودش یک آتش است. آتشی که آرامآرام همهچیز را میسوزاند.
سوختنِ واقعی همینجاست؛ جایی که انسان، خودش را در تنگنا انداخته، به کمها قانع شده، و عظمتش را فراموش کرده. این آتش خاموش نمیشود مگر با تغییر مقصد. تا وقتی مقصد اصلاح نشود، هر تلاشی فقط شعله را عوض میکند، نه آتش را.