بسم الله الرحمن الرحیم
انتظار یعنی نپذیرفتن وضع موجود و نساختن با آنچه انسان را متوقف می‌کند.

انتظار فقط یک حالت ذهنی یا یک امید مبهم برای آینده نیست. انتظار، نوعی ایستادنِ آگاهانه در برابر وضعی است که انسان را در خود نگه می‌دارد و اجازه‌ی رشد، حرکت و عبور نمی‌دهد. کسی که منتظر است، با آنچه هست قانع نمی‌شود، حتی اگر آنچه هست، امن و راحت و بی‌درد به نظر برسد. انتظار از جایی شروع می‌شود که انسان بفهمد هنوز چیزی کم است؛ نه در امکانات، بلکه در معنا، جهت و مقصد.

خیلی وقت‌ها آدم فکر می‌کند اگر عدالت برقرار شود، اگر آزادی به دست بیاید، اگر رفاه و آگاهی و حتی عرفان فراهم شود، دیگر دلیلی برای انتظار باقی نمی‌ماند. اما انتظار واقعی، در همین نقطه دوباره سر برمی‌آورد. چون سؤال اصلی این است: این همه رشد و توان و آگاهی، قرار است در چه مسیری خرج شود؟ انسانِ رشدکرده، اگر مقصد نداشته باشد، بیشتر از انسانِ محدود دچار سرگشتگی می‌شود. انتظار از همین ناتمامی عمیق می‌آید؛ از اینکه انسان برای بیشتر از این برنامه‌ریزی شده است.

انتظار نه گوشه‌گیری است و نه فقط اعتراض. کسی که کنار می‌کشد و کاری نمی‌کند، منتظر نیست؛ و کسی که فقط نفی می‌کند، بدون اینکه طرحی برای ساختن داشته باشد، هنوز در انتظار نایستاده است. انتظار، آمادگی است؛ آمادگی ذهنی، روحی، عملی و جمعی. یعنی ساختن خود، ساختن نگاه، ساختن رابطه‌ها و حتی ساختن تشکیلاتی که بتواند بار یک تحول بزرگ را به دوش بکشد.

روح انتظار با رسیدن به امنیت و رفاه آرام نمی‌گیرد. دلِ منتظر، حتی در بهترین شرایط هم بی‌قرار است، چون می‌داند این دنیا با همه‌ی وسعتش، ظرف تمام خواسته‌های انسان نیست. انسان فقط برای چند ده سال زندگی راحت ساخته نشده. او قدرت فهم، انتخاب، برنامه‌ریزی و عبور دارد و همین ظرفیت‌ها نشان می‌دهد که مقصدی فراتر در کار است. انتظار، اعتراف به همین وسعت است.

وقتی انسان به وحی و حجت نیاز دارد، یعنی به راهبری که بتواند این وسعت را معنا کند. اگر قرار بود عقل و علم و تجربه‌ی جمعی، به‌تنهایی پاسخ‌گو باشد، دیگر نیازی به انتظار نبود. اما تجربه نشان داده که هرچه توان انسان بیشتر می‌شود، دیوارها زودتر خودشان را نشان می‌دهند. در متن همین پیشرفت‌ها، احساس غربت، تنهایی و بن‌بست پررنگ‌تر می‌شود. انتظار از دل همین تجربه‌ها زاده می‌شود.

انتظار یعنی نپذیرفتن اینکه این همه توان، فقط برای همین محدوده خرج شود. یعنی باور به اینکه زندگی فقط مصرف نعمت‌ها نیست، بلکه آزمون جهت‌گیری است. کسی که منتظر است، حسابش را از اول روشن کرده؛ می‌داند دنبال چه چیزی نیست، تا بتواند بفهمد دنبال چه چیزی هست. انتظار، انسان را از رضایت‌های سطحی بیرون می‌کشد و او را وارد مسیری می‌کند که در آن باید آماده باشد، حتی اگر نتیجه فوری دیده نشود.

منتظر بودن یعنی پذیرفتن مسئولیت. یعنی اینکه انسان بداند این آینده‌ی بزرگ، بدون ساختن امروز شکل نمی‌گیرد. انتظار، هم تقیه می‌طلبد و هم قیام؛ هم صبر می‌خواهد و هم اقدام. هم شناخت می‌خواهد و هم تربیت نیرو. کسی که منتظر است، نمی‌تواند بی‌تفاوت باشد، چون می‌داند هر بی‌تفاوتی، یک عقب‌گرد است.

انتظار در جای درست خودش، انسان را از خواب بیرون می‌آورد. نه می‌گذارد در رفاه غرق شود، نه در ظلم ناامید بماند. انتظار، آدم را بیدار نگه می‌دارد؛ با دلی که آرام نمی‌گیرد و با عقلی که دنبال طرح و تدبیر است. چنین انتظاری، نه فرار از زندگی است و نه دل‌خوشی به خیال؛ بلکه ایستادن آگاهانه در مسیر ساختن است.