بسم الله الرحمن الرحیم
با مقدمه ی یکم ضرورت بحث از زمان و تقرّب به آشنایی با حقیقت آن آشکار می شود.
کندوکاو در باب سرگذشت تفکر انسانی بيدرنگ مفهوم زمان را پیش چشم میآورد و ارتباط میان اندیشه و گذشت زمان را به مسئلهای اساسی بدل میسازد. دستاوردهای ذهنی انسان همواره در بستر زمان شکل گرفتهاند. آیا این فرآوردهها به صورت همعرض و موازی پدید آمدهاند یا در یک رابطه علت و معلولی طولانی رشد کردهاند؟ بذر تمام این دستاوردها از نخستین گامها در درون انسان وجود داشته و در مواجهه با زمان، بستر مناسبی برای سبز شدن، جوانه زدن و به بار نشستن پیدا کرده است. برای درک درست این فرایند، ناگزیر باید به حقیقت زمان و نحوه پیوند آن با وجود انسان نزدیک شد. بحثهای رایج و متداول درباره زمان معمولاً نتوانستهاند پرده از چهره واقعی آن بردارند. فرار از حقیقت اشیاء غالباً از تلاش برای تعریف منطقی آنها آغاز میشود. تعریف کردن، افکندن جامه ای از دانسته های محدود ذهن بر قامت یک مفهوم و در نتیجه ایجاد حجابی بر رخسار حقیقت آن است. از همین رو، به جای تلاش برای ارایه یک تعریف خشک منطقی، باید چگونگی ارتباط انسان با زمان و چهره ملموس آن را مورد تأمل قرار داد. سؤال درباره تعریف، داستانی دراز دارد. پرسش از چیستی اشیاء شاید همزاد انسان زمینی باشد و از نخستین لحظات فروافتادن به دنیای ادراک، تحیر و شگفتی را در وجود او برانگیخته باشد. آدمی پس از هبوط به دنیای ادراک و شناسا، به اطراف و بالای سر خود نگریست و دچار تعجب و پرسش شد. این پرسشگری و شگفتی، همراه همیشگی وجود انسان است و خاطره موطن اصلی را در یاد او زنده نگه میدارد. با این حال، جایگزین کردن تعاریف منطقی به جای پرسشهای حیرتآور، بعدها در یونان شکل گرفت؛ نهالی که در اندیشههای متأخر افلاطون کاشته شد و در نظام فکری ارسطو به بار نشست. در دوران نخستین تفکر یونانی، پرسشگری بر پاسخدهی غلبه داشت. فیلسوف واقعی میدانست که دانستههایش ناچیز است و کار اصلی او نه پاسخگویی قاطع، بلکه تخریب دنیای بسته و محصور اذهان مخاطبان برای گشودن روزنههایی به سوی مجهولات بود. پرسشهای پیاپی همچون رگباری بر ذهن فرود میآمد تا غبار پندار و دانایی کاذب را بزداید. این مواجهه بیواسطه با بیپایانی جهان، برای انسان بیمآفرین بود؛ چرا که احساس معلق بودن در فضایی تیره و بیکران را ایجاد میکرد. انسان برای رهایی از این سرگردانی و حیرت، همواره در پی پناهگاهی دارای دیوار و سقف بوده است تا دنیایی محدود، بسته و امن برای خود بسازد و در چاردیواری آن احساس آرامش کند. بدین ترتیب، گرایش به نظامسازی و دست یافتن به تعاریف روشن آغاز شد تا جهانی ساخته شود که همهچیز در آن معلوم، مشخص و خالی از تردید باشد. اگرچه تفکر با حیرت و شگفتی آغاز میشود، اما در این مسیر، تعاریف منطقی جای پرسشگری را گرفتند و معرفت و شناسایی جایگزین حیرت اولیه شد. پناه بردن به تعاریف و وضوحطلبی مفرط، انسان را از مسئلهمندی دور کرد و راه را برای مسئلهزدایی هموار ساخت. این تعریفگرایی و فرار از حیرت دو خطر عمده به همراه دارد. نخست آنکه معرف باید از خودِ شیء شناختهشدهتر باشد، اما تعاریف ذهن ما تنها از مفاهیم دنیای معلوم خودمان برساخته شدهاند. وقتی ذهن محدود خود را معیار اصلی شناسا قرار میدهیم، بذر اصالت فاعل شناسا کاشته میشود و ذهنیت انسان بر جهان حاکم میگردد. خطر دوم، نفی و طرد هر آن چیزی است که در قالب تعاریف تنگ منطقی نگنجد. وقتی مقرر شود تنها امور قابل تعریف و شفاف پذیرفته شوند، هر امر غیرقابل تعریفی نفی میشود. این رویکرد، انسان را از جهان غیب، ناشناختهها و امور رمزآلود محروم میسازد و دیواری بلند و نفوذناپذیر میان دنیای محسوسات و عالم غیب میکشد. البته تعاریف قراردادی در روابط اجتماعی روزمره برای تنظیم مناسبات انسانی ضروری هستند، اما تسری دادن این روش به ابعاد عمیق هستیشناسی، خسرانی بزرگ به بار میآورد. حقیقت زمان بر تعاریف محیط است؛ زیرا تمام ادراکات و مفاهیم ذهنی انسان در بستر زمان متولد میشوند و نمیتوان علت را به وسیله معلول و مولود آن تعریف کرد. زمان نیز مانند هر حقیقت دیگری دارای ابعاد مشهود و ناپیداست. نقطه اتصال بیواسطه انسان با زمان، در لحظه ادراک و دریافت رخ میدهد. با ادراک، انسان حضور در زمان را تجربه میکند و در غیاب ادراک، بود و نبود زمان یکسان میگردد. هر آنچه در قلمرو ادراک انسانی قرار میگیرد، صبغه زمانی به خود میگیرد و امور غیرزمانی برای ورود به ساختار ذهنی انسان باید جامه زمان بر تن کنند. جزمیت و تعصب ذهنی نیز زمانی رخ میدهد که انسان حدود ادراک خود را مطلق بپندارد و راه اتصال به ناشناختهها را مسدود سازد. خلط میان حوزه هستی و حوزه معرفت، انسان را در دژ ساختههای ذهنی خود محبوس میکند. عقل با درک حدود و قصور خود در فهم حقیقت هستی، میتواند از جزمیت رها شود. انسان تنها از طریق فعل و اقدام خود با زمان پیوند میخورد. زبان پناهگاه ادراک انسان است و در زبان، تنها فعل است که زمان دارد. قله افعال انسانی در مواجهه با جهان، ادراک عقلانی است؛ از این رو زمان همزاد تعقل است و تاریخ انسان پیوندی بنیادین با مسیر تعقل او دارد.