بسم الله الرحمن الرحیم
عالم عیناً و واقعاً سه ساحتی است: در میانه عالم معقول و عالم محسوس، عالم واسطه یعنی عالم صور مُخیّل قرار دارد که به اندازه آن دو عالم، واقعی و مستقل است.

جهان فقط دو بعد ندارد. در کنار عالمی که با عقل محض درک می‌شود (عالم عقول) و عالمی که با حواس فهم می‌شود (عالم طبیعت)، عالم سومی نیز وجود دارد: عالم مثال، عالم صور خیالی قائم‌بالذات. این عالم واسطه، جایی است که روح جسمانی می‌شود و جسم روحانی می‌گردد. اندام درک این عالم، خیال فعال است. کسانی که این عالم را نادیده می‌گیرند، نه تنها تصویری ناقص از هستی دارند، بلکه معنای رمزها و تأویل را نیز از دست می‌دهند.

سرنوشت فلسفه در شرق و غرب جهان اسلام، حول یک پرسش محوری رقم خورد: عقل فعال چیست و چه نسبتی با انسان دارد؟ ابن سینا عقل فعال را فرشته‌ای مفارق می‌دانست که هم منبع وجود نفوس است و هم منبع نورانیت آنها. این فرشته، بدون وساطت هیچ مرجعیت دینی یا کلیسایی، هر فرد را مستقیماً به ملأ اعلی پیوند می‌زد. ابوالبرکات بغدادی، متفکر یهودی که مسلمان شد، قدم را فراتر نهاد. او گفت نه یک عقل فعال برای همه موجود است و نه یک عقل فعال حلولی در هر فرد، بلکه به ازای کثرت نفوس، کثرتی از عقول فعال مفارق وجود دارد. برای هر نفس جزئی (یا شماری از نفوس با طبیعت مشابه)، فرشته‌ای خاص وجود دارد که شفقت و رأفت مخصوصی نسبت به او دارد. این فرشته، دانش را اعطا می‌کند، حمایت و هدایت می‌کند، تسلی می‌بخشد و به پیروزی نهایی می‌رساند. حکیمان از آن به «طباع تام» تعبیر کرده‌اند و زبان دینی از آن به «فرشته».

سهروردی، احیاگر حکمت ایران باستان، همین فرشته را در شهودات خود تجربه کرد. او و ابن عربی هر دو در پی یافتن این «شخصیت» مرموز بودند که گاه جبرئیل امین خوانده می‌شود و گاه «روح القدس» هر فرد. این فرشته، بنیاد فلسفه نبوی و روان‌شناسی پیامبرانه است.

اما ابن رشد، فیلسوف بزرگ قرطبه، مسیر دیگری رفت. او می‌خواست ارسطوی ناب را احیا کند و مشی نوافلاطونی ابن سینا را سخت مورد انتقاد قرار داد. ابن رشد وجود سلسله نفوس ملکی (همان فرشتگان واسطه میان عقل محض و جهان مادی) را از جهان‌شناسی خود نفی کرد. نتیجه چه شد؟ از بین رفتن عالم خیال فعال، عالمی که جایگاه حوادث شهودی، شهودهای رمزی و اشخاص مثالی است. عالمی که نزاع خردکننده میان الهیات و فلسفه، ایمان و علم، رمز و تاریخ، تنها در ساحت آن فیصله می‌یابد. حجم خسران مغرب زمین در این خصوص، عظیم است.

در تفکر غرب، از ابتدا روندی به سمت حذف این عالم میانه وجود داشت. امروزه اگر مرتبه‌ای فراتر از ماده قبول شود، فقط مرتبه الهی (عقول مجرده) مورد قبول است و عالم واسطه به کلی حذف شده است. در نتیجه، خیال با وهم مترادف شده و هر امر خیالی از لحاظ معرفتی مساوی با موهوم و از لحاظ وجودشناختی مساوی با لاواقعیت است. کربن افسوس می‌خورد که در غرب چنین اوضاعی پدیدار شده و دستاوردی جز نزاع‌های بی‌حاصل نداشته است.

تمایز میان «مجاز» و «رمز» در اینجا بنیادین است. مجاز یک فعل عقلی است که در همان مرتبه آگاهی رخ می‌دهد و مستلزم هیچ انتقالی به مرتبه نوینی از وجود نیست. مجاز فقط نوعی تجوز و توسع در یک مرتبه واحد آگاهی است. اما رمز، ترجمان مرتبه‌ای از آگاهی است که از مرتبه شواهد عقلانی ممتاز است. رمز نشانه‌ای برای یک راز است و تنها وسیله برای بیان چیزی که به هیچ طریق دیگری قابل فهم نیست. رمز هرگز یک‌بار برای همیشه تبیین نمی‌شود، بلکه باید مکرراً رمزگشایی شود، درست همان طور که یک قطعه موسیقی هرگز یک‌بار برای همیشه اجرا نمی‌شود. تأویل (که در تشیع و تصوف اساسی است) یعنی بازگرداندن رمز به اصل و مبدأ آن. تأویل بدون خیال فعال و عالم مثال، نه معنا دارد و نه موضوعیت.

بنابراین غرب و شرق اسلامی بر سر یک دو راهی بنیادین از هم جدا شدند. غرب با پذیرش تفسیر ابن رشد از عقل فعال، راه را بر فرشته‌شناسی بست و عالم واسطه را حذف کرد. شرق اما با تداوم مکتب سینایی، پیوند آن با حکمت اشراق سهروردی و سپس با عرفان ابن عربی، این عالم را زنده نگه داشت. نتیجه برای شرق، حفظ امکان تأویل، بقای طریقت باطنی و پیوند ناگسستنی میان تشیع و تصوف بود. نتیجه برای غرب، دین زدایی، عرفی شدن مفاهیم دینی و نزاع بی‌پایان میان عقل و ایمان شد که تا امروز ادامه دارد.