بسم الله الرحمن الرحیم
امام حسین (ع) دو حرکت جداگانه داشت: یکی نفیِ بیعت از مدینه به مکه، و دیگری نهی از منکر از مکه به سوی عراق.
حرکت اول بر اساس «عدم اعانه بر اثم و عدوان» بود. وقتی در مدینه از حضرت خواستند با یزید بیعت کند، نپذیرفت و فرمود: خلافت بر آل ابوسفیان حرام است. یزید مردی فاسق، شرابخوار و قاتل است. کسی مثل من با کسی مثل او بیعت نمیکند. این نفیِ بیعت، یک تکلیف شرعی بود؛ چون کمک کردن به گناه و ستم حرام است. اما آیا همین که انسان به کسی که دارد کار بد میکند کمک نکند، کافی است؟ نه. صِرفِ کمک نکردن کافی نیست. باید جلوی تحققِ منکر را هم گرفت. این میشود «نهی از منکر». امام حسین (ع) هر دو کار را کرد: اول از مدینه خارج شد تا اعانه بر اثم نکند، دوم از مکه به سمت عراق حرکت کرد تا نهی از منکر کند.
در نامهای که حضرت به بزرگان کوفه نوشت، به سخن پیامبر (ص) استناد کرد که: هرکس حاکم ستمگری را ببیند که حرام خدا را حلال کرده، عهد خدا را شکسته، با سنت رسول خدا مخالفت کرده و با گناه و ستم با بندگان خدا رفتار میکند، سپس با گفتار یا کردار با او مقابله نکند، سزاوار است خدا او را با همان حاکم در دوزخ وارد کند. حضرت به آنها نوشت: شما میدانید که این مردم (بنیامیه) پیرو شیطاناند، فساد را آشکار کردهاند، حدود الهی را تعطیل کردهاند و حرام و حلال خدا را جابهجا کردهاند. پس من سزاوارترم که در برابر اینها بایستم.
در شب دوم هجرت از مدینه، حضرت بر سر مزار پیامبر رفت و پس از نماز، با خدا مناجات کرد: خدایا! من معروف را دوست دارم و از منکر بیزاری میجویم. از تو میخواهم به حق این قبر و صاحبش، راهی به من نشان دهی که رضای تو در آن باشد. سپس گریه کرد تا نزدیک صبح. در آن حال، پیامبر را دید که با گروهی از فرشتگان آمد، حسین را در آغوش کشید، بین دو چشمش را بوسید و فرمود: گویا میبینم به زودی به خون خود آغشته میشوی، در سرزمین کربلا ذبح میشوی، تشنهای و گروهی از امت من این کار را میکنند.
وقتی حضرت به مکه رسید (در سوم شعبان)، خبر حرکت نفییی او به همه جا رسید. اما این کافی نبود. باید با منکر برخورد میکرد. حدود دوازده هزار نامه از کوفه آمد که از او دعوت میکردند. پس حضرت مسلم بن عقیل را فرستاد. مسلم در نامهای نوشت: هجده هزار نفر با من بیعت کردهاند؛ شما حرکت کنید. امام حسین (ع) درست در روز ترویه (هشتم ذیالحجه) از مکه خارج شد تا همه بدانند برای چه میرود. اما مسلم در کوفه تنها ماند. شب عرفه به مسجد کوفه رفت، هنگام نماز مغرب فقط سی نفر به او اقتدا کردند. بعد از نماز، تنها ده نفر ماندند. وقتی از مسجد بیرون آمد، حتی یک نفر هم همراهش نبود. در کوچههای کوفه سرگردان بود تا به خانه پیرزنی به نام «طوعه» رسید. آب خواست، تشنه بود. طوعه به او آب داد. مسلم گفت: من در این شهر غریبم، اجازه بده امشب را در خانه تو بمانم. پیرزن پرسید: تو کیستی؟ گفت: مسلم بن عقیل. پیرزن تعجب کرد و او را راه داد. مسلم تا صبح عبادت کرد. فردا، خانه را محاصره کردند. او بیرون آمد و جنگید تا مجروح و دستگیر شد. وقتی او را بالای بام دارالاماره بردند تا از بام پایین بیندازند، نگاهی به سمت حجاز کرد و گفت: سلام بر تو ای اباعبدالله. و خود امام حسین (ع) هم در روز عاشورا، در آخرین لحظات، اول مسلم را صدا زد: ای مسلم بن عقیل.