مشت

بسم الله الرحمن الرحیم
ولادت در خاندانی اصیل و سرشار از علم و تقوا، سرآغاز حیاتی شد که سراسر تلاش برای کسب دانش و تهذیب نفس بود.

سید محمدحسین طباطبایی در بیست‌ونهم ذی‌الحجه سال ۱۳۲۱ قمری، برابر با ۱۲۸۱ شمسی، در روستای شادآباد تبریز، در خانواده‌ای از سادات طباطبایی چشم به جهان گشود. نسب پدری‌اش به امام حسن مجتبی و نسب مادری‌اش به امام حسین علیه‌السلام می‌رسید. نیاکان او تا چهارده پشت، همگی از عالمان سرشناس بودند و جد ششمش، میرزا محمدعلی قاضی، قاضی‌القضات آذربایجان بود. دوران کودکی علامه با حوادث تلخی همراه شد؛ در پنج سالگی مادر و در نه سالگی پدر را از دست داد. با وجود این یتیمی، محیط خانوادگی سرشار از ایمان و پارسایی، او را برای وظیفه‌ای بزرگ آماده کرد. تحصیلات ابتدایی را از نه سالگی در مدارس جدید تبریز آغاز کرد و در مدت کوتاهی، افزون بر قرآن، کتاب‌های رایج آن روزگار را فراگرفت. اما روح جست‌وجوگر او به این دانسته‌ها قانع نبود؛ ازاین‌رو به مدرسه طالبیه تبریز رفت و از سال ۱۲۹۷ تا ۱۳۰۴ شمسی به فراگیری علوم دینی مشغول شد. خودش می‌گوید که در اوایل تحصیل، علاقه‌ای به درس نداشت؛ تا اینکه یک باره عنایت الهی دامن‌گیرش شد و شیفتگی عجیبی نسبت به تحصیل کمال در او پدید آمد. از آن روز تا پایان تحصیلاتش که حدود هجده سال طول کشید، هرگز احساس خستگی نکرد و در خورد و خواب به حداقل قناعت می‌کرد و بیشتر اوقات را به مطالعه می‌گذراند. در سال ۱۳۰۴ شمسی، برای تکمیل تحصیلات، همراه با برادرش سید محمدحسن و همسر و فرزند یک‌ساله‌اش، راهی نجف اشرف شد. در بدو ورود، به بارگاه امیرالمؤمنین علی (ع) توسل کرد و از ایشان راهنمایی خواست. زندگی در نجف با دشواری‌هایی همراه بود؛ آب و هوای گرم و بیماری پسرش محمد که در نهایت به درگذشت او انجامید، از جمله این سختی‌ها بود. با این حال، علامه هیچ‌گاه از هدف خود که تحصیل دانش بود، غافل نشد. او ده سال در نجف در محضر استادان بزرگی چون آیت‌الله نایینی، آیت‌الله اصفهانی، سید حسن بادکوبه‌ای و آیت‌الله قاضی به تحصیل فقه، اصول، فلسفه، عرفان، ریاضیات و تفسیر پرداخت. در سال ۱۳۱۴ شمسی، به‌دلیل اختلال در وضع معاش و مشکلات اقتصادی، ناگزیر به زادگاهش تبریز بازگشت. این ده سال را خودش «دوره خسارت» می‌نامد؛ زیرا گرفتاری‌های کشاورزی، او را از تدریس و تفکر علمی بازداشته بود. با این حال، او در روستای شادآباد به آبادانی زمین‌ها پرداخت و به روستاییان نیازمند وام می‌داد و گاه طلب خود را می‌بخشید. او همچنین مراقب روابط اخلاقی و اعتقادات روستاییان بود. سرانجام در سال ۱۳۲۴ شمسی، پس از سروسامان دادن به امور مزرعه، تصمیم به مهاجرت به یک مرکز علمی گرفت. به قرآن تفأل زد و آیه «هُنَالِکَ الْوَلاَیَةُ لِلّهِ الْحَقِّ...» آمد. به این ترتیب، در فروردین ۱۳۲۵ به همراه خانواده راهی قم شد و سی‌وپنج سال پایانی عمرش را در این حوزه به تدریس، تألیف و تربیت شاگردان پرداخت. در این سال‌ها، به گفته خودش، کمبودهای حوزه را در دو زمینه تفسیر و فلسفه تشخیص داد و با وجود مخالفت‌های بسیار، به تدریس آنها پرداخت. حتی وقتی آیت‌الله العظمی بروجردی تحت فشار برخی افراد، از او خواست درس فلسفه را محدود کند، علامه پاسخ داد که این کار را وظیفه شرعی خود می‌داند و تنها در صورت حکم شرعی، آن را ترک خواهد کرد. آیت‌الله بروجردی در پاسخ نوشت: «هر طور وظیفه خودتان می‌دانید، عمل کنید.» علامه همچنین با تشکیل جلسات خصوصی با شاگردانی چون شهید مطهری، به نقد فلسفه مادی‌گری پرداخت. او با نگارش کتاب «شیعه در اسلام» و دیدارهای علمی با مستشرقانی چون هانری کربن و کنت مورگان، گام‌های بلندی در شناساندن تشیع به جهان برداشت. کربن پس از دیدار با علامه، به حقانیت و اصالت مذهب تشیع معترف شد. شاگردان برجسته‌ای چون شهید مطهری، شهید بهشتی، جوادی آملی، مصباح یزدی، حسن‌زاده آملی، سبحانی و مکارم شیرازی در محضر او پرورش یافتند. او با تواضع و فروتنی، از استادان خود به‌ویژه آیت‌الله قاضی به عظمت یاد می‌کرد و پس از درگذشت استادش، تا سی‌وشش سال از عطر زدن خودداری کرد.