مشت

بسم الله الرحمن الرحیم
وجه اشتراک کودک و فیلسوف پرسش است.

نگاهی به رفتارهای ابتدایی انسان نشان می‌دهد که جست‌وجوگری، اصلِ نخستین در مواجهه با جهان اطراف است. در مواجهات روزمره، وقتی حادثه‌ای غیرمنتظره رخ می‌دهد، تمام ابعاد وجودی آدمی به یکباره متوجه نقطه کانونِ آن واقعه می‌شود. کودکی که در ازدحام و هیاهوی خیابان از سایه حمایتی دست می‌کشد و ناگهان خود را تنها می‌بیند، تمام رفتارهایش به یک نقطه معطوف می‌گردد. تمام حواس، حرکات دست و پا، اضطرابِ جاری در چهره و اشک‌های بی‌امان، همگی یک حقیقت واحد را فریاد می‌زنند. در آن لحظات، هیچ پیشنهاد جایگزینی توان آرام کردن آن پریشانی را ندارد. نه ابزارهای سرگرمی، نه خوراکی‌های رنگارنگ و نه کلمات تسلی‌بخش هیچ‌یک نمی‌توانند جایگزین آن خواستِ اصلی شوند. تمام هستی آن موجود کوچک، در یک تمنای خالصانه خلاصه می‌شود و تا زمانی که به آن مقصود نرسد، هیچ چیز دیگری را نمی‌بیند و نمی‌شنود. این وضعیت، حالتی از یگانگی میان نیاز و رفتار را به تصویر می‌کشد؛ جایی که درماندگی واقعی، تمام پرده‌های غفلت را کنار می‌زند و حقیقتِ طلب را آشکار می‌سازد.

در مقابل این صحنه، رویارویی‌های دیگری در تاریخ اندیشه رخ داده که ظاهر متفاوتی دارند اما در ژرفای خود از همان جنس هستند. هنگامی که ساختارهای رسمی دانایی و مقام‌های جاافتاده علمی در میان پیروان و مریدان خود در حرکتند، همه‌چیز بر مدار پرسش‌ها و پاسخ‌های کلیشه‌ای و چارچوب‌مند می‌چرخد. پاسخ‌ها از پیش آماده‌اند و پرسش‌ها نیز تنها برای تثبیت همان دانسته مکرر مطرح می‌شوند. اما گاه ورود یک عنصر ناهمخوان و ژولیده، تمام این نظم ظاهری را برهم می‌زند. پرسشی که از جانب چنین فردی مطرح می‌شود، از جنس مسائل معمولی و رایج نیست؛ بلکه صاعقه‌ای است که بر بنیانِ دانسته ها فرومی‌افتد. این گونه پرسش‌ها، مقایسه‌ای ساده میان دو مفهوم یا دو مقام نیستند، بلکه نشانه رفتنِ اصلِ گستره معرفت و درک انسانی‌اند.

تکانه‌ای که از چنین پرسشی حاصل می‌شود، جسم و روانِ مخاطب را در بر می‌گیرد. پاسخِ چنین مواجهه‌ای دیگر کلماتِ ردیف‌شده و ادعاهای علمی نیست، بلکه فروپاشی ناگهانیِ تمام آن تصاویری است که فرد از دانایی خود ساخته بود. بی‌هوش شدن، نعره کشیدن یا از پای افتادن، واکنش‌های طبیعی انسانی است که ناگهان با عظمتِ نادانی خود در برابر حقیقت روبه‌رو شده است. در این لحظه، تمام آن عناوینی که سال‌ها برای به دست آوردنش تلاش شده بود، مانند دود به هوا می‌رود. اطرافیانی که ناظر این صحنه‌اند، غالباً به دلیل ماندن در سطح و ظاهر، توان درک عمق واقعه را ندارند. آنان تنها واکنش فیزیکی را می‌بینند و از آتشی که در درون رخ داده بی‌خبرند. برخی حتی آن سوال را بی‌پایه می‌پندارند، زیرا سنجه‌های آنان تنها برای اندازه‌گیری امور خرد و محدود ساخته شده است.

درک این تفاوت، همان مرز میان استعدادِ سوختن و صلب بودن است. وجود برخی مانند پنبه، تشنه یک شراره است تا یکباره مشتعل شود و تمام وجودش تبدیل به آتش گردد؛ اما وجود برخی دیگر مانند سنگ، در برابر شدیدترین گرماها نیز تغییر حالت نمی‌دهد. هنگامی که آن دگرگونی درونی رخ می‌دهد، تمام روابط قبلی دگرگون می‌شوند. مدرسه‌ها، فتواها، درس‌ها و مریدان، اهمیت خود را از دست می‌دهند و رفتنی بی‌بازگشت آغاز می‌شود. خروج از آن وضعیتِ داناییِ کاذب و ورود به ساحتِ حیرت، سرآغاز سرایش زمزمه‌هایی است که از جدایی‌ها شکایت می‌کنند و خواستار بازگشت به اصل خویش‌اند. تکانِ یک پرسش واقعی، چنان پرده‌ها را در هم می‌درد که فرد، تمام گذشته خود را همچون دورانِ مردگی می‌بیند و از آن پس، تولدی نو را تجربه می‌کند؛ تولدی که حاصلِ یک آگاهیِ تکان‌دهنده و بی‌واسطه است.