بسم الله الرحمن الرحیم
مرا رها کنید و سراغ دیگری بروید؛ اگر بپذیرم، همانگونه رفتار میکنم که خود میدانم.
در فضای آشفتهای که پس از کشتهشدن عثمان پدید آمد، انسانی قرار گرفته بود که نگاهش به حقیقت وابسته بود، نه به هیاهوی مردم. او از همان آغاز میدانست اگر زمام امور را بهدست بگیرد، باید در میان موجی از فتنهها، توقعها و دشمنیهای پنهان حرکت کند. مردم گرد خانهاش ازدحام کرده بودند، اما او با بصیرتی که از آینده داشت، میدید مه سنگینی بر چشمها نشسته و تشخیص راه از بیراهه آسان نیست. بسیاری تصور میکردند امتناع او یعنی بیمیلی، در حالیکه دلیل اصلی، شناختی بود که از عمق آشفتگیها داشت؛ آشفتگیهایی که در دل جامعه جای گرفته بود و هر لحظه شعلهور میشد.
در میانه این آشوب، مسئله خون عثمان از بزرگترین عاملهای التهاب بود. گروهی خشمگین که به خاطر ستمها و امتیازطلبیهای دوران او به ستوه آمده بودند، علیه او قیام کردند. اما در آنسو، کسانی هم بودند که خود از نزدیکان عثمان به شمار میرفتند ولی از کشتهشدن او سود میبردند؛ کسانی که میخواستند از این حادثه نردبانی بسازند برای قدرتطلبی. نفاق در این حادثه سایه انداخته بود؛ شعارها اسلامی بود، اما نیتها رنگ دیگری داشت. دشمنیهای آشکارِ دوران پیامبر جای خود را به دشمنیهای پیچیده و پوشیده داده بود. دیگر کسی نمیگفت «زنده باد هُبَل»، بلکه آیه قرآن را عَلَم میکرد تا از آن سپری برای اغراض خود بسازد.
در چنین فضایی، او با طبقهای تازهپدید نیز روبهرو بود؛ گروهی که به عبادت سختگیرانه دل بسته بودند اما روح معارف را نمیشناختند. پیشانیهای پینهبسته، سجدههای طولانی و ظاهر زاهدانه داشتند، اما از حکمت و بصیرت دور مانده بودند. این گروه با ظاهر حقطلبی، اما بیدرک از حقیقت، استعداد آن را داشتند که هر شعاری را بهسرعت بپذیرند؛ چه شعار قرآن بر نیزه باشد، چه فریاد داوری. همین ناآگاهی بود که در حساسترین لحظهها فرمان او را نادیده گرفت و جریان جنگ را از مسیر طبیعیاش بیرون برد. تجربه نشان میداد خطر این گروه، نه از دشمن آشکار بلکه از جهلی میآمد که در لباس تقدس پنهان شده بود.
چیزی که آتش اختلافها را تندتر میکرد، تفاوتی بود که مردم میان عدالت او و روشهای دوران گذشته حس میکردند. سالها بود که چشمها به امتیاز دادنها و گذشتنها عادت کرده بود. اما او صلابت داشت؛ نمیتوانست حق ضعیف را قربانی رضایت قدرتمندان کند. وقتی برخی نزدیکان از او میخواستند برای آرامکردن اوضاع اندکی کوتاه بیاید، پاسخش روشن بود: پیروزیای که به قیمت ظلم به دست آید ارزشی ندارد. همین پافشاری او بود که دلهای دنیاطلبان را ناآرام میکرد و زمینه ناسازگاریهای تازهای را پدید میآورد.
در کنار این، صداقتی بود که در سیاستِ او موج میزد. او اهل خدعه و فریب نبود؛ حقیقت را همانگونه که بود میگفت. این صداقت برای بسیاری عجیب بود. بعضی از یاران ناآزمودهاش وقتی سیاستبازیهای زیرکانه معاویه را میدیدند، این صراحت را سادهدلی میپنداشتند. اما در نگاه او، دغلبازی چیزی نبود جز نوعی آلودگی که انسان را از مسیر خدا دور میکرد. همین پایبندی به پاکی بود که فاصله میان دو جبهه را عمیقتر میساخت: جبههای که حقیقت را معیار داشت، و جبههای که ظاهر دین را ابزار میکرد.
در چنین میدان پیچیدهای، پیوند میان نفاق پنهان، جهالت مقدسنما، خونخواهی ساختگی، و عادت جامعه به امتیازطلبی، گردبادی میساخت که سراسر دوران او را فرا گرفت. با این حال، راهی را که میشناخت رها نکرد؛ اگر میپذیرفت، باید حقیقت را معیار میساخت، نه خواستههای پرآشوب مردم را. همین اصرار بر پاکی راه بود که او را به تنهایی میکشاند اما در عین حال، بلندای انسانیتش را نشان میداد.