بسم الله الرحمن الرحیم
هر از گاهی نسیمی جانبخش از سوی پروردگار میوزد؛ خود را در معرض آن قرار دهید و روی برنتابید.
آدمی در این دنیا غرق در دریای کثرات و شهوات است. هر موجی از علاقه به مال، زن، فرزند و مقام او را به طرفی پرتاب میکند. ناله و فریادش در میان نهیب امواج گم میشود. اما گاه گاهی نسیمی به نام «جذبه» از راه میرسد و او را نوازش میدهد. این نسیم مهرآمیز او را به سوی مقصدی میکشد و به او میفهماند که غیر از این عالم کثرت، جهانی دیگر هم هست. سالک در آن لحظه تصمیم میگیرد بار سفر ببندد و از این غوغا خلاص شود. به این سفر در عرف، «سیر و سلوک» میگویند. سلوک یعنی پیمودن راه و سیر یعنی تماشای منازل بین راه.
زاد و توشه این سفر روحانی، مجاهده و ریاضت نفسانی است، چون جدا شدن از علایق ماده بسیار دشوار است. سالک کم کم رشتههای علاقه به عالم کثرت را پاره میکند. هنوز از خستگی راه نیاسوده، وارد عالم برزخ میشود. اینجا خوب میبیند که ماده و کثرات بیرونی چه ذخایری در درون خانه طبع او به ودیعت نهاده بودند. اینها همان خیالات نفسانیاند که از برخورد با کثرات بیرونی به وجود آمدهاند. این خیالات مانع سفر میشوند و هر وقت سالک بخواهد به ذکر خدا بپردازد، سیلوار بر او هجوم میآورند.
آزار این خیالات از آزار کثرات بیرونی هم بدتر است. آدمی میتواند با عزلت از مزاحمت دیگران دوری کند، اما از خیالات نفسانی هیچ گریزی نیست، چون با او قرین و همجوارند. مسافر راه خدا از این دشمنان نمیهراسد. دامن همت به کمر میزند و از عالم خیالات که «برزخ» نام دارد خارج میشود. اما باید بسیار هوشیار باشد که در گوشه و کنار دل چیزی از این خیالات باقی نماند. چون اینها خود را پنهان میکنند و سالک فریب میخورد و گمان میکند از شرشان خلاص شده. اما وقتی به چشمه حیات راه مییابد و میخواهد از عیون حکمت سیراب شود، ناگهان بر او میتازند و کارش را میسازند.
سالک باید آن قدر مجاهده کند که خیالات در ذهنش متحجر شوند و نتوانند هنگام توجه به معبود ذهنش را مشوش کنند. وقتی از عالم طبع و برزخ گذشت، وارد عالم روح میشود و سپس مراحل بعدی را طی میکند. اجمال آن این است که توفیق مییابد نفس خود و صفات و اسمای الهی را مشاهده کند. کم کم به مرحله فنای کلی میرسد و سپس به مقام بقا به معبود میرسد. در این موقع حیات ابدی بر او ثابت میشود. هرگز نمیمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق.
از آیات قرآن استفاده میشود که شهیدان راه خدا زندهاند و نزد پروردگارشان روزی میخورند. از سوی دیگر، خداوند میفرماید هر چیزی هلاکشدنی است مگر وجه او. و نیز میفرماید آنچه نزد شماست پایان میپذیرد و آنچه نزد خداست باقی است. با کنار هم گذاشتن این آیات معلوم میشود آنان که زندهاند و روزی میخورند، همان «وجه الله» هستند که فنا و زوال در آن راه ندارد. و «وجه الله» همان اسمای الهی است. پس سالکانی که به «بل احیاء عند ربهم یرزقون» رسیدهاند، خود اسمای جلالیه و جمالیه پروردگار میشوند. این همان معنای سخن ائمه طاهرین است که فرمودند: «نَحْنُ أَسْمَاءُ الله»؛ یعنی ما اسمای خداییم. نه اینکه مقام حکومت ظاهری داشته باشند، بلکه منظور فنای در ذات احدیت و مظهر اتم صفات جمالیه و جلالیه شدن است.
یکی از مهمترین چیزها در راه سلوک، «مراقبه» است. سالک از اولین قدم تا آخرین قدم نباید از مراقبه غافل شود. مراقبه درجات و مراتبی دارد. هر چه به کمال نزدیکتر میشود، مراقبه دقیقتر و عمیقتر میشود. در اثر مراقبه، حب و عشق فطری در ضمیر سالک ظاهر میشود. محبت به جمال و کمال مطلق با نهاد آدمی عجین شده، اما علاقه به کثرات حجاب آن شده. مراقبه این حجابها را کنار میزند. در اصطلاح عرفا به این مراقبه، «می» میگویند.
وقتی سالک مراقبه را مواظبت کرد، خداوند انواری بر او ظاهر میگرداند. این انوار اول مثل برق میزنند و ناپدید میشوند. بعد قوت میگیرند و مثل ستاره درخشان میشوند. سپس مانند ماه و بعد مانند خورشید پدید میآیند. این انوار را «نور عرفانی» مینامند. وقتی سالک در این مراتب قویتر شد، تمام آسمان و زمین را یکپارچه روشن میبیند. این نور، نور نفس اوست. گاهی سالک خود را در برابر خودش ایستاده میبیند. این همان ابتدای تجرد نفس است. بعد از این، سالک میتواند تمام حقیقت نفس خود را با تجرد کامل مشاهده کند.