بسم الله الرحمن الرحیم
انسان بیشتر از آزادی و عدالت و رفاه و بیشتر از آگاهی و تکامل استعداد دارد.
انسان با آرمان زنده است. اگر آرمانی نباشد، حرکت هم نیست. همین آرمانها بودند که انسان را از غار و جنگل بیرون کشیدند و تا امروز رساندند. اما این آرمانها همیشه یکشکل و ثابت نماندهاند. با هر شناخت تازهای که انسان از خودش پیدا کرده، آرمانهایش هم تغییر شکل دادهاند. لذت، ثروت، شهرت، قدرت، ریاست، آزادی، عدالت، رفاه، آگاهی، عرفان و تکامل، همه از همین آرمانها هستند که در طول زمان جابهجا شدهاند و معناهای تازه گرفتهاند.
مشکل از جایی شروع میشود که انسان بدون طرح کلی، فقط به آرمانهای دمِ دست قانع میشود. حرکت بدون نقشه، هرچقدر هم پرهیجان باشد، آخرش به بنبست میرسد. مثل کسی که هر روز مشغول کار است اما نمیداند کل مسیر به کجا ختم میشود. این آدم یا مدام خرابکاری میکند یا مجبور است هر روز راه رفته را برگردد. حرکت درست، هم به نگاه جزئی نیاز دارد و هم به نگاه کلی؛ هم بیل و کلنگ میخواهد و هم نقشه.
انسان به مکتبی نیاز دارد که او را بزرگتر ببیند؛ شناخت عمیقتری از او بدهد و آرمانهایی پیش پایش بگذارد که تبدیل به زندان و دیوار نشوند. آرمانی که اگر به آن رسید، تازه اسیرش نشود. آرمانهایی که با تحمیل و تلقین نیایند، بلکه با فهم و آموزش در دسترس انسان قرار بگیرند. آرمانی که شخصیت انسان را له نکند و او را مسخ نکند.
برای رسیدن به بعضی آرمانها، اصلاً نیازی به مکتب و دین نیست. برای لذت و رفاه و حتی عدالتِ محدود، غریزه کافی است. موجودات دیگر هم بدون عقل و مذهب به نوعی تعادل و نظم رسیدهاند. اما مسئله اینجاست که انسان به این مقدار قانع نمیشود. انسان بعد از رسیدن به رفاه و عدالت، باز هم احساس کمبود میکند. چیزی در درونش فریاد میزند که «این کافی نیست».
حتی آگاهی و عرفان و تکامل هم در یک نقطه به بنبست میرسند. انسانی که به آگاهی بالا رسیده، به قدرت درونی و بیرونی دست یافته و استعدادهایش شکوفا شده، یک سؤال بزرگ پیش رویش میماند: «حالا چه؟»
این همه نیرو، این همه توان، این همه سرمایه… برای چه؟
اگر مسیر ادامه نداشته باشد، همین آگاهی و تکامل میشوند عامل پوچی، عصیان و خستگی. انسانِ رشدکرده اگر راه نداشته باشد، از انسانِ ناآگاه درماندهتر است.
پوچی، نشانهی حقارت انسان نیست؛ نشانهی عظمت اوست. انسانی که ظرفیتهای بزرگ دارد، اگر راهی متناسب با آن ظرفیت نداشته باشد، به پوچی میرسد. عبث بودن، درد انسانی است که استعدادهایش بیش از مقصدهایش رشد کردهاند. اینجاست که حتی رفاه، دردآفرین میشود و آگاهی به قتلگاه انسان تبدیل میگردد.
انسان زمانی واقعاً به رفاه میرسد که همهی نیازهایش دیده شود؛ نه فقط نیازهای سطحی. وقتی راههای بزرگ بسته باشند، نه تکامل معنا دارد و نه لذت. انسانی که همهچیز دمِ دستش باشد، استعدادهایش فلج میشوند. ضرورت است که پا را به حرکت درمیآورد. وقتی نیازی نباشد، پا شکل نمیگیرد؛ انسان با شکم راه میرود، نه با قدم.
از همینجاست که معیار نقد مکتبها روشن میشود. باید دید هر جریان فکری، چه آرمانی پیش روی انسان میگذارد. آیا انسان را فقط تا رفاه و عدالت میبرد؟ آیا بعد از آگاهی و تکامل، راهی نشان میدهد؟ آیا انسان را در یک نسل و یک جامعه میبیند یا در تمام هستی و همهی عصرها؟
انسانی که آرمانهای بزرگتری دارد، آرمانهای کوچکتر را حذف نمیکند، بلکه به آنها عمق میدهد. لذت، قدرت، ثروت، شهرت، عدالت و آزادی، وقتی در یک مسیر بزرگتر قرار بگیرند، معنا پیدا میکنند و از پوچی نجات داده میشوند. مشکل از خود آرمانها نیست؛ مشکل از کوتاهبودن افق است.
اگر آرمان به اندازهی ظرفیت انسان نباشد، حتی زیباترین آرمانها هم تبدیل به زندان میشوند. انسان راهی میخواهد که بعد از رسیدن هم ادامه داشته باشد؛ راهی که بنبست نداشته باشد.