بسم الله الرحمن الرحیم
رویارویی با بحرانهای معرفتی و نجات جوامع اسلامی از رکود و بیگانگی، در گرو بازسازی بنیادهای تفکر و تدوین روششناسی علم اسلامی در برابر سیطره معرفت سکولار است.
افول تاریخی تمدن اسلامی و گسترش سلطه همهجانبه استعمار غربی در سدههای متأخر، نخبگان فکری جهان اسلام را با چالشی بنیادین درباره علل عقبماندگی و راههای برونرفت از آن روبهرو ساخت. تلاشهای اصلاحگرایانه نخستین که بیش از همه بر تحولات سیاسی و بیداری اجتماعی تمرکز داشت، به دلیل غفلت از ریشههای عمیق معرفتی و فقدان روششناسی منسجم نتوانست تحولی پایدار و همهجانبه پدید آورد. با ورود به دهههای پایانی قرن بیستم، موج تازهای از خودآگاهی پدیدار گردید که کانون اصلی بحران را نه صرفاً در ساختارهای سیاسی، بلکه در حوزه معرفت، روششناسی و نظامهای دانایی شناسایی نمود. این آگاهی برخاسته از تجربه مواجهه نخبگان مسلمان با علوم انسانی مدرن و پیامدهای زیانبار تفکر سکولار بر هویت و زیستجهان جوامع اسلامی بود.
عوامل گوناگونی در پیدایش این خیزش فکری نقش ایفا کردند. رکود عمیق فکری و رواج انفعال که با تعبیر بیماری فراگیر از آن یاد میشد، امت را در وضعیتی شکننده و آسیبپذیر قرار داده بود. نهادها و ساختارهای آموزشی موجود نیز با گرفتار شدن در شکافی عمیق میان مدارس سنتی و دانشگاههای مدرن، زمینهساز تعمیق ازخودبیگانگی فرهنگی شدند. از سویی نظامهای سنتی به سبب توقف پویایی اجتهاد و تمسک به رویههای گذشته، توانایی پاسخگویی به مسائل پیچیده نوظهور را نداشتند و از سوی دیگر، دانشگاههای مدرن با پذیرش بیچونوچرای علوم غربی، به بازتولید مبانی مادیگرایانه و انسانمحورانه پرداختند. در کنار این معضلات، تضاد بنیادین جهانبینی توحیدی با نگرش سکولار غربی که لاهوت را از ناسوت و ماده را از معنا جدا میسازد، ضرورتی انکارناپذیر برای تجدیدنظر در مبانی علوم پدید آورد.
سیطره پارادایم اثباتگرایی در علوم انسانی و اجتماعی جدید، انسان را تا سطح موضوعی مادی و فاقد اراده و خلاقیت روحی تنزل داد و با تکیه انحصاری بر دادههای حسی و روشهای کمی، ابعاد استعلایی و ماورایی وجود بشر را انکار کرد. این نگاه ابزاری که علم را پدیدهای فارغ از ارزش و جهانبینی معرفی مینمود، در واقع حامل پیشفرضهای تمدن غرب بود و نمیتوانست الگویی کارآمد برای جامعهسازی دینی فراهم کند. از این رو، ضرورت بازتعریف علم و تدوین روششناسی جامعی که بتواند پیوند میان وحی، عقل و حس را برقرار سازد و هدایت الهی را با شناخت عینی واقعیت اجتماعی همراه کند، به اولویت اصلی جریانهای احیاگر تبدیل گردید.
در راستای تحقق این هدف، پنج جریان فکری عمده در جهان اسلام شکل گرفت: جریان نخست، اسلامیسازی دانش به رهبری اسماعیل راجا الفاروقی و سید محمد نقیب العطاس بود که با تأسیس نهادهایی مانند مؤسسه جهانی تفکر اسلامی و مؤسسه بینالمللی اندیشه و تمدن اسلامی، بر تهذیب و پیوند علوم معاصر با میراث اسلامی و بازسازی نظام آموزشی پای فشردند. اندیشمندانی چون عبدالحمید ابوسلیمان، طه جابر العلوانی، مونا ابوالفضل، ابراهیم رجب و روستانی هاشم با بسط این دیدگاه در حوزههای روششناسی، فقه، علوم سیاسی، جامعهشناسی و تعلیم و تربیت، کوشیدند چارچوبهای کاربردی برای دگرگونی در نظام دانایی ارائه دهند.
جریان دوم با محوریت گروه اجمالیون و هدایت ضیاءالدین سردار، دستیابی به علم اسلامی را از طریق احیای اجتهاد پویا و طراحی نظامهای مستقل معرفتی امکانپذیر دانست و هرگونه امکان تلفیق یا پیوند میان علم مدرن و اسلام را به دلیل تضاد بنیادین در پیشفرضهای ارزشی و تمدنی رد کرد.
جریان سوم که توسط سید حسین نصر نمایندگی میشد، با نقد انسان مدرن و بحرانهای زیستمحیطی و معنوی، احیای علم مقدس و بازگشت به سنت و حکمت جاویدان را راه رهایی بشر از علوم دنیوی و نامقدس معرفی نمود.
جریان چهارم با هدایت موریس بوکای، تطبیق دادههای علوم تجربی با آیات قرآن و اثبات وحیانیت متون اسلامی در برابر عهدین را سرلوحه کار خود قرار داد.
جریان پنجم با کوششهای مسعود العالم چودری، پیریزی پارادایم جهانی و نظام توحیدی در علوم اجتماعی و اقتصاد سیاسی را بر پایه فرایند تعاملی، انسجامی و تکاملی دنبال کرد.
مجموعه این جریانها اگرچه در الگوها، اولویتها و سازوکارهای اجرایی تفاوتهایی با یکدیگر داشتند، اما همگی در ضرورت نفی مرجعیت مطلق علم سکولار، ارتقای خودآگاهی تمدنی و پیریزی دانشی متکی بر بنیادهای هستیشناختی و معرفتشناختی اسلام همداستان بودند و افق نوینی را در بازسازی تفکر دینی پدید آوردند.