بسم الله الرحمن الرحیم
اندیشه و هستی دو روی یک سکهاند و هیچکدام بدون دیگری معنی پیدا نمیکند؛ حتی نیستی هم وقتی اندیشیده میشود، در حیطه هستی ذهنی قرار میگیرد.
این بحث با اصیلترین پرسش ممکن شروع میشود: رابطه میان اندیشه و هستی چیست؟ اگر هستی نباشد، اندیشهای هم در کار نیست. از طرف دیگر، اگر اندیشه نباشد، هیچکس نمیتواند از هستی سخن بگوید. این دو چنان در هم تنیدهاند که جدایشان از هم ممکن نیست. اما سختترین پرسش اینجاست: کدام یک بر دیگری مقدم است؟ زبان حال هستی میگوید «اگر من نباشم، اندیشه نیست» و زبان حال اندیشه میگوید «اگر من نباشم، هستی معنی ندارد». برای رهایی از این بنبست، باید گفت این دو در حقیقت یکی هستند و دوگانگی در میان آنها وجود ندارد. اگر یکی هستند، چرا با دو نام متفاوت از آنها یاد میشود؟ این همان مسئلهای است که «تیغ اُکام» به ما یادآوری میکند: نباید بدون ضرورت، موجودات را زیاد کنیم. اگر یک چیز بیشتر نیست، چرا آن را دو تا فرض کنیم؟
علم و معلوم و عالم هم همین وضع را دارند. این سهگانه در وجود با هم یکی هستند، اما با سه نام از آنها یاد میشود. علم بدون معلوم پوچ است، معلوم بدون علم هم بیمعنا. علم در دل یک نوع کثرت ظاهر میشود و آگاهی همیشه با دوگانگی همراه است. نسبت علم با معلومات، درست مثل نسبت وجود با موجودات است. وجود در دل موجودات ظاهر میشود، اما هرگز در آنها محدود نمیشود. موجودات متناهیاند، اما وجود نامتناهی است. معلومات هم همین طورند: هر چه میدانیم محدود است، اما خودِ علم محدودیتی ندارد.
مطلق را نمیشود با تجربه به دست آورد. مطلق یعنی چیزی که حتی از قید «مطلق بودن» هم آزاد است. این را فقط میتوان به آن نزدیک شد، نه این که به آن رسید. نزدیک شدن به حقیقت همان «تقرب» است که هر سالکی آن را تجربه میکند. کسی که میخواهد به حقیقت برسد، باید هر بار از نو شروع کند و چیزی را که الان مییابد، از گذشته وام نگیرد. این یعنی از خود بیرون بزند و از بالا به پایین به چیزهایی که در زمان میگذرند نگاه کند. کسی که درون زمان گیر کرده و از بیرون آن خبر ندارد، هرگز نمیتواند «آغاز» را تجربه کند.
زمان همیشه در حال گذر است، اما «لحظه» یا «آن» با زمان فرق دارد. لحظه قابل تقسیم نیست؛ از یک سو پایان زمان است و از سوی دیگر آغاز زمان. لحظه همیشه تازه و نوست و گذشته و آینده در پرتو همین لحظه معنی پیدا میکنند. همه علوم و فلسفهها در لحظه ظهور میکنند. انسان همیشه در لحظه زندگی میکند، اما از گذشته و آینده هم برخوردار است. لحظه هم نور میآورد و هم میتواند خطرناک باشد. هر کلمهای که گفته میشود در لحظه گفته میشود و هر شنیدهای هم در لحظه دریافت میشود.
درک تاریخ بدون فراتاریخ ممکن نیست. موجودی که در تاریخ زندگی میکند و جزئی از آن است، نمیتواند به کل تاریخ احاطه داشته باشد، مگر این که از تاریخ فراتر برود. انسان با عقل خود میتواند به فراتاریخ برود و به همین دلیل است که میتواند تاریخ را بفهمد. اندیشیدن به فراتاریخ یعنی اندیشیدن به چیزی که شاید کسی به آن باور نداشته باشد، اما این توانایی در همه هست. باور کردن غیر از اندیشیدن است. اندیشه همیشه به روی غیر خود باز است، اما باورهایی که از اندیشه فاصله میگیرند خشک و منجمد میشوند. حقیقت هم آشکار است هم پنهان، و اندیشیدن بهترین راه برای آشکارتر شدن آن است.
واقعیت تا وقتی انسان به آن نگاه نکند، خودش را نشان نمیدهد. انسان نه تنها در جهان است، بلکه جهان را آشکار میکند و از این نظر از جهان بیشتر است. اما مالک جهان نیست. حقیقت و افسانه همیشه با هم بودهاند. افسانه در افسانه بودن خودش حقیقت دارد. دروغ اگر دروغ نباشد، در واقع دروغ نیست. نسبت حقیقت با افسانه مثل نسبت واحد با کثیر است.
بعضی میگویند حقیقت را باید از دل خالی از اندیشه طلب کرد، اما دلی که از اندیشه خالی باشد اصلاً دل نیست. نسبت دل با اندیشه، مثل نسبت وجود با موجود است: دل در همه اندیشهها هست اما در هیچکدام محدود نمیشود. خیلیها حضور را در زمان و مکان خاصی میجویند، در حالی که زمان و مکان خودشان حضور ندارند. حضور فقط در اندیشه پیدا میشود. وقتی میگوییم «پایان هستی»، در واقع منظور پایان فکر خودمان است. عقل همیشه به محدود بودن خودش آگاه است و به همین دلیل میتواند به فراتر از خودش هم فکر کند.
رابطه انسان و جهان مثل ظرف و مظروف نیست. نه فقط انسان در جهان است، بلکه جهان هم در انسان است. اگر جهان در انسان نبود، چطور میتوانستیم از آن حرف بزنیم؟ انسان همیشه در حال آشکار کردن جهان است. علم و اراده و مسئولیت، همه و همه انسان را به جهان گره میزنند و نشان میدهند که جهان، همین جهانی است که انسان در آن زندگی میکند. تأثیر انسان بر جهان از جنس تأثیر علم بر معلوم است. رابطه علم و معلوم رابطهای اتحادی است، مثل رابطه وجود و ماهیت. اگر وجود نبود، ماهیات در ناپیدایی میماندند؛ اگر علم نبود، همه چیز در جهل فرو میرفت.
آگاهی دو مانع بزرگ دارد: ترس و تنبلی. آگاهی رقیب ندارد، چون هر چیزی که بخواهد رقیب آن باشد، خودش در حیطه آگاهی قرار میگیرد. هستی و آگاهی با هم مساوقاند. حتی ماده و جهان مادی بدون آگاهی، چیزی جز نابودی و پریشانی نیستند. عقل از درون انسان ظاهر میشود. انسان با عقل خود میتواند به مطلق فکر کند و این شگفتانگیزترین ویژگی اوست. مطلق قابل اندیشیدن مستقیم نیست، اما میتوان از طریق خود عقل به آن نزدیک شد. انسان برای رسیدن به مطلق باید از همه وابستگیها و دلبستگیها آزاد شود. جستجو در بیرون و یافتن در درون، خصلت همیشگی انسان است. مرز اندیشه با غیر اندیشه مشخص نیست و شاید اصلاً چنین مرزی وجود نداشته باشد. در نهایت، اندیشه هستی همان هستی اندیشه است.
معنی چیزی نیست که در بیرون یا درون انسان محبوس باشد؛ همه جا هست و مرز میان درون و بیرون را برمیدارد، و بدون آن هیچ چیز در جهان بیمعنی نخواهد بود.
شاید کمتر کسی نتواند بگوید معنی چیست؛ چون انسان بر اساس معنی زندگی میکند. حیوان بر اساس غریزه زندگی میکند، اما انسان حتی برای غرایز خودش هم معنی میسازد. اگر کسی از معنی چیزی خبر ندارد، این به معنی بیمعنایی آن چیز نیست. مقام اثبات با مقام ثبوت فرق دارد. در واقع و نفس الأمر، چیزی بدون معنی در جهان وجود ندارد. هر کسی از بیمعنایی چیزی حرف میزند، در واقع از ندانستن خودش خبر میدهد.
اگر بپذیریم که چیزی بیمعنی نیست، آن وقت دایره معنی به اندازه دایره هستی گسترده میشود. اما آیا هر جا معنی هست، هستی هم هست؟ بعضی میگویند ممکن است معنایی را تصور کنیم که هیچ وقت وجود خارجی نداشته و ندارد. این حرف اگر کسی هستی را فقط همان وجود عینی و بیرونی بداند درست است. اما اگر وجود ذهنی را هم یک نوع هستی حساب کنیم، دیگر معنی بدون هستی نداریم. شعر شمس تبریزی هم به این اشاره دارد که معنی همان خداست و چون خدا همه جا هست، معنی هم همه جا هست.
خود معنی به خودش معنی است. همان طور که هر موجودی به وجود موجود میشود، خودِ وجود هم به خودش موجود است. در فلسفه اسلامی، کمتر به حقیقت معنی پرداخته شده. علمای اصول فقه بیشتر درباره «وضع» الفاظ برای معانی صحبت کردهاند. اما چرا اصل هستی موضوع فلسفه اولی شده، اما اصل معنی این طور نیست؟
در فلسفه جدید غرب هم به معنی پرداختهاند، اما اینها بیشتر سراغ مصداق میروند تا معنی. خودشان نمیپرسند که وقتی به سراغ مصداق میروند، با کمک معنی این کار را میکنند یا نه؟ اگر دقت کنیم، میبینیم که اگر معنی نبود، مصداق هم جایی نداشت. پس معنی بر مصداق مقدم است. این رابطه دوری نیست؛ چون وابستگی دو طرفه در اصل وجود محال است. مصداق در وجودش به معنی وابسته است، اما معنی فقط در ظهورش به مصداق نیاز دارد.
این رابطه شبیه رابطه طبیعت با امر طبیعی است. امر طبیعی محسوس است، اما طبیعت فقط با عقل درک میشود. حادثه تاریخی را میشود دید، اما خود تاریخ دیده نمیشود. ما بو را میبوییم اما بوئیدن را نمیبوییم. تنها موجودی که هم میتواند غیر خود را بفهمد و هم خودش را، عقل است. همین توانایی است که باعث خودکفایی انسان میشود. اگر کسی در خودش تأمل نکند، به حکمت نمیرسد. شناختن خود، شرط شناختن جهان است.
هر چه به معنی نزدیکتر میشویم، معنی از ما جلوتر میرود. همه عالم پر از معنی است، اما خودِ معنی در جایی خاص جا خوش نکرده. معنی همیشه مطلوب است، اما طالب معنی هم از معنی خالی نیست. پس معنی یک امر مشکک و ذومراتب است. اگر این را بپذیریم، باید بگوییم معنی از سنخ هستی است. هستی بیمعنی نیست و معنی بدون هستی هم نیست.
حالا اگر کسی بگوید جهانِ موجود بهترین جهان ممکن است، یعنی جهانی بهتر از این نمیشد. اما کسانی که به «جهانهای ممکن» اعتقاد دارند، معنی را از هستی گستردهتر میدانند. اگر کسی وجود ذهنی را قبول نداشته باشد، ناچار معنی را گستردهتر از وجود عینی میداند. اما اگر وجود ذهنی را قبول کنیم، وحدت معنی و وجود را میپذیریم. حتی نیستی هم در پرتو هستی معنی پیدا میکند. آگاهی آن قدر فراگیر است که به نیستی هم معنی میبخشد.
لحظه یا «آن» همیشه آینده را میشکند و به گذشته میسپارد. کار لحظه همین شکستن مرزهاست، درست مثل آگاهی. آگاهی همیشه از خودش فراتر میرود و بر هر چیزی که به آن فکر میکند، بالاتر مینشیند. هیچ چیزی نمیتواند آگاهی را در بر بگیرد. آگاهی دوسویه است: هم به غیر خود هست و هم به خودش. به همین دلیل است که «مطابقت» ذهن و عین معنی پیدا میکند.
هر چیزی به یک معنی وابسته است، اما معنی به چیز دیگری وابسته نیست. معنی بر همه چیز مقدم است. بدون آن، همه چیز بیهوده است. انسان به معنی هر چیزی دست مییابد، اما هیچ چیزی به معنی انسان دست نمییابد. اگر آگاهی از جنس معنی نبود، هرگز به معنی نمیرسید. آگاهی خودش از جنس معنی است. انسان فقط موجودی است که در هر ادراک حسی به یک معنی میرسد و برای رسیدن به معانی بالاتر تلاش میکند.
آیا میشود برای معنی تعریف جامعی ارائه داد؟ هر تعریفی فقط شنونده را قانع میکند، نه این که به حقیقت معنی برساند. راه رسیدن به معنی نه شرقی است و نه غربی. معنی نه به زمان وابسته است و نه به مکان. معنی با عمل به وجود نمیآید، بلکه خود عمل از آثار معنی است. معنی در درون کلمات نخوابیده. کلمه مادامی که شنوندهای مستعد پیدا نکند، معنی خود را نشان نمیدهد.
برخی میگویند انسان در الفاظ چیزی نمیگذارد، بلکه فقط همان را مییابد که خودش گذاشته. این افراط است. معنی نه در بیرون است و نه در درون محبوس؛ همه جا هست و مرز میان درون و بیرون را برمیدارد. جهان کتاب بزرگی است. کتاب تا خواننده نداشته باشد، حرف نمیزند. معنی در لفظ نیست، در مغز خواننده هم نیست. ارتباط میان خواننده و متن منشأ ظهور معنی است.
حتی علم نحو هم محصول معنی است، نه خالق آن. اگر معنی نبود، مغز انسان هم معنی نداشت. در هرمنوتیک جدید از «مرگ مؤلف» حرف میزنند. یعنی قصد نویسنده مهم نیست؛ آنچه مهم است چگونگی مواجهه خواننده با متن است. ارتباط، اساس نظام هستی و ملاک معنیداری در زبان است. هیچ چیزی بدون ارتباط با غیر خود معنی ندارد. جهان یک اثر هنری باشکوه است. غزالی گفته «في الإمكان أبدع مما كان»؛ یعنی در عالم امکان، زیباتر از آنچه هست نمیتوان یافت. رابطه معنی و ارتباط مثل رابطه وجود و موجود است. همبستگی معنی و ارتباط، یعنی معنی همیشه در ارتباط ظاهر میشود و هر ارتباطی هم بیمعنی شکل نمیگیرد. در نهایت، معنی با وجود مساوق است و هیچکدام بر دیگری تقدم ندارد.