مشت

بسم الله الرحمن الرحیم
جهان مدرن با نفی متافیزیک و مرگ خدا به بن‌بست تاریخی رسیده است.

پایان تاریخ، یکی از پیچیده‌ترین و بحث‌برانگیزترین مفاهیم فلسفی و سیاسی عصر مدرن است. این مفهوم نخست توسط هگل مطرح شد که غایت پیشرفت را در حکومت پروسی می‌دید و سیر تاریخ را به جای آنکه به آینده فرا تابد، در حال پایان داد. سپس فوکویاما نظریه‌پرداز آمریکایی، این نظریه را با شکست کمونیسم پیوند زد و مدعی شد که تاریخ جهان به هدف و پایان خود رسیده و دموکراسی لیبرال به عنوان تنها سیستم سیاسی ابقا شده است. فوکویاما پیش‌بینی می‌کند که سده‌های ملالت‌باری در پیش است و عصر ما بعد تاریخی، دوره‌ای خواهد بود که در آن خبری از فلسفه و هنر نیست و تنها حفظ حوزه تاریخ بشریت در میان خواهد بود. این پایان تسلی‌بخشی است که فوکویاما برای تمدن غرب ترسیم می‌کند تا امید و تحرک ایجاد کند. او می‌کوشد با به کارگیری زور، این پایان را به تعویق اندازد.

در مقابل، ژان بودریا تحلیل دیگری از پایان ارائه می‌دهد. او از «توهم پایان» و عدم قطعیت غربی سخن می‌گوید. تاریخ دیگر به دنبال غایتی نیست، دیگر حرکتی خطی یا دیالکتیکی ندارد و اشیاء به هر سو رهسپارند. انسان در اکنون و آنی زندگی می‌کند که دیگر تاریخ نیست. رویدادها را بی‌درنگ مصرف می‌کند و زندگانی مانند فیلمی است که از برابر چشم می‌گذرد، ولی در حافظه ثبت نمی‌شود. جهت‌گیری به سوی آینده که به زندگی معنا می‌بخشد، دیگر وجود ندارد. بودریا این وضعیت را به عنوان یک واقعیت غیرقابل انکار و جذاب می‌پذیرد، اما هرگز پایان را پایان نمی‌دهد. در حالی که فوکویاما تحلیل مدحی و تسلی‌بخش از پایان ارائه می‌دهد، بودریا جانب مذموم و سلبی آن را مورد نظر قرار می‌دهد.

در مقابل این دو، نظریه «بازگشت تاریخ» آلن دوبنوا قرار دارد. او با طرد لیبرالیسم و سوسیالیسم، معتقد است آفتاب از مشرق زمین طلوع خواهد کرد. به نظر او، ایدئولوژی‌های نظامی در اثر جنگ کشته شده‌اند، کمونیسم از بین رفته است و لیبرالیسم در اثر فردگرایی و پول‌پرستی تباه خواهد شد. سرنوشت جهان در رویارویی نیروهای هویت‌گرا (دینی، ملی و قومی) با نظام تکنیک‌سالار غربی رقم زده خواهد شد و قرن 21، سده افول آمریکا و قدرت‌یابی کشورهای جدید مانند چین، روسیه، هند، ایران و مصر خواهد بود. دوبنوا با تأسی از اشپنگلر، معتقد است که حرکت تاریخ خطی نیست، بلکه دارای دوره‌های مشخص با آغاز، میانه و پایان است.

در نسبت تاریخ و قهرمان، دو دیدگاه متقابل وجود دارد. برخی قهرمانان را سازندگان تاریخ می‌دانند و برخی تاریخ را سازنده قهرمانان. کارلایل معتقد است تاریخ زندگینامه مردان بزرگ است، در حالی که دیگران شخصیت‌های تاریخی را فرآورده زمان خویش می‌دانند و معتقدند مردان بزرگ زیر چرخ ارابه تاریخ درهم می‌شکنند. اما حقیقت در تعاطی دیالکتیکی این دو نهفته است. قهرمان مولود تاریخ است و تاریخ نیز تحت تأثیر قهرمانان دگرگون می‌شود. نه تاریخ به تنهایی و نه قهرمان به تنهایی عامل تامه تغییرات اجتماعی هستند. انقلاب‌ها نه کاملاً آگاهانه ساخته می‌شوند و نه کاملاً کورکورانه رخ می‌دهند، بلکه در دیالکتیکی میان شرایط اجتماعی و اراده قهرمانان شکل می‌گیرند.

در جهان امروز، قهرمانان جای خود را به توده‌ها و مورخان داده‌اند. مورخ با تفسیر و تأویل امور واقع، تاریخ را تقریر می‌کند و واقعیت‌های تاریخی در دسترس اوست تا هرگونه که بخواهد آنها را بر سفره بچیند. فوکویاما با نفی این دیالکتیک و اعلام پایان تاریخ، در واقع به دنبال نفی امکان ظهور قهرمانان نجات‌بخش و تحولات انقلابی است تا تداوم نظام سرمایه‌داری را تضمین کند. اما پوزخند تاریخ بار دیگر بر دروازه تمدن غرب، «طنز پایان» را با کلمات درشت تکرار خواهد کرد. پایان تاریخ نه یک رویداد قطعی، بلکه مرحله‌ای از گذار تاریخی است که ما را به آینده فرا می‌تابد. آنچه امروز به عنوان پایان تاریخ مطرح می‌شود، در واقع پایان یک دوره از علم متعارف و آغاز دوره‌ای دیگر است.