بسم الله الرحمن الرحیم
دوربین واقعیت را بر زمینهای محدود به تصویر میکشد حال آنکه زمینه واقعیت نامحدود است.
تلاش برای بازنمایی دقیق واقعیت از طریق ابزارهایی همچون دوربین فیلمبرداری یا قلم نویسنده، همواره با محدودیتهای بنیادین مواجه میشود. واقعیت در ذات خود گسترهای نامحدود و بیکران دارد، اما ابزارهای بازنمایی مجبورند آن را در کادری محدود و با مرزهای مشخص ارائه دهند. هرگاه انتخابی صورت میگیرد و پدیدهای درون کادر قرار میگیرد، در همان لحظه بینهایت عنصر دیگر از کادر بیرون مانده و نادیده گرفته میشوند. این انتخاب نشان میدهد که نگاه بازنماییکننده هرگز بیطرف، خنثی و منفعل نیست؛ بلکه با چرخاندن لنز به یک سو و چشمپوشی از سوهای دیگر، دست به برجستهسازی و تأکید میزند. دوربین یا زبان، به برخی پدیدهها اجازه ظهور میدهد و برخی دیگر را در پرده غیاب باقی میگذارد.
افزون بر این، در برعکس کردن یا دستکاری برشهای واقعیت، کلیت امور از دست میرود. میتوان برشهایی واقعی از یک رویداد را جدا کرد و با سرهمبندی جدید، معنایی کاملاً متضاد یا حتی مضحک از دل آن بیرون کشید. این ابزارها با نزدیک شدن به پدیدهها، بر رفتار و ذات آنها تأثیر میگذارند و حقیقت دستنخورده را تغییر میدهند. این وضعیت در واقع همان وضعیت انسان در مواجهه با هستی، معرفت و زبان است. کرانمندی انسان سبب میشود که نتواند زمینه نامحدود واقعیت را به تمامی درک کند؛ از این رو، هرگونه خوانش یا بازنمایی از جهان، ناگزیر متکی بر حذف، تأکید و محدودسازی است و بازنمایی کامل و بینقص هرگز میسر نمیگردد.
مشارکت بی واسطه در یک پدیده اجازه نمیدهد شناختی عینی از آن کسب کنیم.
شناخت پدیدهها همواره در تعلیق میان دو موقعیت متضاد قرار دارد: فاصله گرفتن از موضوع یا درگیری مستقیم و بیواسطه با آن. هنگامی که فرد کاملاً غرق در یک ساختار، جامعه یا تجربه است، توانایی تبدیل کردن امور روزمره به پرسش را از دست میدهد؛ زیرا آن رفتارها برای او طبیعی و بدیهی جلوه میکنند. ناظر بیرونی یا غریبه به دلیل فاصلهای که دارد، میتواند جزئیات و ریزهکاریهایی را ببیند که افراد بومی از دیدن آنها عاجزند. با این حال، فاصله گرفتن نیز شناخت کامل را تضمین نمیکند؛ زیرا تصویر حاصل از بیرون، تصویری یکسویه، عمومی و عاری از درک دستاول است.
تجربه بیواسطه و مستقیم، درکی شخصی و بیانناپذیر پدید میآورد که با هیچ نظام مفهومی یا واژگانی جایگزین نمیشود. کسی که درگیر واقعیتی ملموس، مانند رنج یا حضور در خط مقدم یک رویداد شده، آن را زیسته است و پدیده بخشی از هستی او گشته است. در مقابل، تحلیلگر آکادمیک از منظر منافع کلی، دادهها و چشماندازهای عینی به موضوع مینگرد و احساسات را دخالت نمیدهد. تحلیلگر، فرد درگیر را به نداشتن داوری بیطرفانه متهم میکند و فرد درگیر، تحلیلگر را به نداشتن درک واقعی و خامی قضاوت محکوم میسازد. این شکاف نشان میدهد که نمیتوان بدون از دست دادن یک جنبه، جنبه دیگر را به دست آورد.