بسم الله الرحمن الرحیم
به پسرم گفتم مبادا یک دم از بلندای نخل غافل شوی.

زندگی در خانه حسن بن علی در مدینه، ساده و پر از صفا بود. دیوارهای سنگی خانه، بوی خاک باران‌خورده و نهر باریکی که از پشت دیوار شرقی عبور می‌کرد، کوچه را خنک نگه می‌داشت. بوته یاس زرد کنار دیوار، هر رهگذری را با عطرش سیراب می‌کرد. خانه پدری به دو چیز معروف بود: همین بوته‌های یاس و دری که هیچ‌وقت به روی نیازمندان بسته نمی‌شد. صبح نهم محرم بود و قاسم، پسر نوجوان حسن مجتبی، همراه برادرانش حسن مثنی و عمرو راهی نخلستان می‌شد. مادرش یوماه، زنی با چشمان میشی و دستان حنابسته، از پله‌های خانه پایین آمد و با نگرانی همیشگی‌اش گفت: «قاسم! نور هر دو چشمم، مبادا یک دم از بلندای نخل غافل شوی یا به حرف برادرانت گوش ندهی.» قاسم خندید و گفت انگار باور نمی‌کند او بزرگ شده است.

نخلستان مدینه در اول بهار، با خرماهای زردرنگ و شیرین، چشم‌ها را خیره می‌کرد. قاسم دلش می‌خواست خودش از نخل بالا برود. حسن قبول کرد اما با احتیاط. قاسم از نخل بالا رفت، اما ناگهان پای راستش روی شیار نخل لغزید و خنجر از دستش رها شد. خنجر مثل تیر از کنار صورت حسن به زمین خورد و در خاک فرو رفت. قاسم با زانوهای لرزان از نخل پایین آمد و از شدت شرم نمی‌توانست به چشم‌های کسی نگاه کند. پای راستش از سایش روی شیارهای زبر نخل، زخمی شده بود و خون از آن جاری بود. حسن با مهربانی گفت هیچ‌کس بدون ممارست توفیقی پیدا نمی‌کند و آن‌ها به خانه برگشتند.

در خانه، یوماه زخم قاسم را شست و با ضماد و پارچه تمیز بست. همه اهل خانه به خاطر قاسم به تکاپو افتاده بودند؛ ام‌سلیمان هسته خرما می‌گرفت و به دستش می‌داد، کنیزان آب می‌آوردند. قاسم از شدت شرم، حتی نمی‌توانست کلامی بر لب بیاورد. گوشه ایوان نشست و به زنان نگاه کرد که خرماها را در خمره می‌ریختند. صدای اذان مغرب از مسجدالنبی بلند شد و نسیم ملایم بهاری، حالش را کمی بهتر کرد. هنگام شام، زید مشتی خرما روی نانش گذاشت و گفت فردا باید با او به مزرعه بیاید. قاسم خوشحال شد که زید روی ماجرای نخلستان دست نمی‌گذارد.

اما شب که همه خواب بودند، قاسم صدای بسته شدن در را شنید. بلند شد و دید حسن نیست. مدتی بعد، حسن برگشت و چیزی شبیه توبره از دوشش پایین گذاشت و به مطبخ برد. قاسم نفهمید چه خبر است. شب بعد، او و عمرو مخفیانه دنبال حسن رفتند. از کوچه‌های تاریک مدینه گذشتند تا به محله‌های فقیرنشین رسیدند. دیدند حسن جلوی هر خانه‌ای که می‌رسد، از توبره آذوقه بیرون می‌آورد و می‌گذارد، آرام کلون در را می‌زند و پیش از آنکه کسی ببیندش، دور می‌شود. قاسم فهمید خطری حسن را تهدید نمی‌کند. برعکس، کاری که در خفا انجام می‌داد، عین خیر و برکت بود. از آن شب، قاسم و عمرو از حسن خواستند آنها هم سهمی در این کار داشته باشند. حسن قبول کرد با زید صحبت کند تا آن‌ها هم در زمین‌های کشاورزی ساعاتی کار کنند و مزد بگیرند.

در همین روزها، پیرمرد نابینایی در مسجدالنبی، هر روز منتظر قاسم بود تا برایش قرآن بخواند. قاسم هر دوشنبه صبح پیش او می‌رفت. پیرمرد که در یکی از غزوه‌ها بینایی‌اش را از دست داده بود، بدون اینکه بداند قاسم کیست، گفت: «بارک الله بر تو، جدت علی بن ابی طالب به تو افتخار خواهند کرد.» قاسم متعجب شد که پیرمرد او را شناخته. پیرمرد جواب داد: «اگر از دیدن محرومم، در ازایش باقی حواسم قوت دارند. من علی و اولادش را خوب می‌شناسم.»

قصه پدر، حسن مجتبی، همیشه در خاطره‌ها زنده بود. زید برای برادرانش تعریف کرد که چرا پدر با معاویه صلح کرد. گفت پدر بیم اسلام داشت، نه جان خود را. اگر در آن جنگ خود و یارانش شهید می‌شدند، اسلام و مسلمانان دچار خسران بزرگی می‌شدند. مادر همان شب برای قاسم از صلح حدیبیه پیامبر گفت؛ صلحی که زمینه‌ساز فتح مکه شد. قاسم تازه داشت یاد می‌گرفت که پشت هر صلح سخت و تلخی، گاهی حکمتی پنهان است که فقط سال‌ها بعد فهمیده می‌شود. مادر در گوشش خواند: «هو الذی انزل السکینه فی قلوب المؤمنین.» همان خدایی که آرامش را در دل رسول خدا ریخت، می‌تواند بر دل هر بنده مؤمنی آرامش نازل کند.