بسم الله الرحمن الرحیم
دوران بلوغ، دوران پرسشهای بزرگ درباره هستی، آغاز و انجام زندگی و هدف آفرینش است؛ پرسشهایی که نشانه شکوفایی استعداد فکری و استقلال روحی انسان به شمار میرود.
زندگی انسان در لحظاتی که از خور و خواب و روزمرگی فراتر میرود، با پرسشهای بنیادینی روبهرو میشود: از کجا آمدهایم؟ به کجا میرویم؟ نقش ما در این میان چیست؟ این پرسشها هر چند گاهی آزاردهندهاند، اما نشانهی بلوغ فکری و عبور از مرحلهی تقلید و وابستگی هستند. بسیاری از مردم این پرسشها را نادیده میگیرند و از کنارشان میگذرند، گویی اصلاً وجود ندارند، اما این گریز از حقیقت، انسان را در سطحی پایینتر از یک حیوان معمولی نگه میدارد. پذیرش زندگی بدون پاسخ به این پرسشها، مانند آن است که مرغ بلندپرواز اندیشه را در قفس کوچکی زندانی کنیم. آیا میتوان تنها به این دلخوش بود که زندگی عادی در خور و خواب و مسائل جنسي خلاصه میشود و پیش از آن چه بودهایم و پس از آن چه خواهیم شد به ما مربوط نیست؟ چنین طرز فکری بالاتر از سطح فکر یک گوسفند پرواری یا یک زنبور عسل نیست و چه مشکل است که انسان مرغ بلندپرواز اندیشهی خود را در چنین قفس پست و کوچکی زندانی کند.
اگرچه ممکن است پاسخها همیشه روشن و صددرصد قطعی نباشند و پردهای از ابهام روی برخی از آنها کشیده شده باشد، اما دیدن یک شبح از دور، بهتر از ندیدن آن است. فلاسفه و اندیشمندان بزرگ تاریخ، تلاشهای بسیاری برای یافتن پاسخ این پرسشها کردهاند و ما میتوانیم از زحمات آنها برای یافتن راههای پاسخدهی سریعتر و آسانتر استفاده کنیم. پرسشهایی مانند هدف آفرینش ستارگان و کهکشانها، فلسفهی وجود انسان، ماهیت زمان، مسئلهی سرنوشت و راز روح و فکر، از جمله معماهایی هستند که ذهن هر اندیشمند جوانی را به خود مشغول میکنند. درست احساس میشد که فکر در برابر این پرسشها مانند قایق کوچکی است که در دریایی بیکران و عمیق، گرفتار طوفان شده باشد و در میان امواج خردکنندهی آن نزدیک است درهم بشکند. گاهی آرزو میشد که مرغ سبکبال روح از این قفس که نامش تن است آزاد شود و بر فراز آسمانها پرواز کند تا شاید پاسخ این پرسشها را در آنجا بیابد. بروز این افکار نشانهی تحولی بزرگ در زندگی و گام نهادن در راهی طولانی و خطرناک است که در عین حال، سرشار از امید و رشد است. کسانی که هرگز این پرسشها برایشان پیش نمیآید، در واقع در یک «آرامش آمیخته با بیخبری» به سر میبرند و هرگز استقلال فکری پیدا نمیکنند، در حالی که مواجهه با این سؤالها، نشانهی شکوفا شدن استعدادهای درونی و ورود به مرحلهی نوینی از زندگی است.
در آن سالها، آرامش روحی بهشدت آرزوی انسان تشنهای است که تازه به بلوغ رسیده. دنیا برایش تازگی دارد، اما این تازگی آمیخته با دلهره و اضطراب است. دانشمندان بزرگ و اندیشمندانی که در تاریخ میبینیم، روحی آرام و لبريز از عشق به حقیقت داشتند؛ آنها در برابر حوادث خونسرد و در پیکار با مشکلات شجاع و توانا بودند و حتی بر چهرهی مرگ لبخند میزدند. رمز آرامش آنها در طرز تفکرشان نهفته بود: آنها معتقد بودند آفرینش این جهان ساده نیست و تمام شواهد گواهی میدهند که طرح آن از یک منبع قدرت بیپایان سرچشمه گرفته است. قوانین دقیق و حسابشدهی جهان هستی، هر قدر علم و دانش بشر پیش میرود، انسان را با علم و قدرت آن مبدأ بزرگ آشنا میسازد و نور ایمان را در دلها میپاشد. هنگامی که آنها با آن مبدأ بزرگ آشنا میشدند، همه چیز جز او در نظرشان کوچک میشد و هرگز بهخاطر از دست دادن چیزها، روحشان دستخوش طوفانهای اضطراب نمیگردید. آنها خود را با ابدیت پیوسته میدیدند و مرگ را دروازهای به سوی جهانی تازه و کاملتر میشناختند. یک قطره کوچک در وسط بیابانی سوزان خیلی زود از بین میرود، اما اگر با دریا مربوط گردد همیشه خواهد بود و رنگ ابدیت به خود میگیرد. اما انسان تازهکار در این سفر، اینها را فقط در حد یک سراب میدید و آرزو داشت روزی گوشهای از آن آرامش را بیابد، اما نه از راه خیالات و مطالب غیرواقعی، بلکه با درک حقیقت آنچنان که هست. آتشی در درون جانش روشن بود و او را از درون میسوخت؛ بارها مینشست و تنها گریه میکرد، بیآنکه دقیقاً بداند برای چه گریه میکند. گمشدهای داشت؟ عشق مبهمی او را رنج میداد؟ روحش مضطرب بود و به دنبال آرامش میگشت و نمییافت و همچون طفل گمگشتهای بهخاطر این سرگردانی اشک میریخت.