بسم الله الرحمن الرحیم
کلید سعادت دو جهان شناختن نفس خود است؛ زیرا شناختن خود، انسان را به شناختن آفریدگارش می‌رساند.

حقیقت آدمی چیزی فراتر از این بدن خاکی است که با چشم دیده می‌شود. هر کسی از دو چیز آفریده شده: یکی این تن ظاهر که از گوشت و استخوان و عناصر چهارگانه ساخته شده، و دیگری نفسی که آن را روح و جان و عقل و دل نیز می‌نامند. نفس، گوهری است از عالم ملکوت و از جنس فرشتگان. خداوند این دو را با علاقه‌ای به هم پیوند داده و نفس را تا زمانی معین در این بدن محبوس کرده است. پس بدن، ابزاری است در دست نفس برای انجام کارهایی که بدان مأمور است. شناختن بدن آسان است، اما شناختن حقیقت نفس در این دنیا میسر نیست. چنانکه چون از رسول خدا درباره حقیقت روح پرسیدند، فرمودند: «روح از امر پروردگار من است».

هر که خود را نشناسد، چگونه می‌تواند دیگری را بشناسد؟ شناختن خود، انسان را به سوی کسب کمالات و تهذیب اخلاق برمی‌انگیزد. انسان پس از شناخت حقیقت خود درمی‌یابد که وجودش جوهر شریفی است که بیهوده به این جهان نفرستاده‌اند. اگر کسی گمان کند که خود را شناخته، در حالی که فقط ظاهر خود را می‌بیند و جز گرسنگی و شهوت و خشم از باطن خود نمی‌داند، در اشتباه است. حیوانات نیز چنین شناختی از خود دارند. پس انسان باید بپرسد: چه کسی است؟ از کجا آمده؟ به کجا خواهد رفت؟ برای چه آفریده شده؟

انسان از تن ظاهر و نفس تشکیل شده است. در وجود انسان صفاتی جمع شده: برخی صفات حیوانی، برخی درندگی، برخی اهریمنی و برخی فرشته‌ای. باید شناخت کدام یک از این صفات شایسته حقیقت انسان است و کدام عاریتی و مایه بدبختی.

برای آنکه حقیقت نفس را درک کند، باید ساحت دل را از غبار عالم طبیعت پاک کند و شهوات حیوانی را از خود دور نماید. گاهی با خلوتی کردن با محبوب حقیقی و توجه با قلب خالص به عالم انوار، حالتی نورانی برای انسان حاصل می‌شود که یقین می‌کند ذات او از این عالم جسمانی نیست. همچنین در خواب، وقتی حواس بسته می‌شود و تن از حرکت بازمی‌ماند، آدمی در اطراف عالم سیر می‌کند و بسا که به امور آینده آگاه شود. این نیز دلیلی است بر وجود چیزی فراتر از بدن.

انسان را قوّتی است برای دانستن همه علوم و صنعت‌ها. در یک لحظه فکر او از مشرق به مغرب می‌رود، در حالی که تن او در عالم خاک محبوس است. کتاب الهی و اخبار معصومین نیز بارها به این حقیقت اشاره کرده‌اند. از امیرالمؤمنان روایت شده که انسان به عنوان «صاحب نفسی که با آن معقولات را درک می‌کند» خلق شده است.

پس حقیقت آدمی و آنچه باعث برتری او بر سایر حیوانات است، همان نفس است. بدن امری عاریتی است و نفس برای تجارت و کسب کمالات و صفات پسندیده به این دنیا آمده است، تا سپس به وطن اصلی خود بازگردد. بدن همچون شهری است از شهرهای آفرینش که پادشاه کشور هستی خداوند هر بدنی را به قطاعی از روح مجرد مقرر فرموده است. در این بدن، انسان با حیوانات شریک است زیرا آنها نیز بدن دارند و اعضایی مانند دست و پا و چشم و گوش. اما آنچه به آدمی برتری می‌بخشد، نفس ناطقه است که حیوانات دیگر آن را ندارند.

بدن فانی است و پس از مرگ از هم می‌پاشد، اما نفس امری باقی است که هیچ فنا و نیستی برای آن نیست. خداوند می‌فرماید: «گمان نکن کسانی که در راه خدا کشته شدند مرده‌اند، بلکه زنده‌اند و نزد پروردگارشان روزی داده می‌شوند.» و به نفس مطمئنه خطاب می‌کند: «بازگرد به سوی پروردگارت». پیامبر خدا در روز بدر، کشتگان را صدا می‌زد و آنان می‌شنیدند. این شنیدن نه با آن بدن‌های افتاده در صحرا بود، بلکه با همان نفس مجرد باقی بود.

پس انسان دو جنبه دارد: جنبه روحانیت که او را به ملائکه پیوند می‌دهد، و جنبه جسمانیت که او را به حیوانات شبیه می‌کند. اگر در مدت اقامت در دنیا، میل به عالم بالا داشته باشد و روز به روز در ترقی باشد تا آثار روحانیت در او غالب شود، به جایی می‌رسد که با وجود بودن در این دنیا، هر لحظه از فیوضات الهی بهره می‌برد. دل او به نور الهی روشن می‌شود و هرچه علاقه او به جسمانیات کمتر شود، روشنی دلش بیشتر می‌گردد. تا آنگاه که هنگام مرگ، همه پرده‌های ظلمانی طبیعت از پیش دیده بصیرتش برداشته می‌شود و به سرور ابدی و راحت سرمدی می‌رسد. چه بسا پیش از مرگ نیز، اگر ریشه علایق دنیوی را از دل برکند، این حالات برایش حاصل شود، چنانکه مال و عیال را بر خود وبال می‌بیند و جز خدا را نخواهد و جز به سوی او نرود.