بسم الله الرحمن الرحیم
تفاوت سه جریان شناخت، ریشه اختلاف و ضرورت جداسازی آنها
از دیرباز، انسان با شوقی فطری در پی شناخت حقایق هستی بوده است. این کوشش همیشه دو نتیجه داشته: یکی حرکت نفس به سوی معرفت که مثبت است، و دیگری پیدایش مکتبهای گوناگون و اختلافهای عمیق میان آنها که زیانبار بوده است. در بستر تاریخ تفکر انسانی، سه جریان اصلی شناختی شکل گرفته است: جریان وحی که از راه دین و قرآن میآید، جریان عقل که بر فلسفه و برهان استوار است، و جریان کشف که با ریاضت و عرفان حاصل میشود. این سه راه، هر کدام ادعا میکنند که سخن آخر را درباره معارف میگویند. اما واقعیت این است که اگر انسانها از ابتدا از راهنمایی پیامبران پیروی میکردند، به شناخت حقیقی دست مییافتند و دچار این تضادها نمیشدند.
در میان این جریانها، فلسفه اسلامی به عنوان واقعیتی انکارناپذیر وجود دارد. کسانی که میگویند فلسفه اسلامی نداریم، یا از روی غرضورزی است یا بیاطلاعی. فلسفه اسلامی برآمده از تلاش متفکرانی است که در فضای اسلامی به رشد رسیدند. هفت تن از این حکیمان بزرگ عبارتند از فارابی، ابن سینا، ابن رشد، سهروردی، خواجه نصیر طوسی، میرداماد و ملاصدرا. اما نکته مهم این است که این فلسفه، یک دستگاه فکری ممزوج و ترکیبی است که از امتزاج تفکرات یونانی، ایرانی، هندی و تعالیم اسلامی پدید آمده است. حکمت متعالیه ملاصدرا که امروز عالیترین میراث فلسفی شمرده میشود، خود از هفت عنصر اصلی تشکیل شده: فلسفه مشائی، فلسفه اشراقی، فلسفه نوافلاطونی، فلسفه رواقی، فلسفه ایران باستان، مطالب عرفا و مأثورات اهل بیت.
سه پرسش اساسی در برابر این واقعیت خودنمایی میکند. نخست، چرا این متفکران بزرگ به جای عرضه یک مکتب خالص و مستقل، سراغ امتزاج و اقتباس رفتند؟ دوم، چرا یک مکتب خالص قرآنی در معارف پدید نیاوردند، در حالی که فقها توانستند کتابهایی مانند «شرایع الاسلام» را بدون دستاندازی به مجموعههای حقوقی دیگران تألیف کنند؟ سوم، آیا نمیشود از زاویه دیگری نگریست و گفت که ما میخواهیم این مکتبها را سره و جدا از هم بررسی کنیم و دادههای والای قرآن را خالص و ناب دریابیم؟
برای ساختن چنین فلسفههای امتزاجی، چارهای جز دست یازیدن به «تأویل» نبوده است. تأویل یعنی برگرداندن یک مفهوم به چیز دیگر، و این کار درستی نیست. نمونههای فراوانی از تأویل در متون فلسفی دیده میشود. مثلاً ملاصدرا در کتاب اسفار میگوید: «ما سخنان قدما را حمل بر رمز میکنیم و آنها را به شکل قشنگی تأویل مینماییم.» یا درباره نظریات مخالف خود، حتی اگر آنها را سست بداند، میگوید چون با صاحب سخن هممذاقیم، سخنش را به صورت شرافتمندانهای تأویل میکنیم.
شهید مطهری نیز در این باره میگوید: ملاصدرا خیلی کوشش دارد تا برای حرفهای گذشتگان یک محمل صحیح بر اساس معتقدات خود پیدا کند. مثلاً هر جا در کلمات ابن سینا اشارهای به اصالت وجود دیده، آن را میگیرد، اما جایی که بوعلی برخلاف اصالت وجود سخن گفته، آن را مطرح نمیکند.
این گستردگی و رواج تأویل، یک ضرورت بزرگ علمی را پدید آورده است: ضرورت «تفکیک». یعنی باید عالمانی در برابر سیل امتزاجها و تأویلها بایستند و مرزهای معارف قرآنی را پاس دارند. باید «حکمت قرآنی» را با فلسفه یونانی و عرفان هندی درنیامیزند، تا موجودیت علم قرآنی مصون بماند. باید بتوان پاسخ داد که نظر خالص خود قرآن درباره معاد چیست، بدون آنکه آراء فلاسفه و عارفان در آن دخالت داده شود.
از اینجاست که اهمیت مکتب تفکیک روشن میشود. این مکتب خدمتی بزرگ کرده است: پاسداری از مرزهای وحی الهی. قرآن کریم در هیچ بعدی نیازمند به هیچ فلسفه و عرفانی نیست. سنخ مطالب آن غیر از مطالب دیگران است. وحی منزل کجا و دادههای افکار بشری کجا؟