مشت

بسم الله الرحمن الرحیم
تاریخ نقلی یعنی علم به وقایع و حوادث گذشته، ولی تاریخ علمی یعنی شناخت قوانین و سنت‌هایی که از درون همان وقایع به‌دست می‌آید. فلسفهٔ تاریخ هم علم به تحولات جامعه‌ها از مرحله‌ای به مرحلهٔ دیگر است.

تاریخ را از زوایای مختلفی می‌شود دید. یک نگاه، فقط جمع‌کردن اسم و رسم و سال و اتفاقاتی است که افتاده. این را «تاریخ نقلی» می‌گویند. این نوع تاریخ، جزئی‌نگر است، به گذشته تعلق دارد، و بیشتر جنبهٔ توصیفی دارد نه تحلیلی. اما نوع دیگری از تاریخ وجود دارد به اسم «تاریخ علمی». اینجا مورخ فقط نمی‌گوید چه شد، بلکه می‌خواهد قانون و قاعده‌ای از لابه‌لای حوادث بیرون بکشد. این نوع تاریخ، کلی و عقلی است، اما هنوز به «بودن» جامعه می‌پردازد، نه «شدن» آن.

اما فلسفهٔ تاریخ، یک گام فراتر می‌گذارد. اینجا دیگر فقط به گذشته نگاه نمی‌شود، بلکه به جریانی نگاه می‌شود که از گذشته شروع شده، حالا ادامه دارد و به آینده هم کشیده می‌شود. فلسفهٔ تاریخ، به «شدن» جامعه‌ها کار دارد؛ یعنی به تحول و دگرگونی آن‌ها از مرحله‌ای به مرحله‌ای بالاتر. زمان در اینجا فقط یک ظرف نیست، بلکه بخشی از خود مسئله است.

بعضی از اندیشمندان، مثل هگل، تاریخ را به سه نوع تقسیم کرده‌اند: تاریخ دست اول (که راوی خودش در حوادث بوده)، تاریخ اندیشیده (که نویسنده فراتر از زمان خودش می‌رود و به تحلیل می‌پردازد)، و تاریخ فلسفی (که نگاهش کلی و جهانی است و به روح حاکم بر تاریخ کار دارد). از نگاه هگل، روح جهان است که تاریخ را رهبری می‌کند.

در میان اندیشمندان اروپایی، بحث داغی هست دربارهٔ این که آیا تاریخ عینی وجود دارد یا نه. بعضی مثل توین بی می‌گویند هر مورخی از پشت عینک نظریهٔ خودش به واقعیت نگاه می‌کند. بعضی دیگر مثل پیتر گایل معتقدند تاریخ یک مجادلهٔ بی‌پایان است و نمی‌توان توقع نتایج قطعی مثل علوم طبیعی را از آن داشت. به باور این دسته، هر مورخی تحت تأثیر شرایط سیاسی و اجتماعی زمان خودش داوری می‌کند.

والش هم می‌گوید نه فقط هر نسل باید تاریخ را بازنویسی کند، بلکه حتی در یک زمان واحد، روایت‌های متناقضی از یک رویداد وجود دارد. به عقیدهٔ او، تاریخ اساساً امری ذهنی است. کار هم می‌گوید مورخ خودش جزئی از تاریخ است و زاویهٔ دیدش به گذشته، بستگی به جایگاهی دارد که در صف تاریخ ایستاده.

استنفورد تمثیل جالبی می‌زند: عکاسی مثل تاریخ نقلی است، اما نقاشی مثل تاریخ تحلیلی. دوربین بی‌طرف ثبت می‌کند، اما نقاش ناگزیر معنا هم می‌بخشد. در تاریخ تحلیلی هم همین طور است؛ مورخ صرفاً ضبط نمی‌کند، بلکه تفسیر هم می‌کند.

اشپینگلر هم تاریخ را مثل موجود زنده‌ای می‌داند که فرهنگ و تمدن مراحل زایش و بالش و مرگ را طی می‌کنند. به باور او، تمدن غرب الان در سراشیبی انحطاط است.

در جمع‌بندی نهایی، چهار نوع دانش تاریخ از هم جدا می‌شوند: تاریخ نقلی، تاریخ تحلیلی (که در آن ذهن مورخ نقش اصلی را دارد)، فلسفهٔ علم تاریخ (که به روش‌شناسی و منطق تاریخ‌نگاری می‌پردازد)، و فلسفهٔ نظری یا جوهری تاریخ (که به دنبال قوانین حاکم بر تحولات جامعه‌هاست). نظر مختار این است که فلسفهٔ تاریخ همان علم به تحولات جامعه‌ها از مرحله‌ای به مرحلهٔ دیگر و شناخت قوانین حاکم بر آن تحولات است.