بسم الله الرحمن الرحیم
همانا کسی چون من هرگز بیعت سری و پنهانی نمی‌کند.

پس از مرگ معاویه، یزید بن معاویه در ماه رجب سال ۶۰ هجری به خلافت رسید. نخستین کارش این بود که از کسانی که در زمان حیات معاویه برای ولایت عهدی او بیعت نکرده بودند، بیعت بگیرد. او به ولید بن عتبه، فرماندار مدینه، نامه نوشت و دستور داد حسین بن علی، عبدالله بن زبیر و عبدالله بن عمر را فرا بخواند و به شدت تحت فشار بگذارد تا بیعت کنند. یزید در نامه اش تأکید کرده بود اگر اینان از مرگ معاویه آگاه شوند، هرکدام به سویی می‌روند و مردم را بر ضد حکومت می‌شورانند.

ولید، عبدالله بن عمرو بن عثمان را فرستاد تا امام حسین و ابن زبیر را در مسجد پیدا کند و به آنها بگوید نزد حاکم بیایند. آن دو گفتند خودشان می‌آیند. امام حسین به ابن زبیر گفت به نظر می‌رسد حاکم سرکش این قوم هلاک شده و حالا پیش از آنکه خبر در میان مردم پخش شود، می‌خواهد از ما بیعت بگیرد.

امام حسین همراه با یاران و سلحشوران خاندانش به سمت خانه ولید رفت. به یارانش گفت تنها وارد می‌شوم، اگر صدایم زدم و صدای بلندی شنیدید، به زور وارد شوید و اگر نه، همان جا بمانید. وقتی نزد ولید رفت، ولید نامه یزید را برایش خواند و خواست بیعت کند. امام حسین آیه استرجاع خواند و فرمود کسی چون من هرگز بیعت پنهانی نمی‌کند. ولید که مردی عافیت‌طلب بود، گفت پس با نام خدا بازگرد.

مروان بن حکم که آنجا بود به ولید گفت اگر حسین را رها کنی، دیگر دستت به او نمی‌رسد مگر پس از کشتار فراوان. مروان پیشنهاد کرد حسین را زندانی کنند تا یا بیعت کند یا کشته شود. امام حسین با شنیدن این سخن برافروخت و به مروان گفت تو دروغ گفتی و به گناه افتادی. ما اهل بیت نبوت و معدن رسالتیم، در حالی که یزید فاسق شرابخوار و آدم‌کش است و مثل من با مثل او بیعت نمی‌کند.

روز بعد مروان باز به امام حسین گفت با یزید بیعت کن که برایت بهتر است. امام فرمود دیگر باید با اسلام وداع کرد که امتی چنین حاکمی پیدا کرده است.

پس از این ماجرا، امام حسین نزد قبر جدش رسول خدا رفت و با آن حضرت سخن گفت. بر سر قبر گریست و نزدیک صبح، سر بر قبر نهاد و به خواب رفت. در خواب، رسول خدا را دید که در میان فرشتگان ظاهر شد و امام حسین را در آغوش گرفت و پیشانی‌اش را بوسید و فرمود گویی می‌بینمت که به زودی در سرزمین کربلا با تشنگی، در خون خود آغشته، ذبح می‌شوی. آنگاه فرمود پدر و مادر و برادرت نزد من آمده‌اند و مشتاق دیدار تواند. تو را در بهشت درجاتی است که جز با شهادت به آن نمی‌رسی.

وقتی امام حسین تصمیم به خروج از مدینه گرفت، برادرش محمد بن حنفیه به او گفت به کوفه نرو. اگر می‌خواهی به مکه برو و اگر آنجا هم ناامن شد، به دل کوه‌ها و بیابان‌ها برو. امام حسین در پاسخ فرمود به خدا قسم اگر در دنیا هیچ پناهگاهی هم نباشد، هرگز با یزید بیعت نمی‌کنم. رسول خدا فرمود خدایا یزید را برکت مده.

امام حسین برای برادرش محمد وصیت نوشت و در آن تأکید کرد از روی سرکشی و فساد خروج نکرده، بلکه برای اصلاح امت جدش و امر به معروف و نهی از منکر قیام نموده است. هر کس این روش را می‌پذیرد، به حق بپذیرد و هر کس نمی‌پذیرد، صبر می‌کند تا خدا میان او و این قوم داوری کند.

سپس در دل شب، همراه با خاندان و یارانش، مدینه را به سوی مکه ترک کرد.