بسم الله الرحمن الرحیم
انسان در این جهان غریب است. خود را در تبعیدگاه خاک مییابد و بیتابانه به سوی وطن گمشدهاش آنجا که اینجا نیست پرواز میکند.
خدا «نمیمیرد» و انسان همپیمان اوست. حامل روح اوست، جانشین او در این طبیعت. طبیعت نه لاشی بیروح و بیشعور است و نه تودهای بیمعنی از عناصر باطل. بلکه آینهای از آیات یک روح، یک شعور، یک وجود است. سرچشمه حیات، حرکت، زیبایی، آگاهی، ارزش و کمال.
انسان این «خداگونه» آزاد و آگاه و آفریننده، فرشتگان در پایش به سجود افتادهاند. زمین و آسمان مسخر او هستند. او حقیقت و زیبایی و خیر را به نیروی دانش و هنر و اخلاق صید میکند. عظمت را میستاید، ارزشها را میپرستد، آزادی را میجوید. از جهانآگاهی به خودآگاهی میرسد و از آن به خدا آگاهی. از روزمرگی به ابدیت، از کثرت به وحدت، از نمودها به بود، از دنیاگرایی به آخرتگرایی، از معاش به معاد، از شرک به توحید میرسد.
در این تکامل، «اسرایی» تا مسجدالاقصای جهان دارد و «معراجی» تا سدرةالمنتهی تقرب. دو گام مانده تا خدا. با روح خدا نفس میکشد و فطرت خدایی دارد. در برابر «معروف» و «منکر» از عشق و کین لبریز میشود و میشورد.
خودآگاهی او را به بیگانگی و تنهایی میکشاند. این دنیا را غربت مییابد و خویشتن خدایی خویش را در آن تبعیدی میبیند. دغدغه غیب و جستجوی اصل و آرزوی وصل و بیتابی فرار و بیزاری از ماندن در آنچه هست و اشتیاق به آن نمیدانم کجایی که اینجا نیست – همه در او پدید میآید.
از «بودن» خود به ستوه آمده است. پیراهن بر او تنگ است و او رویشی فراتر از عالم دارد. کفش بر او تنگ است و او بیتابی فرار دارد. بودن آنچنان که هست، ماندن آنجا که هست، زیستن آنگونه که هست، برایش حقیر و خفقانآور و دنی میشود. او از علم فراتر میرود، از عقل فراتر میپرد و به هنری خدایی و کیمیایی اعجازآفرین دست مییابد. میآموزد که در «فنا»ی خود به «بقا» برسد، در نفی خود به اثبات، در مرگ خود برای حیات انسان به شهادت، در بندگی به آزادی، و در طاعت به طغیان.
هر شب و روز، در هر پنج نوبت که کوس سلطنت «حق» بر بام عرش میزنند، او با هر «تکبیر»، همه عظمتهای صغیر و کبریاییهای ذلیل را تحقیر میکند. تمامی کر و فرهای پوچ و های و هویهای دروغ و ربوبیتها و ملوکیتها و الوهیتهایی را که همه شر «وسواس» است و وسوسه مرد فریب افسونساز «خناس»، پشت گوش مینهد و پشت سر میافکند.
رویاروی او که تنها ممدوح راستین و معبود متعال هر دل زیباییپرست و جان حقپرستی است، به پای میایستد. عمر را – که مشرکان و کافران به سگدویی در طلب استخوانی و پادویی در خدمت اربابی میگذرانند – به سالها و ماهها و روزها تقسیم میکند. هر روز، صبح که بیدار میشود، ظهر که از کار بازمیگردد، عصر که سر کار میرود، غروب که از کار بازمیگردد و شب که میرود تا بیاساید، هر بار به تأکید، خطاب به «او» و اعلام به تمامی «طاغوتیان» و القای «خویش»، تکرار میکند که «حمد و ثنا» و سپاس و ستایش ویژه اوست. ملک و مالک راستین اوست و تنها و تنها در برابر اوست که سر به عبادت و عبودیت فرود میآورد و تنها و تنها از اوست که کمک میطلبد.
انسانهایی ناب که پروردگان نعمتهای خداییاند. انسانی که در عشق میگدازد و با خدا بیعت کرده است. در توحید حصار گرفته و جان جامه تقوی به تن دارد. به عرفان میبیند و به حکمت میفهمد و به دعا میخواهد و از عبادت به جوهر ربوبیت میرسد. در «امر» و «نهی» و «هجرت» و «جهاد» خود، انسان و جهان را دگرگونه میسازد.