بسم الله الرحمن الرحیم
وقتی امانت منتقل نشود، علم میمیرد و نسلها از هم جدا میشوند.
یک درد عمیق وجود دارد؛ دردی که از دیدن فاصلهای شکل میگیرد میان کسانی که دل دادهاند و رنج کشیدهاند، با نسلهایی که بعد از آنها آمدهاند اما با آن احساس، آن اشک، آن شوق و آن انتخابها بیگانه ماندهاند. انسان میبیند کسانی که در دامان او رشد کردهاند، کنار او زیستهاند، شاهد اشکها و دعاها و تصمیمهای بزرگ بودهاند، حالا بزرگ شدهاند ولی دلشان با آن معناها گره نخورده است. نه اینکه بیدین یا بیدرد باشند؛ بلکه متر و معیارشان عوض شده، زبانشان فرق کرده و پرسشهایشان چیز دیگری شده است.
این فاصله تصادفی نیست. از جایی شروع شده که امانت درست حمل نشده و درست به نسل بعد نرسیده است. مشکل فقط این نیست که چیزی گفته نشده، بلکه مهمتر این است که چیزی ساخته نشده؛ بصیرتی که باید شکل میگرفت، انگیزهای که باید زنده میماند، فهمی که باید رشد میکرد. وقتی اینها منتقل نشود، نتیجهاش نسلی است که حضور دارد، ایمان دارد، حتی علاقه دارد، اما پیوند ندارد.
درد آنجاست که انسان بفهمد این فاصله فقط تقصیر زمانه یا فشار شبههها نیست. بخشی از آن به کوتاهیها، غفلتها و دلمشغولیهایی برمیگردد که آرامآرام وارد زندگی شدهاند. روزی دل از دنیا کنده شده، اما بعدها همان دنیا با اسمهای زیباتر برگشته است؛ با عنوان، با موقعیت، با رفاه، با توجیه. همینها مثل دیواری نامرئی بین نسلها میایستد. نسل بعد اشکها را میبیند، اما معنایش را نمیفهمد؛ شور را میبیند، اما دلیلش را درک نمیکند.
اینجا مسئله فقط اختلاف سلیقه یا تفاوت سن نیست. مسئله این است که چیزی که باید منتقل میشد، یا اصلاً به دست نیامده، یا به دست آمده ولی حفظ نشده، یا حفظ شده ولی به زبان و زندگی نسل بعد ترجمه نشده است. وقتی این ترجمه اتفاق نیفتد، حتی عمیقترین ایمانها هم برای دیگری نامفهوم میشود.
هشدار اصلی این است که علم میتواند بمیرد؛ نه با نابودی کتابها و نه با خاموش شدن منبرها، بلکه با مردن حاملانش. وقتی حامل هست، اما انتقال نیست؛ وقتی شور هست، اما بصیرت منتقل نمیشود؛ وقتی تجربه هست، اما به فهم تازه تبدیل نمیشود، علم عملاً دفن میشود. این مرگ، آرام و بیصداست، اما آثارش ویرانگر است.
در چنین وضعی، انسان نمیتواند خود را کنار بکشد و بگوید نسل امروز متوقع است یا شرایط عوض شده. درست است که پرسشها تغییر کرده، اما وظیفه هم تغییر کرده است. باید آموخت، باید دوباره فهمید، باید دوباره ترجمه کرد. آنچه دیروز جواب میداد، ممکن است امروز کافی نباشد. این بهمعنای باطل شدن گذشته نیست، بلکه بهمعنای عمیقتر شدن مسئولیت امروز است.
اگر فاصلهای حس میشود، پر کردنش وظیفه است. نه با تحقیر، نه با حذف، نه با بیاعتنایی. نسل بعد باید به جایی برسد که با بصیرت انتخاب کند؛ یا بپذیرد یا نپذیرد، اما بفهمد. مهم این است که حجت برایش تمام شود. ایمانی که از فهم نیاید، پایدار نیست، و انکاری که از فهم نیاید هم صادق نیست.
اصل ماجرا همینجاست: انتقال معارف یک کار نقطهای نیست؛ یک مسیر ممتد است. هر نسل امانتدار نسلی قبل از خود و مسئول نسل بعد از خود است. اگر این خط قطع شود، انسانها سرگردان میشوند؛ نه چون بدند، بلکه چون تغذیه نشدهاند. کوتاهی در این امانت، توجیهپذیر نیست، حتی اگر نیتها خوب بوده باشد.
این دغدغه، دعوت به بیداری است؛ به اینکه انسان از خودش بپرسد: آیا آنچه را که به دست آورده، بهدرستی فهمیده؟ آیا آن را بهدرستی زیسته؟ و آیا توانسته آن را به شکلی زنده، قابل فهم و متناسب با نیاز امروز منتقل کند؟ اگر پاسخ روشن نباشد، خطر مرگ علم، خیلی نزدیکتر از چیزی است که تصور میشود.