بسم الله الرحمن الرحیم
هیچ تضادی میان احساس دینی و احساس میهنی وجود ندارد؛ این دو میتوانند در جان یک انسان در کنار هم زنده بمانند.
احساس وابستگی به سرزمینی که انسان در آن زاده میشود، در آن رشد میکند و با زبان و فرهنگش شکل میگیرد، یکی از طبیعیترین گرایشهای انسانی است. همین احساس، ریشهی پیوندی است که آدمی را با گذشتهی خویش، با نسلهای پیش از خود و با آیینها و عادتهای سرزمینش متحد میکند. در کنار این گرایش، نیاز دیگری نیز در دل انسان قرار دارد؛ نیازی که او را به چیزی فراتر از خاک و قوم پیوند میدهد و راهی بهسوی ایمان و معنویت میگشاید. این دو احساس، نه دشمن یکدیگرند و نه رقیب؛ هرکدام بخشی از جان انسان را تغذیه میکند و او را در مسیر رشد قرار میدهد.
گاهی تصور میشود که وابستگی به سرزمین، نوعی تعصب بیریشه است و انسان را به سوی تنگنظری میبرد؛ اما واقعیت این است که دلبستگی به محیط زندگی، اگر در جای درست قرار بگیرد، نیرویی مثبت میشود. این احساس، آدم را به احترام به میراث گذشتگان، به حفظ زبان و فرهنگ، و به مسئولیتپذیری در برابر مردم خود دعوت میکند. از سوی دیگر، ایمان دینی انسان را از اسارت در همین محدوده رها میکند و او را بهسوی ارزشهایی میبرد که مرز نمیشناسد. این دو نیرو میتوانند یکدیگر را کامل کنند؛ یکی ریشه میدهد، دیگری جهت.
هنگامی که انسان به پدیدهی ملیت نگاه میکند، باید بفهمد که معنا و ارزش آن وابسته به این است که چه چیزی در مرکز قرار گیرد. اگر این احساس بهجای آنکه به خدمت انسان و اخلاق باشد، به خودپرستی و برتریجویی تبدیل شود، از حالت طبیعی خارج میگردد و به عامل دشمنی میان ملتها بدل میشود. اما اگر انسان در پرتو ایمان، ملیت را در حدّ صحیح نگه دارد، این احساس به او نیرو میدهد بدون اینکه نگاهش را از ارزشهای انسانی دور کند.
حس میهندوستی، اگر با آگاهی همراه باشد، آدمی را درک میکند که سرزمینش تنها خاک نیست؛ مجموعهای است از تجربههای تاریخی، رنجها و پیروزیها، زبانها، خاطرهها و تلاش نسلها. این احساس باعث میشود انسان وظیفهی خود را نسبت به محیطش جدیتر بگیرد و در برابر سرزمینش بیتفاوت نباشد. ایمان دینی نیز او را به مسئولیتهای بزرگتر راهنمایی میکند؛ به اینکه خدمت به مردم، دفاع از عدالت و پاسداری از ارزشها، فراتر از هر مرز جغرافیایی است.
انسانی که به این دو حس باهم نگاه میکند، درمییابد که هیچکدام از آنها دیگری را نفی نمیکند. ایمان میتواند میهندوستی را عمیقتر کند، زیرا انسان را از خودمحوری دور کرده و به او میآموزد که ارزش سرزمین در گروی عدل و حقیقت است. از سوی دیگر، میهندوستی میتواند ایمان را ریشهدارتر کند، زیرا به آدمی یادآور میشود که ارزشهای دینی باید در زندگی واقعی مردم و در سرزمینشان جلوه پیدا کند، نه فقط در سخن.
گاه این پرسش مطرح میشود که آیا میتوان همزمان دل به سرزمین داشت و دل به آیینی که ریشه در جای دیگری دارد؟ پاسخ این است که حقیقت، مرز نمیشناسد. اگر انسان چیزی را حق بداند، آن را میپذیرد، حتی اگر از سرزمین خودش نیامده باشد. و هنگامی که با جان آن را بپذیرد، آن حقیقت بخشی از هویت او میشود و بهجای آنکه احساس میهنیاش را تضعیف کند، آن را سامان میدهد و از تعصبهای بیمبنا پاک میکند.
از این نگاه، انسان میتواند به گذشتهی سرزمینش احترام بگذارد، از میراث تمدنیاش پاسداری کند و درعینحال خود را در برابر حقیقتی بزرگتر مسئول بداند. چنین انسانی نه اسیر قومگرایی میشود و نه ریشههایش را فراموش میکند. او میفهمد که هویت، مجموعهای از لایههاست؛ لایهای که از زمین و تاریخ میآید و لایهای که از ایمان و حقیقت سرچشمه میگیرد. هماهنگی این دو، انسان را استوارتر و جامعه را پختهتر میسازد.
وقتی این هماهنگی شکل بگیرد، انسان نه در برابر دگرگونیهای تاریخی سرگردان میشود و نه با هر نسیمی هویت خود را از دست میدهد. ریشههایش محکم است و افق نگاهش گسترده؛ میتواند به گذشتهی خویش وفادار باشد و درعینحال به آیندهای بهتر بیندیشد.
در چنین نگاهی، ملیت به حصار تبدیل نمیشود بلکه به خانهای تبدیل میشود که انسان از آنجا به جهان نگاه میکند. و ایمان، چراغ این خانه است؛ نوری که راه را نشان میدهد و اجازه نمیدهد احساسات میهنی از مسیر انسانی خود فاصله بگیرند.
«آنگاه که انسان ریشه و جهت را با هم بیابد، هم به سرزمینش خدمت میکند و هم به حقیقت».