بسم الله الرحمن الرحیم
چیزی که به انسان داده میشود باید رشد پیدا کند و باروریاش نشانه مسئولیتپذیری اوست.
انسان در برابر داشتههایش مسئول است؛ هرچه در اختیارش قرار میگیرد باید پرورش یابد و از حالت خام بیرون بیاید. از کوچکترین چیزها مثل موی سر تا وسیعترین ارتباطها مثل همفکری و رفاقت، همه باید رو به رشد باشند. همراه شدن با دیگری یعنی دیدن آنچه در اندیشهاش جمع شده؛ میوههایی که یا مسموماند، یا بیفایده، یا سنگین و کمبازده، یا دقیق و پربرکت. ذهن نمیتواند انبار هر صدا و هر عقیدهای باشد. شناخت باید گزینشگر باشد؛ چیزی وارد ذهن میشود که حرکتی بیاورد، نیرویی بسازد و آفتی همراه نداشته باشد. انسان باید بداند با این فرصت محدود و این نیازهای گسترده، چه چیزهایی ارزش ذخیره شدن دارد.
هر حرکت انسانی باید حسابشده باشد. واکنشهای بازتابی برای حیوان است؛ اما انسان باید با سنجش و ارزیابی تصمیم بگیرد. اینکه چند نفر کنار هم قرار میگیرند، دلیل میخواهد؛ اینکه چه کسی چه جایگاهی دارد، باید روشن باشد. هر رفاقتی باید خروجی داشته باشد؛ باید معلوم شود نقشها چیست و مسیر چگونه میرود. بدون شناخت از وضعیت فعلی، هیچ حرکتی ادامه پیدا نمیکند. محاسبه، رکن مهم سیر انسان است: کسی که نداند چه کرده و کجای مسیر ایستاده، نه رشد میکند و نه میتواند دیگران را همراه کند.
پیوندی که بر ادعا شکل بگیرد اما نتیجهای نداشته باشد، پوچ است. وقتی کسانی که سالها با هم نشستوبرخاست داشتهاند هنوز ثمرهای در رفتار و تحرکشان دیده نمیشود، این سؤال باید زنده شود که آیا فقط برای حرف زدن جمع شدهاند؟ یا واقعاً نیازی بوده و حرکتی باید آغاز میشده؟ اگر قرار باشد کاری انجام شود، باید دید چه گامی برداشته شده، چه چیزی جلو رفته، و چه مقدار از ظرفیتها فعال شده است. جمعی که هیچچیز را زیاد نکند و فقط انرژیها را بسوزاند، ارزش ادامه ندارد.
دوری از خودفریبی مهم است. نشستنهای طولانی، تعارفها، ظاهرهای آراسته، یا دیدارهایی که تنها برای گذران وقت است، چیزی نمیسازد. باید دید آنهمه آشنایی چه اثر واقعی گذاشته، چه دلهایی زنده شده، چه تغییری رخ داده، و چه کسی از چه مرحلهای عبور کرده است. اگر چیزی ساخته نشده، باید پذیرفت که مسیر اشتباه بوده و تغییر لازم است. ادامهدادنِ راه غلط بهخاطر نگاه دیگران، رها کردنِ عمر در دست عادتهاست.
ارزش واقعی انسان در چیزی آشکار میشود که او را خوشحال یا ناراحت میکند. شادیهای کوچک نشان میدهد وجود انسان چقدر کوچک شده است. اما اگر کسی به مرحلهای برسد که ارزش خود را در چیزهای بزرگتر بسنجد، درونش وسیع میشود. شناخت از خویشتن آغاز تغییر است؛ وقتی انسان بفهمد چه چیزی او را تکان میدهد، میفهمد چه اندازه دارد و چه ظرفیتی در او نهفته است. این ظرفیت میتواند تا جایی بالا برود که حرکت او مایه افتخار آسمان شود؛ میتواند آنقدر رشد کند که وجودش چراغ راه دیگران باشد.
این توان بالقوه، دلیل مسئولیت انسان است. وقتی میتواند تا این حد پیش برود، نمیتواند خودش را در محدودیتهای کوچک نگه دارد. باید بسنجد از چه امکاناتی برخوردار است، چگونه میتواند این امکانات را به ثمر برساند، و همراه چه کسانی باید حرکت کند. جمعها اگر درست شکل بگیرند، چند برابر میکنند؛ اما اگر بیهدف باشند، نیروها را کاهش میدهند. انسانی که میتواند در تنهاییاش مفید باشد، وقتی در کنار دیگران قرار میگیرد باید پربارتر شود، نه کمبازدهتر.
مسئولیت انسان فقط نسبت به خودش نیست؛ هرکس ظرفیت جمع را دارد، بار دیگران هم بر دوش او مینشیند. دیدن فقر، گرفتاری یا ضعف دیگران یعنی دعوت به اقدام. حتی پیش از آنکه حادثهای بزرگ رخ دهد، باید دردها را فهمید و از سوختن انسانها جلوگیری کرد. اگر بعد از نابودی و شکست، فقط احساسات بیدار شود، این احساس ارزشی ندارد؛ مسئولیت یعنی پیش از سوختن دست کسی را گرفتن.
انسان باید بداند ادامه راه فقط زمانی درست است که نتیجه داشته باشد. اگر کاری مدتی طولانی پیش رفت و ثمر نداد، باید متوقف و بازنگری شود. ارزش عمر بیش از آن است که در راهی بیثمر مصرف شود. نگاه دیگران نباید معیار ادامه دادن باشد؛ حق، میزان است، نه قضاوت مردم. هرچه انسان آزادتر شود و وابستگیاش به نگاه دیگران کمتر، حرکتش خالصتر، سبکتر و مؤثرتر میشود.
پس انسان در حرکت فردی و جمعی باید سه چیز را همزمان داشته باشد: شناخت از خودش، محاسبه دقیق از مسیر، و آزادی از فشار نگاه دیگران. آنگاه میتواند با دیگران طوری همراه شود که هم رشد بدهد و هم رشد بگیرد، و هر قدمی که برداشته میشود، ارزشمند و پربازده باشد.