مشت

بسم الله الرحمن الرحیم
هنگامی که به خدایم عشق می‌ورزم، به چه چیز عشق می‌ورزم؟

عشق به خدا مفهومی ژرف، نامحدود و فراتر از سنجش‌های معمول بشری است که جانمایه زیست معنوی را شکل می‌دهد. روبه‌رو شدن با حقیقت الوهیت، گام نهادن در وادی شورمندی و دلبستگی بی‌قیدوشرط است. نقطه مقابل چنین حالتی، نه بی‌دینی ظاهری، بلکه تهی بودن از مهر، اسارت در خودخواهی، ترس و تن دادن به حسابگری‌های مادی است؛ وضعیتی که در آن انسان ارزش و معنای وجودی خویش را به محاسبات سود و زیان و نوسانات دارایی‌های دنیوی تقلیل می‌دهد. در نقطه مقابل، وجود شورمند بر مدار ایثار، بخشش بی‌حدومرز و گذر از پیمان‌های خشک و چارچوب‌های سخت حقوقی می‌گردد. مهرورزی راستین هرگز یک دادوستد پایاپای، معامله‌ای تجاری یا سرمایه‌گذاری عقلانی سنجیده نیست؛ بلکه تسلیم تام، سرسپردگی محض در برابر رخدادهای پیش‌رو و فرارفتن مداوم از مرزهای تکلیف و حداقل‌های وظیفه است. چنین رویکردی خود معیار و ترازوی ارزیابی همه ساختارها و پدیده‌ها می‌شود، در حالی که خودش فراتر از هرگونه سنجشگری، چون‌وچرا و نقادی بیرونی قرار دارد.

زیستن در دایره امور ممکن و مهارپذیر، انسان را در فضایی امن اما تکراری و ملال‌آور محصور می‌سازد. زمانه قابل پیش‌بینی که بر پایه برنامه‌ریزی‌های روزمره، پس‌انداز و تدابیر عقلی سامان می‌یابد، اگرچه برای انتظام امور زیستی سودمند و ضروری است، اما هرگز قادر به دمیدن شوری دگرگون‌کننده در جان آدمی نیست. آنچه معنای عمیق زیستن را پدید می‌آورد، ارتباط با آینده‌ای پیش‌بینی‌ناپذیر، نامنتظر و رهایی‌بخش است؛ چشم‌اندازی که تمام محاسبات و تدابیر پیشین را دستخوش شگفتی می‌سازد و آرامش افق‌های بسته و عادات روزمره را برهم می‌زند. در این افق دگرگون‌کننده، انسان با امر غیرممکن روبه‌رو می‌شود؛ پدیده‌ای که خارج از حدود توانمندی‌ها، امکانات محاسباتی و ادراک معمول رخ می‌دهد و تاروپود وجود را می‌لرزاند. این مواجهه شگفت با امر ناممکن و باورناپذیر، سرشت اصیل ایمان، امید و عشق را متجلی می‌سازد.

ایمان حقیقی در پذیرش گزاره‌هایی که منطقی، محتمل و آسان‌فهم به نظر می‌رسند جلوه‌گر نمی‌شود؛ بلکه در دل باور به اموری که باورنکردنی و ناممکن می‌نمایند زاده می‌شود. امید راستین نیز همان ایستادگی و امیدواری در تاریک‌ترین لحظات ناامیدی و در میان شرایط فرساینده است، نه صرفاً خوش‌بینی سطحی و آرامش‌بخش در زمان همراهی بخت و آسایش. به همین شیوه، عشق اصیل زمانی به بار می‌نشیند که نثار ناممکن‌ها، درماندگان و حتی کسانی شود که به ظاهر شایسته هیچ مهری نیستند یا خصومت می‌ورزند. فضایل چهارگانه تدبیر، عدالت، شکیبایی و خویشتن‌داری متعلق به ساحت خودسالار و مدیریت‌پذیر امور روزمره‌اند؛ اما زمانی که توانایی‌های بشری به مرزهای ناتوانی می‌رسند، فضایل برترِ ایمان، امید و عشق آدمی را به زانو درآورده و به تسلیم وادار می‌سازند. این رویارویی با ناممکن، تجربه زیسته را به بالاترین درجه پویایی می‌رساند و هستی انسان را دچار تولدی دوباره و پی‌درپی می‌سازد. یاد خداوند در چنین رویکردی، معادل گشودگی به رخدادهای کاملاً نوپدید، آفرینش مداوم و پاسخ مثبت و بی‌پایان به آینده ناشناخته است؛ پاسخی که با تکرار مداوم و تعهدی عمیق همراه می‌شود.

عشق، راهنمای جستجوی فهم و شناخت است، نه آنکه شناخت مقدم بر عشق باشد؛ شیفتگی و دلدادگی به یک حقیقت است که انسان را به تکاپو برای ادراک آن وا می‌دارد. انسان موجودی است که هویت خویش را در هیئت یک پرسش دائم و پایدار تجربه می‌کند. ندانستن بنیادی و اعتراف به ناآگاهی نسبت به چیستی نهایی خود و راز هستی، نشانه کاستی یا جهل مذموم نیست؛ بلکه زمینه و افق بنیادین هرگونه تصمیم‌گیری، تعهد و عمل پرشور به شمار می‌رود. در گستره زیست انسانی، هیچ افق مکاشفه‌ای نهایی، زبان عام مطلق یا جایگاه برتری که انسان را از رنج گزینش و درگیری در کارزار تفسیرها معاف سازد، فراهم نیست. همه دریافت‌ها، مواجهاتی تاریخی، متزلزل و نیازمند بازنگری و نوسازی همیشگی هستند. پیوند پرسش از حقیقت پروردگار با پرسش از هویت خویشتن، انسان را در حالت بی‌قراری زاینده و پویایی جاودانه نگاه می‌دارد. این پرسشگری زنده، به جای آرام گرفتن در پاسخ‌های فرمول‌بندی‌شده، منجمد و آسوده‌خاطر، به مسئولیت‌پذیری، برپایی عدالت، گشودگی بی‌دریغ در برابر دیگران و حرکت استوار به سوی آینده‌ای رهایی‌بخش دگرگون می‌شود.