مشت

بسم الله الرحمن الرحیم
حکیم بزرگ، فیلسوف و فقیهی که در اوج کمال، شهر را رها کرد و به دهی آمد تا در سکوت کویر بمیرد.

مزینان، روستایی است بر کرانه کویر. چشمه آبی سرد از دل کوههای شمالی ایران سرازیر می‌شود و از دل ارگ مزینان سر می‌برد. درختان کهن، آب را تا باغستان مشایعت می‌کنند و صفی در وسط خیابان مستقیم این روستا پدید می‌آورند. حدودالعالم از هزار و صد سال پیش از «مرد» و «انگور» مزینان نام می‌برد و هنوز بر همان مهر و نشان است. مردانش نیرومند و مغرورند و خود را دهاتی نمی‌دانند و شهریها را گدایان گوشه‌نشین می‌بینند. باغهای انگورش هنوز آبادند و خوشه‌های عسکر و لعل و شست عروسش همچون چراغ می‌درخشند.

تاریخ بیهق از شاعران و دانشمندان و مردان فقه و حکمت و ادب و عرفان این دیار یاد می‌کند. در آن روزگاری که باب علم بر فقیر و غنی، روستایی و شهری باز بود، استادان بزرگ در غرفه مساجد یا مدارس می‌نشستند و حضور در محضرشان نه پرداخت مبلغ و مدرک می‌خواست و نه شرایط خاص. بچه دهاتی دهقان‌زاده ضعیفی که از بی‌نانی نمی‌توانست بماند، می‌توانست در شهر با یک نظامی قدک و یک قبای کرباس، بی‌هیچ شرط و شروطی وارد مدرسه شود و هر استادی را که پسندید خود انتخاب کند.

نزدیک هشتاد سال پیش، مردی فیلسوف و فقیه که در حوزه درس مرحوم حاجی ملاهادی سبزواری مقامی بلند داشت، به این ده آمد تا عمر را به تنهایی بگذارد و در سکوت فراموش‌شده‌ای بر لب تشنه کویر بمیرد. وی در محضر حکیم سبزواری نه همچون شاگرد که مانند رفیقی هم‌زانوی او می‌نشست. آوازه نبوغ و حکمتش در تهران پیچید و شاه قاجار او را به پایتخت دعوت کرد. در سپهسالار درس فلسفه می‌گفت و چهل تومان از ناصرالدین شاه سالیانه می‌گرفت. اما وسوسه تنهایی و عشق به گریز و خلوت، او را از آن هیاهو باز به گوشه انزوای بهمن‌آباد کشاند.

در آنجا روحی دردمند داشت و بی‌تاب. شبهای آرام در ویرانه‌ها تنها می‌گشت و می‌نالید. سایه‌ای در دیواری می‌نشست و غرقه در جذبه‌های مرموز خویش، با خود و با خدا زمزمه می‌کرد. می‌گویند این شعر را سخت دوست می‌داشت و همواره تکرار می‌کرد: «این سخن‌ها کی رود در گوش خر / گوش خر بفروش و دیگر گوش خر». شاگرد او نیز که جوانی را در حجره‌های تنگ و مرطوب مدارس قدیمه بخارا و مشهد و سبزوار بر روی کتابها گذرانده بود، در آستانه میوه دادن، ناگهان منقلب شد. فلسفه به او آموخته بود که غوغا و تلاش و فریب حیات همه پوچ است و دروغین. دین به او آموخته بود که دنیا و هر چه در اوست پلید است و دلهای پاک و روحهای بلند را می‌فریبد. او که نه می‌خواست فریب خورد و نه لجن‌مال شود، شهر را رها کرد و چشمها را منتظر گذاشت و به دهی آمد که هرگز در انتظار آمدن چون او کسی نبود.

هشتاد سال پیش، وی در آغاز کمال، با لبانی خاموش، پیشانی از اندیشه مواج، ابروانی از ایمان و تصمیم گرفته، گامهایی که جا نمی‌خواست برود، چهره‌ای بر معصومیت مردم رحیم، چشمانی از برق نبوغ تند، و گردنی از حقارت عالم و اهلش برافراشته از غرور، به این روستا آمد. در خانه کوچکی در خم کوچه‌ای منزل گرفت و در انتظار پایان یافتن بازی مکرر و بی‌معنی این دو دلقک سیاه و سفید ماند و مرد.

مردم صمیمی ده از او چه‌ها می‌گفتند: شبه پیغمبر، فرشته، یکی از اولیاءالله. کفشهایش گاه پیش پایش جفت می‌شد. روز مرگ خویش را خبر داد. سال قحطی، دخترانش ناله کردند که زمستان را بی‌اندوخته نانی چه کنیم؟ از خشم برآشفت و نیمه‌شبی ناگهان صدای ریزشی از کندوخانه برخاست، رفتند و دیدند از نافه گندم می‌ریزد و برخی کندوها لبریز شده است.

می‌گویند کربلایی علی، آن شب در صحرا آب می‌رانده. ناگهان دید سایه‌ای از دور می‌آید. حیوانی بود شبیه شتر، به طرف گورستان رفت و کنار قبر حکیم ایستاد. دید جنازه را بیرون آوردند و بر او نهادند و به سمت مغرب رفت و ناپدید شد. دیگران نیز شهادت دادند که نوری از آسمان مغرب بر سر قبر فرود آمد و سپس به آسمان برگشت و ناپدید شد. وی در سال ۱۳۱۸ قمری مرد. هجده سال بعد، باران قبر او را خراب کرد و جد بزرگم دستور داد آن را از بنیاد بسازند. در حفره گور هیچ نیافتند جز مهر نمازش و حتی تسبیح تربتش. چند سال بعد که فرزندش می‌مرد، در همان حفره خالی دفنش کردند. اکنون پدر و پسر هر دو در یک گور آرمیده‌اند. پدر را که در زندگی آفرینش بر جانش تنگی می‌کرد، نخواستند در زاغه‌ای آنچنان تنگ و تیره نگاه دارند که می‌دانستند نعش پوسیده او نیز تاب تنگنا ندارد. نجاتش دادند. او آخوند حکیم، جد پدر من بود.